گیلدا به قلم مرضیه اخوان نژاد
پارت سیصد و سی و نهم :
اشارهاش به روزی بود که ماشینش را دزدیدند و او و بنیامین را آش و لاش کردند. لبخند روی لبم سبک شد و نجوا کردم:
-داری ته دلم رو خالی میکنی.
جدی شد:
-نه، دارم بهت هشدار میدم. پا کج بذاری، نه تنها خودت، بلکه من و سپهرم نابود میکنی. پس احساساتت رو بذار کنار و منطقی نگاه کن؛ ماه ته خطیم، همهی پلهای پشت سرمون خراب شدم و مجبوریم همین راه مستقیم جلو رومون رو پیش بگیریم. اگه این راهم
لطفا صبر کنید...
