درخت سیب به قلم زهرا مجموعی
پارت بیست و نهم :
درست است که زمین برف نداشت ولی زمستان بود و بسیار سرد.
تند تر می دوم تا کمی بدنم گرم شود.
بالاخره با دیدن اش کنار کوه لبخند روی لب هایم می نشیند.
او هم حضور ام را حس می کند.
سر بالا می آورد.
لبخند میزند و من دوباره عاشق شرم چشم هایش می شوم.
کنارش که میرسم خیلی متین با لبخندی که چین های کنار چشم هایش را به نمایش می گذاشت دست اش را روی سینه اش می گذارد و آرام سلام می دهد.
ب
لطفا صبر کنید...
