درخت سیب به قلم زهرا مجموعی
پارت سی و پنجم :
با خنده تلخ دست روی موهایم می کشد.
- تو باید این آدمو سفارش بدی خدا درست کنه، همچین آدمی وجود نداره که.
می خواهم بلند و با ذوق بگویم، هست بخدا، هست محبوبه خودم دیدم.
چندبار دیدم اش، حتی باهاش کوه ام رفته ام، باور کن همچین فرشته ای را ملاقات کرده ام، باورکن.
ولی بیصدا آه می کشم و مثل همیشه حرف را عوض می کنم.
دست می کشم روی شکم بزرگ شده اش و با لبخند می گویم:
- کی میاد این فسقل
لطفا صبر کنید...
