لیست کلیه پارتهای رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 43
-
رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی - پارت 21
تند تند سری به نشونهی تأیید تکون دادم اما همین حرکت ساده کافی بود تا درد حسابی توی بدنم به جریان بیفته. نفس توی سینه ام گیر کرد و صورتم ناخودآگاه از شدت درد جمع شد. همین که یاد اون لحظه افتادم... لحظه ای که چطور بدون کوچک ترین تردیدی چاقو رو توی بدنم فرو کرد، انگار دوباره همون درد توی وجودم ز...
بروزرسانی در : ۳۰ روز پیش
-
رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی - پارت 22
داشت دفترچه رو بو می کرد. ماتئو دوباره بهم نگاه کرد. ماتئو_ خوب نقطه ضعف های منو بلده... پسرک زرنگ با صدایی ضعیف پرسیدم: _ منظورتون رو متوجه نشدم. ماتئو گوشهی دفترچه رو لمس کرد. ماتئو_ لیمو. مکث کوتاهی کرد. ماتئو_ حتی دفترچه ات هم بوی لیمو میده. نگاهم روی دفترچه خشک شد. بوی لیمو؟! ماتئو آروم اد...
بروزرسانی در : ۲۹ روز پیش
-
رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی - پارت 23
اما من هنوز امید داشتم. حتی اگه خیلی کوچیک باشه و ممکنه زیر پای آدم هایی مثل لنزو له بشه. توی همین فکر ها بودم که همون لحظه صدای آروم باز شدن قفل در باعث شد بدنم دوباره یخ بزنه. این بار حتی فرصت نکردم فکر کنم. چشم هام خود به خود بسته شد و نفس کشیدنم رو آروم کردم. یعنی دوباره ماتئو برگشته؟ اما نه...
بروزرسانی در : ۲۸ روز پیش
-
رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی - پارت 24
تا بوده همین بوده؛ خاندان مارچلو و خاندان ونتورا از روزی که اسمشون کنار هم اومده، فقط خون به چشم دیدن. صلح بین ما؟ همونقدر خنده دار بود که گرگ با گوسفند سر یک سفره بنشینه. _ یه نصیحت برادرانه... کمتر فکر کن، بیشتر سؤال بپرس... شاید کمتر اشتباه کنی. ریچر خندهی کوتاهی کرد و روی صندلی جا به جا شد...
بروزرسانی در : ۲۶ روز پیش
-
رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی - پارت 25
مارسلو در رو باز کرد. سوار شدم و همون لحظه بقیهی ماشین های اسکورت هم یکی یکی روشن شدند. چند ثانیه بعد، کاروان ماشین های غول پیکر مشکی، که هر کسی با دیدنش متوجه می شد چه خبره، جادهی خاکی رو پشت سر گذاشت. چراغ ماشین ها تاریکی جنگل رو می شکافت. شیشه رو کمی پایین کشیدم. باد خنک شب صورتم رو لمس ...
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
-
رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی - پارت 26
_ پس اگه چیزی برای گفتن داری، جدید باشه. صدام پایین تر اومد. _ چون اگه دوباره مجبورم کنی وقتم رو با سکوت و جواب های تکراری تلف کنم... بعدش دیگه طرف حساب تو من نیستم. نگاهم رو برای لحظه ای به افرادم انداختم و دوباره روی لیلیان ثابت کردم. _ اونوقت، سروکارت با بچه های اینجاست. لیلیان سرش پایین ...
بروزرسانی در : ۲۴ روز پیش
-
رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی - پارت 27
ماتئو چیزی نگفت. ادامه دادم: _ قرارداد رو با ریچر بستم. نگاهش برای اولین بار کمی تغییر کرد. _ اونم در ازاش صد و پنجاه دختر می خواد. چشم های ماتئو گرد شد. چند ثانیه همونطور نگاهم کرد، بعد کم کم اخم هاش تو هم رفت. هر وقت این طور اخم می کرد و نگاهش جدی می شد، دقیقاً قیافه اش شبیه بابابزرگ می ش...
بروزرسانی در : ۲۱ روز پیش
-
رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی - پارت 28
بهش نزدیک تر شدم و کنار گوشش آروم خم شدم و زمزمه کردم: _ هر چی آروم تر باشی، کمتر اذیت میشی. مکث کردم و به آرومی از پشت موهاش رو توی دستم گرفتم. _ پس خودت انتخاب کن... می خوای کار رو برای خودت سخت کنی یا عاقل باشی و همکاری کنی؟ سرش رو با ترس تکون داد. صدای خفه ای از پشت دهانبندش بیرون اومد. ن...
بروزرسانی در : ۲۰ روز پیش
-
رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی - پارت 29
_ پس حداقل یه دانشمند روانی، باشعور باش... دست و پام رو باز کن. نگاهش برای لحظه ای روی بست های دور مچ دست و پام نشست. _ میخوام فقط یه کم راحت باشم. استفان_ نمیشه... هنوز دستگاه ها بهت وصلن. همین چهار کلمه کافی بود تا دوباره اون حس لعنتی اسارت به وجودم برگرده. نگاهم افتاد به سیم هایی که از بد...
بروزرسانی در : ۱۹ روز پیش
-
رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی - پارت 30
استفان_ متاسفانه قراره یه خورده درد بکشی پرنیا. سردی تیغه رو که نزدیک گردنم حس کردم از شدت ترس لرزیدم و وحشت زده چشم هام گرد شد. _ نه... نه نه نه... نه... توروخدا... نه. استفان_ ترس، استرس و درد باعث فعال شدن سیستم سمپاتیک میشن... ضربان قلب بالا میره، فشار خون تغییر می کنه و هورمون هایی مثل آدر...
بروزرسانی در : ۱۸ روز پیش
-
رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی - پارت 31
لیلیان_ هنوز عصبانی هستی؟ جوابش رو ندادم. امروز حوصلهی هیچ کس رو نداشتم. خصوصاً کسی که نمی فهمید سکوت من، همیشه نشونهی آرامش نیست. از اینکه داشتم جلوی ریچر کم میاوردم متنفر بودم. من قرار نبود از کسی عقب بمونم؛ مخصوصاً از ریچر. سیگار بین انگشت هام داشت می سوخت، اما حتی حواسم بهش نبود. نگاهم ...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
-
رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی - پارت 32
_ مگه خودت نمی خواستی منو آروم کنی؟ چشم هاش رو بست و نفس لرزونی کشید. معلوم بود هنگ کرده و نمی خواد به چیز هایی که توی سرش وول می خوره باور داشته باشه. صدام پایین تر اومد. _ پس شروع کن. نگاهم روی صورت وحشت زده اش ثابت موند. _ فقط روی تخت آروم میشم... چند ثانیه سکوت کردم بعد با لحن خشن و تندی...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
-
رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی - پارت 33
ماتئو نگاهش رو از من گرفت و نگاهی کوتاه به اتاق انداخت. بعد با همون لحن سرد و بی حوصله گفت: ماتئو_ اینجا اتاق بردهی منه. نگاهش دوباره روی من نشست. ماتئو_ بعدشم دیدم در اتاقش بازه... جا خوردم... اومدم ببینم چه خبره... دیدم تو اینجایی. به سمتش رفتم و با حرص پوفی کشیدم. واقعاً نمی دونستم چطور این...
بروزرسانی در : ۱۵ روز پیش
-
رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی - پارت 34
لیلیان_ مظلوم تر و بدبخت تر از اون دختر بیچاره پیدا نکردید که این طوری، دو نفری، دارین اذیتش می کنید؟ صداش در آخر لرزید. لیلیان_ اون حتی بلد نیست از خودش دفاع کنه... ولی شما دو تا... به خصوص تو... انگار از ترسوندنش لذت می برید. _ اون فقط یه برده است و باید تابع اربابش باشه. لیلیان_ من چی؟......
بروزرسانی در : ۱۴ روز پیش
-
رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی - پارت 35
لنزو_ نمیترسی؟ لب هام خشک شده بود. نگاهم برای لحظه ای پایین افتاد و لرز خفیفی از تنم عبور کرد. ترس کل وجودم رو گرفته بود، اما چیزی درونم اجازه نمی داد دروغ بگم. آروم و با صدایی که به سختی از گلوم بیرون میومد، گفتم: _ میترسم و... ول... ولی میدونم... ب... بهم آسیبی... نمی... زنید. لنزو چند لحظه ...
بروزرسانی در : ۱۳ روز پیش
-
رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی - پارت 36
چشم هام از تعجب گرد شد. واقعاً در باز شده بود!!! دستم رو روی دستگیره گذاشتم و در رو کمی کنار زدم اما هنوز حتی فرصت نکرده بودم قدمی بیرون بذارم که خشکم زد. چون درست پشت در یه نفر ایستاده بود. تمام خون توی رگ هام یخ زد. دستم هنوز روی دستگیره بود. لبخند کوچیکی که چند ثانیه قبل روی صورتم نشسته بود،...
بروزرسانی در : ۱۰ روز پیش
-
رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی - پارت 37
استفان_ چی شده؟ خوبی؟ سرم رو بلند کردم و سعی کردم حالت صورتم رو عادی نگه دارم. _ ضعف کردم... احساس می کنم خیلی گشنمه. استفان چند ثانیه نگاهم کرد بعد بدون حرف از جاش بلند شد و به سمت یخچال رفت. درش رو باز کرد و بعد از کمی گشتن، یه ظرف بیرون آورد. همین که چشمم به ظرف افتاد، معده ام با چنان صدایی ...
بروزرسانی در : ۹ روز پیش
-
رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی - پارت 38
هنوز هم اجازه نمی داد شب ها پیشش بمونم. هر بار که پیشنهاد می کردم کنارش بمونم و کار هاش رو انجام بدم تا خوابش ببره، یا مستقیم مخالفت می کرد یا با یه جملهی کوتاه کاری می کرد دیگه جرئت نکنم چیزی بگم. و همین بیشتر از همیشه کنجکاوم کرده بود. چرا؟ چرا ماتئو حاضر نبود من شب ها توی اتاقش بمونم؟ م...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
-
رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی - پارت 39
تمام بدنم مور مور شد. _ ولی من می خوام بدونم چی پشت این هدف بوده... چرا باید یه همچین تصمیم ظالمانه ای گرفته بشه؟ دایه ماهی ها رو توی سبد بزرگی که جلوش بود انداخت. بعد دست هاش رو با دستمال پاک کرد و نگاه نگرانش رو دور تا دور آشپزخونه چرخوند. رفتارش اون قدر ناگهانی تغییر کرده بود که ناخودآگاه د...
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
-
رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی - پارت 40
مارسلو با اخم هایی که چنان توی هم گره خورده بودن انگار قصد داشتن برای خودشون خونه و زندگی تشکیل بدن، بالای سرم ایستاده بود و نگاهم می کرد. لبخند بی جونی روی لبم نشست. لبخندی که بیشتر شبیه تلاش آخر یه محکوم برای متقاعد کردن جلادش بود. خب... شاید اگه بگم داشتم سرامیک ها رو از نزدیک بررسی می کر...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
