پارت سیصد و سی و نهم :

اشاره‌اش به روزی بود که ماشینش را دزدیدند و او و بنیامین را آش و لاش کردند. لبخند روی لبم سبک شد و نجوا کردم:
-داری ته دلم رو خالی می‌کنی.
جدی شد:
-نه، دارم بهت هشدار می‌دم. پا کج بذاری، نه تنها خودت، بلکه من و سپهرم نابود می‌کنی. پس احساساتت رو بذار کنار و منطقی نگاه کن؛ ماه ته خطیم، همه‌ی پل‌های پشت سرمون خراب شدم و مجبوریم همین راه مستقیم جلو رومون رو پیش بگیریم. اگه این راهم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️