گیلدا به قلم مرضیه اخوان نژاد
پارت سیصد و چهل :
شیشه را پایین کشیدم و عطر خوشِ جنگلهای گیلان را در ریههایم جا دادم. هوای سپیده دم شرجی اما خنک بود. یک حس و حال خوبی را به آدم القا میکرد وقتی رطوبش پوست صورت را نوازش میداد.
پلک بستم و دستم را از شیشه بیرون بردم. سرد نبود، اما لرز به جانم نشست.
دم عمیقی کشیدم و هیجانزده گفتم:
-چی میشه همینجا تو گیلان بمونیم؟ یه جایی وسط جنگل واسه خودمون خونه و زندگی دست و پا میکنیم. ع
لطفا صبر کنید...
