حدشکن به قلم زهرا حاجیان (صحرا)
پارت صد و سی و چهارم :
بچهها سوار ماشین منفرد شدند تا به دریا رسیدند. بنفشه و بهار رفتند تا صدف جمع کنند. یاسمن وقت را غنیمت دید تا حرفهای دلش را بزند. باید هم انتقامش را میگرفت و هم حرفش را به کرسی مینشاند.
این همه وقت یاسین او را سر کار گذاشته بود. به عشق او بیتوجهای کرده بود. ذوقش را کور کرده و با او آن قدر که میخواست صمیمی نشده بود تا حرف دلش را بزند. حالا وقتش بود. آنها تنها، دو نفری، کنار ساحل آر
لطفا صبر کنید...
