درخت سیب به قلم زهرا مجموعی
پارت سی و هفتم :
بلند می شود و با لبخند خیره اطراف می گوید:
- کیه که از اینجا بدش بیاد.
با بغض می گویم:
- بابک.
بی صدا نگاه ام می کند ولی نگاه اش پر از حرف است.
آرام هم قدم باهم روی سنگ های کنار حصار می نشینم.
چقدر آدم خاکی بود.
انگار مهم نبود که شلوار تمیز اش کثیف شود و خیلی بی غل و شل کنارم نشسته است.
نمی دانم چرا این گونه حس می کنم ولی لنگار منتظر است حرف بزنم، از زندگی ام بگویم.
- ن
لطفا صبر کنید...
