پارت سیصد و سی و هشتم :

نگاهی به صفحه‌ی گرد و بزرگِ ساعت مچی‌اش انداخت و ادامه داد:
-هشت شبه. ترجیحم اینه آخر شب بزنیم بیرون. متأسفانه من هنوز تحت تعقیبم و بدتر از همه، فکر می‌کنن من قاتلِ تو هستم! پس نباید بی‌گدار به آب بزنیم.
سینه‌ام را از هوا پر کردم و سری جنباندم. بیچاره اهورا که هنوز دردسر در تعقیبش بود. من را از مخمصه بیرون کشید ولی هنوز خودش اسیر مشکلات بود. امیدوار بودم حداقل خروج از مرز برایمان

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️