درخت سیب به قلم زهرا مجموعی
پارت بیست و یک :
با شنیدن صدای سهراب، باز سرم را کمی بالا می آورم.
با اخم می گوید:
-سیمین چرا تو هنوز اینجایی؟
سیمین با لقمه در دست اش خشک می شود.
با اخم بیشتر ادامه می دهد.
-مگه تو نباید الان کنار شوهرت باشی از دیشب بست نشستی اینجا که چی خونه و زندگیتو ول کردی؟
سیمین با بغض می گوید:
-چیکار کنم داداش گفتم کمی تنها باشه.
-آدم تو اینجور موقع هاش به یکی نیاز داره.
یوسف شوهر سیمی
لطفا صبر کنید...
