درخت سیب به قلم زهرا مجموعی
پارت سی و هشتم :
فکر می کنم اولین بار است که من و بابک در یک تیم هستیم.
هر دو مخالف همچین ازدواجی هستیم.
بابک چندین بار عفت خانم را ضایع کرده است و با تحقیر می گوید:
- انشالله که داماد سن قانونی رو رد کردن دیگه.
عفت خانم ندانسته با ذوق چادر اش را به دندان می کشد.
- بله آقازاده.
با تحقیر و خشم می گوید:
- پس چرا هر چی میخواد بگه از شما اجازه میگیره؟ اگه خواهرم چیزی بخواد اول از شما قراره اجا
لطفا صبر کنید...
