گیلدا به قلم مرضیه اخوان نژاد
پارت سیصد و سی و هشتم :
نگاهی به صفحهی گرد و بزرگِ ساعت مچیاش انداخت و ادامه داد:
-هشت شبه. ترجیحم اینه آخر شب بزنیم بیرون. متأسفانه من هنوز تحت تعقیبم و بدتر از همه، فکر میکنن من قاتلِ تو هستم! پس نباید بیگدار به آب بزنیم.
سینهام را از هوا پر کردم و سری جنباندم. بیچاره اهورا که هنوز دردسر در تعقیبش بود. من را از مخمصه بیرون کشید ولی هنوز خودش اسیر مشکلات بود. امیدوار بودم حداقل خروج از مرز برایمان
لطفا صبر کنید...
