دشت پروانهها به قلم آوینا بابایی (مگان)
پارت پنجم :
فندک رو محکمتر توی مشتم فشار دادم و بدون اینکه به نگهبانها نگاه کنم، به سمت عمارت راه افتادم.
هنوز صدای دوییدن و فریادشون از پشت سرم میاومد، اما دیگه هیچ اهمیتی نداشت.
تلاششون بیفایده بود، پسره تا الان از کشور هم میتونست خارج بشه!
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

ترانه
1با نام و یاد خدا با سلام خدمت نویسنده رمان دشت پروانه ها اوفف اوفف یعنی اوفف عجب چیزیه بنده نه رو الارا کراشم نه رو پسره فقط از دار دنیا همون فندکه رو بیارید بهم بدید شاعر میفرماید گر شوم سیگاری بهر فندک است این فندک چه دارد که دیوانه کننده است