پارت یازده :
صدای خشک پیشکار افکارم رو پاره کرد:
پیشکار_ راه بیفت.
سریع سرم رو پایین انداختم.
ساک کوچیکم رو از دستش گرفتم و پشت سرش وارد هتل شدم.
همین که پام روی کف مرمری لابی قرار گرفت، انعکاس کفش های مشکی و ساده ام روی زمین براق توی چشمم زد.
یه نگاه به خودم انداختم، بعد به اطرافم.
آدم هایی که از کنارمون رد می شدن، انگار از یه دنیای دیگه بودن.
لباس های شیک، ساعت های گران
لطفا صبر کنید...
