درخت سیب به قلم زهرا مجموعی
پارت بیست و ششم :
دست هایش را بر می دارد و من تند با خنده بغل اش می کنم.
-کی اومدی که من باخبر نشدم؟
با خنده روی سرم میزند.
-خاک تو سرت با این کتاب هات، همیشه خدا غمگین میخونی، اون کتاب هایی که به من دادی و خوندم لعنتی اشکم در اومد به فکر من نیستی به فکر دخترم باش.
با جیغ آرام دست روی دهان ام می گذارم و می گویم:
- باورم نمیشه، دختره؟
دست روی شکم برجسته اش می گذارم.
با لبخند غمگین می گوید:

لطفا صبر کنید...

حمیرا خالدی
0فوق العاده ست عزیزمم😭👏❤️