پارت سوم :

راهروی اصلی عمارت آن‌ قدر وسیع بود که صدای قدم‌ ها در آن می ‌پیچید.
دیوارهای سنگی، تابلوهای قدیمی، لوسترهای عظیم و پنجره‌ های قدی، بیشتر از این که آدم را به یاد یک خانه بیندازند، شبیه قلعه ‌ای قدیمی و باشکوه بودند اما پشت آن ظاهر مجلل، قانون دیگری حکم ‌فرما بود.
اینجا هیچ ‌کس آزاد نبود.
خدمتکارها با سرهای پایین از کنار مرد عبور می ‌کردند و اگر مجبور نمی ‌شدند، حتی جرئت نمی ‌کردند نگاهشان را از روی زمین بردارند.
یکی از دخترهای خدمتکار که سینی نقره‌ ای به دست داشت، با دیدن مرد قدم‌ هایش را آهسته‌ تر کرد.
سرش را پایین انداخت و همان‌ جا ایستاد تا او از کنارش عبور کند.
مرد حتی نگاهی هم به او نینداخت.
بی ‌تفاوت از کنارش گذشت؛ انگار اصلاً وجود خارجی نداشت.
چند قدم جلوتر، دو نگهبان یکی از دختر ها را از راهروی شرقی به سمت ساختمان پشتی می ‌بردند.
دختر هیچ مقاومتی نمی ‌کرد.
لازم هم نبود.
همه‌ی کسانی که پا به این عمارت می‌ گذاشتند، خیلی زود یاد می ‌گرفتند که مقاومت، فقط اوضاع را بدتر می ‌کند.
همان لحظه، صدای باز شدن یک درِ فلزی از طبقه‌ی پایین در راهرو پیچید.
چند مرد، جعبه ‌های بزرگ چوبی را یکی یکی به داخل انبار می بردند؛ جعبه ‌ها سنگین بودند اما هیچ‌ کس درباره‌ی محتویاتشان سؤال نمی ‌کرد.
کمی آن‌ طرف‌ تر، چند نفر مشغول جا به ‌جا کردن اسلحه‌ ها بودند؛ خشاب‌ ها را چک می ‌کردند و سلاح‌ ها را با دقت داخل محفظه ‌های مخصوص می‌ گذاشتند.
دو مرد هم بی‌ سیم به دست کنار راهرو ایستاده بودند و رفت ‌و آمد ماشین‌ های بیرون را لحظه ‌به‌ لحظه زیر نظر داشتند.
اینجا کسی بی ‌دلیل حرکت نمی ‌کرد؛ هر کس کاری داشت و هر کاری هم دلیل خودش را.
این عمارت هیچ‌ وقت واقعاً آرام نمی ‌شد.
این جا شب و روز معنا نداشت.
همیشه معامله ‌ای در جریان بود.
همیشه مأموریتی آغاز می ‌شد.
همیشه کسی دستور می ‌گرفت و کسی دستور می ‌داد و میان تمام این رفت‌ و آمدها، دختر هایی زندگی می ‌کردند که اسمشان به ‌ندرت شنیده می ‌شد.
برای بیشتر افراد این عمارت، آن ‌ها چیزی جز یک شماره نبودند.
هر کدام اتاق مشخصی داشتند، ساعات معین برای بیدار شدن، غذا خوردن، کار کردن و خوابیدن.
حتی اجازه نداشتند بدون اجازه از طبقه‌ی خودشان خارج شوند.
اگر یکی از آن‌ ها قانون را زیر پا می‌ گذاشت، لازم نبود کسی بفهمد چه بلایی سرش آمده است.
کافی بود یک روز ناپدید شود؛ بقیه خودشان همه‌ چیز را حدس می ‌زدند.
همین ترس، از هر قفل و زنجیری محکم ‌تر بود؛ برای همین همه به قانون پایبند بودند و دیگر نیازی به زنجیر و زور نبود.
مرد از کنار پنجره‌ی بلند راهرو عبور کرد.
نگاهش برای لحظه ‌ای به حیاط افتاد.
ده ‌ها مرد مسلح در محوطه نگهبانی می‌ دادند.
دور تا دور عمارت، دوربین‌ های مداربسته، حصار های بلند و سگ‌ های نگهبان به چشم می‌ خورد.
فرار از آنجا فقط سخت نبود؛ تقریباً غیر ممکن بود.
مرد هنوز چند قدم بیشتر از سالن دور نشده بود که صدای دستیارش سکوت راهرو را شکست.
دستیار_ آقا
مرد بدون این که برگردد، همان‌ طور به راهش ادامه داد.
دستیار_ هواپیما فرود اومد.
فقط سری به نشانه تایید تکان داد.
_ همه رسیدن؟
دستیار_ بله آقا. ماشین‌ ها هم به فرودگاه رسیدن. تا نیم ساعت دیگه اینجان.
مرد چیزی نگفت فقط با همان قدم‌ های آرام و شمرده به راهش ادامه داد.
همه ‌چیز از قبل با دقت برنامه ‌ریزی شده بود و کوچک‌ ترین اشتباهی نباید رخ می ‌داد.
از چند ساعت قبل، تعداد نگهبان‌ ها دو برابر شده بود، محوطه‌ی عمارت را دوباره بازرسی کرده بودند و هیچ‌ کس بدون اجازه حق رفت‌ و آمد نداشت.
حتی خدمتکار ها هم دیگر از مسیر های همیشگی‌شان عبور نمی ‌کردند.
امشب، شب عادی‌ای نبود.
هر کسی وظیفه‌ی خودش را می‌ دانست.
هر کس فقط همان کاری را انجام می ‌داد که به او دستور داده شده بود.
این جا کسی سؤال نمی ‌پرسید چون جواب بیشتر سؤال‌ ها، دردسر بود.
مرد مقابل پنجره‌ی بلند انتهای راهرو ایستاد.
حیاط وسیع عمارت زیر نور چراغ‌ ها کاملاً پیدا بود.
چند خودروی مشکی از قبل، کنار ورودی صف کشیده بودند و مرد های مسلح، بی ‌وقفه محوطه را زیر نظر داشتند.
دستیار مرد، مارسلو، چند قدم عقب ‌تر ایستاده بود.
مردی قد بلند و درشت ‌هیکل با شانه‌ هایی پهن و چهره‌ ای جدی و خشن.
نگاه سرد و نافذش بی ‌آنکه نیازی به حرف زدن داشته باشد، حضور سنگینش را به رخ می ‌کشید.
او دست راست مرد و یکی از معدود آدم‌ هایی بود که اعتمادش را به دست آورده بود؛ کسی که سال ‌ها در نزدیک ‌ترین فاصله به او ایستاده و بی‌ چون‌ و چرا فرمان‌ هایش را اجرا کرده بود.
مارسلو با احتیاط سکوت را شکست.
مارسلو_ اتاق جلسه هم آماده‌ست، قربان.
_ خوبه.
مرد فقط همین یک کلمه را گفت و دوباره سکوت میانشان حاکم شد.
چند لحظه بعد، صدای قدم‌ های تند زنی از انتهای راهرو به گوش رسید.
زن مسئول نگهداری دخترها بود.
ابیگیل.
ابیگیل زنی مسن بود، اما گذر سال‌ ها نتوانسته بود از سرزندگی ‌اش کم کند.
قامتی استوار و حرکاتی محکم داشت و در نگاهش چیزی بود که نشان می ‌داد به‌ سادگی نمی ‌توان او را از میدان به در کرد.
صورتش پوشیده از چین‌ های ریز و عمیقی بود که هر کدام ردّی از سال‌ های گذشته را با خود داشتند؛ با این حال، آن چهره‌ی چروکیده هنوز زیبایی خاص و پخته ‌ای داشت.
چشم‌ هایش تیز و هوشیار بودند و لبخند کم‌ رنگی که گاهی گوشه‌ی لبش می ‌نشست، بیشتر از آنکه مهربانی به همراه داشته باشد، حس اطمینان و اقتدار را منتقل می ‌کرد.
ابیگیل مسئول نگهداری دختر ها بود؛ زنی که سال‌ ها زیر فرمان مردی کار کرده بود که نامش برای بسیاری از افراد این تشکیلات، به‌ تنهایی کافی بود تا سکوت کنند.
سال ‌ها یاد گرفته بود چگونه در میان آدم‌ هایی که با قدرت حکومت می ‌کردند، جایگاه خودش را حفظ کند.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت ریموند در رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی ریموند
تصویر شخصیت ریچر در رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی ریچر
تصویر شخصیت خاویر در رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی خاویر
تصویر شخصیت پرنیا در رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی پرنیا
تصویر شخصیت بردیا در رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی بردیا
تصویر شخصیت امیلی در رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی امیلی
تصویر شخصیت استفان در رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی استفان
تصویر شخصیت آدریانا در رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی آدریانا
تصویر شخصیت ابیگیل در رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی ابیگیل
تصویر شخصیت مارسلو در رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی مارسلو
تصویر شخصیت ماتئو در رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی ماتئو
تصویر شخصیت لیلیان در رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی لیلیان
تصویر شخصیت لیلو در رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی لیلو
تصویر شخصیت لنزو در رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی لنزو
آخرین نظرات ارسال شده
  • گلاله

    0

    با این توصیفات و حرفای نفس گیر نویسنده هم دلم خواست اونجا باشم (البته به عنوان یه مقام ارشد که کسی ازارم نده😌 ) و هم دلم خواست روحمم به اونجا گذرش نیفته. خیلی عالیه رمانت ممنون💕😁

    ۵ روز پیش
  • یلدا

    0

    به نظرم ابیگیل ترسناکه😂

    ۳ هفته پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    🤭🤭

    ۲ هفته پیش
  • علیزاده

    0

    من قبلا خوندم این رمان و عالیعع

    ۳ هفته پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    باعث افتخاره😍💕

    ۳ هفته پیش
  • زیبا بود

    0

    من دلم میخواد تو اون عمارت باشم هرچند ارسناکه اما جزو مهره های اصلی باشم نه اون دخترای بیچاره

    ۱ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    ای وای چه طور دلت میخواد اونجا باشی🫠

    ۱ ماه پیش
  • نفس

    0

    خدا به داد برسه قصر نیست زندانه خون همه توشیشه هست

    ۱ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    بدتر از زندان🙃

    ۱ ماه پیش
  • دلبر

    0

    شخصیت بردیا چیکاره است توی رمان؟

    ۱ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    چه طور؟ هنوز پارت سه هستید عزیزم جلوتر بیایید متوجه میشید بردیا کیه. از طرفی هنوز یه سری شخصیت هم مونده که اضافه نشدن

    ۱ ماه پیش
  • لیلو

    5

    از عکس لیلو خوشم آمد خوشگله یک سوال شخصیت اصلی کیه؟🤔

    ۱ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    شخصیت اصلی این رمان درواقع مرد هستش. لنزو. ولی خب اگه بخواییم به صورت کلی بگیم ماتئو لنزو و امیلی نقش اصلی هستن

    ۱ ماه پیش
  • مادر 3فرزند

    0

    وا راست میگیا😂😂،ولی باور کن مارو تو خماری میزاره عین مرد مخفی 😑😑

    ۱ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    نه اینطوریام نیست چند پارت جلوتر هویتشو میفهمید عزیزم

    ۱ ماه پیش
  • المیرا

    0

    از مارسلو خوشم اومد. عکسش هم باحاله

    ۱ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    ای جانم امیدوارم ناامیدت نکنه

    ۱ ماه پیش
  • المیرا

    0

    ابیگیل ❌. اون زنه تو ۱۰۱ سگ خالدار✅

    ۱ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    وقتی این عکسو به عنوان شخصیت ابیگیل انتخاب کردم با خودم گفتم این زنه چه قدر اشناست راست میگی الان که تو گفتی منم فهمیدم اشنایی این زن از کجا میاد

    ۱ ماه پیش
  • مادر 3فرزند

    6

    فکر کنم دوباره اسم این شخصیت رو نفهمیم تا اینجا همه گفتن قربان😬😬

    ۱ ماه پیش
  • حنانه

    0

    مریم طرف لیدره رییس مافیاست میخوایی بااسم صداش بزنن؟

    ۱ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    همینطوره

    ۱ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    نه عزیزم. توی رمان مردفسیل مغز اون شخصیت مچهوله و باید پیدا بشه اما توی این رمان هیچ شخصیت مچهولی وجود نداره تا اینجایی که شما خوندی لازم بوده که به اون شخص بگن قربان نمیتونستن اسمش رو صدا بزنن

    ۱ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    نه عزیزم. توی رمان مردفسیل مغز اون شخصیت مچهوله و باید پیدا بشه اما توی این رمان هیچ شخصیت مچهولی وجود نداره تا اینجایی که شما خوندی لازم بوده که به اون شخص بگن قربان نمیتونستن اسمش رو صدا بزنن

    ۱ ماه پیش
  • سارا

    5

    یه چیزی که نگرانم میکنه اینه که فکر کنم این مرتیکه مافیا که مشخصه خیلی قدرت داره احتمالا تو کار قاچاق دختر باشه😔😐

    ۱ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    اینو جلوتر متوجه میشید عزیزم

    ۱ ماه پیش
  • سارا

    0

    به نظرم ابیگیل ترسناکه حتی از عکسشم وایب خوبی نگرفتم

    ۱ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    🫠🥹👌

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️