پارت هفده :
استفان کمی روی صورتم خم شد و با لحنی آرومی گفت:
استفان_ اوقات شریفتون بخیر مادمازل...
چند ثانیه مکث کرد بعد انگار دنبال چیزی توی ذهنش می گشت قیافه متفکری به خودش گرفت و پرسید:
استفان_ به ایرانی چی میشه؟
نگاهش کردم اما هیچ جوابی نتونستم بدم.
ذهنم پر از سؤال بود.
چرا نمی تونم حرف بزنم؟
چرا بدنم تا این حد سنگین شده بود؟
چرا احساس می کردم حتی اختیار ساده ترین کاره
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
شکیلا
2بمیرم برات پرنیا😭😭خیلی دردناک بود وای کیانا توروخدا ازمایشایی ک روی پرنیا میکنن طوری نباشه دلو رودشو دربیارن😭اون چیه بهش تزریق میکنن؟ یعنی چی دوز چهارمو تزریق نکردی؟؟😭😭
۵ ساعت پیشالمیرا
0پرنیا چقدر بدبختی خواهر
۶ ساعت پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
حالا امیلی بدبخته یا پرنیا؟😂
۵ ساعت پیشالمیرا
0هر سه ، چون اون دختره تو لباس عروس (لیلیان اگه اشتباه نکنم) اونم به چوخ رفته
۵ ساعت پیشحنانه
0یکی از یکی بدبخت تر
۵ ساعت پیشحنانه
2خوبه والا بیا این یکیم ببند رو تخت روش ازمایش انجام بده😒💔بیا تعارف نکن مرتیکه چشم ابی ترسناک😒
۵ ساعت پیشسارا
0اولین رمانیه ک دلم نمیخواد به هیچ عنوان جای شخصیتش باشم🥲🥲خیلی ترسناکه خیلی
۶ ساعت پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
امیدوارم هیچ وقت هیچکس جای هیچ کدوم از شخصیت های این رمان نباشه البته تا اونجایی که دارک و ترسناکه.😂
۵ ساعت پیشالمیرا
0داره با مغز این دختره چیکار میکنه؟ وایی
۶ ساعت پیشسارا
0دیدی چه ترسناک بود😭😭وقتی میگفت میخواستم چیزی بگم نمیشد یا تکون بخورم نمیتونستم من قلبم تو دهنم بود حتی تجسمشم ترسناکه😭🤦 ♀️
۶ ساعت پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
همچین چیزی برای هرکسی میتونه ترسناک باشه
۵ ساعت پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
روش مطالعه انجام میده
۵ ساعت پیشسارا
0وای کیانا خیلی جو ترسناک و دارگ داره رمانت😂😔اب دهنم خشک شد
۶ ساعت پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
عزیزم😂خسته نباشی
۵ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

Diar
0اوقات شریفتون ترجمش میشه تو روحت..😑😑 ازادش کن دختره رو مرتیکه اخه تو چی کار داری به خاطراتش