پارت سی و هفتم :

بلند می شود و با لبخند خیره اطراف می گوید:
- کیه که از اینجا بدش بیاد.
با بغض می گویم:
- بابک.
بی صدا نگاه ام می کند ولی نگاه اش پر از حرف است.
آرام هم قدم باهم روی سنگ های کنار حصار می نشینم.
چقدر آدم خاکی بود.
انگار مهم نبود که شلوار تمیز اش کثیف شود و خیلی بی غل و شل کنارم نشسته است.
نمی دانم چرا این گونه حس می کنم ولی لنگار منتظر است حرف بزنم، از زندگی ام بگویم.
- ن

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️