حدشکن به قلم زهرا حاجیان (صحرا)
پارت صد و سی :
مادرش داشت میگفت: «قرار بود امشب شما برای بچهها جشن بگیرید، ولی من نمیدونم چرا برعکس شد.» و یاسین با لبخند به شادی نگاه میکرد.
همان ذوقی که یاسمن یکسال بود دور استادش چرخیده بود تا به این نگاه جذاب و پر اشتیاق برسد، اما نرسیده بود.
یاسین همیشه میان حرفهایشان نگاهش را از او دزدیده بود. یاسین که به شوخی گفت: «من و شما نداریم. شما جاشو فراهم کردی، ما مدرکشو میدیم، میشه یه کار گروÙ
لطفا صبر کنید...
