پارت سیصد و چهل :

شیشه را پایین کشیدم و عطر خوشِ جنگل‌های گیلان را در ریه‌هایم جا دادم. هوای سپیده دم شرجی اما خنک بود. یک حس و حال خوبی را به آدم القا می‌کرد وقتی رطوبش پوست صورت را نوازش می‌داد.
پلک بستم و دستم را از شیشه بیرون بردم. سرد نبود، اما لرز به جانم نشست.
دم عمیقی کشیدم و هیجان‌زده گفتم:
-چی می‌شه همین‌جا تو گیلان بمونیم؟ یه جایی وسط جنگل واسه خودمون خونه و زندگی دست و پا می‌کنیم. ع

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️