دشت پروانهها به قلم آوینا بابایی (مگان)
پارت یک :
ساعت از سه نصف شب گذشته بود. چشمهام باز بود و مثل همیشه، توی تاریکی اتاق، به سقف خیره شده بودم و فکرها توی سرم مثل موریانه به جون مغزم افتاده بود.
با کلافگی بلند شدم و به سمت پنجره رفتم و پرده رو کنار زدم.
ماه کامل آسمون رو روشن کرده بود و نورش روی باغچه میافتاد و گلخونهی شیشهایم مثل یه گوی بلورین توی تاریکی میدرخشید. گلخونه همیشه پناهگاه من بود... حتی از اتاقم هم بیشتر دوستش داشتم.
بدون اینکه فکر کنم، سریع به سمت کمدم رفتم و یه تاپ و شلوار ورزشی مشکی پوشیدم. باید این انرژی رو خالی میکردم تا بتونم بخوابم؛ در غیر این صورت تا صبح باید مثل جغد کشیک بدم.
سمت میز آرایشم رفتم. همیشه قبل از تمرین، یه کوچولو از ادکلنم میزدم. ادکلن بامب شل ویکتوریا سکرت، ادکلن موردعلاقم بود و بوی وانیلی و گل یاسش بهم اعتماد به نفس خاصی میداد.
همینطور که نگاهم به آینه بود، دستم رو سمت جای همیشگی ادکلن بردم… اما دستم به سطح سرد و چوبی میز برخورد کرد.
با تعجب نگاهم رو به گوشهی میز دوختم. هیچی نبود! اصلا اثری ازش نبود!
مثل فنر از جا پریدم و چشمهام از شدت شوک گرد شد. کشوها رو مثل دیوونهها باز کردم و بین کرمها، لوسیونها، حتی اون ادکلنهای گرونقیمت دیگهم گشتم ولی هیچجا نبود! انگار آب شده رفته تو زمین!
اخمم ناخودآگاه عمیقتر شد.
این دیگه چه کوفتی بود؟ از کی تا حالا یه شیشه عطر میتونه ناپدید بشه؟ این الان معجزست یا دزدی؟
من هیچوقت، ادکلنم رو جابهجا نمیذاشتم. همیشه گوشهی سمت چپ میز بود. مطمئنم یکی ادکلنم رو برداشته و باید میفهمیدم کی جرئت کرده این کار رو بکنه.
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم خودم رو جمع و جور کنم.
نه… نه… نه… الارا، آروم باش. تو یه بانوی باکلاسی. دیوونه نشو! اما انگار با زر زدنام فقط بنزین رو آتیش ریختم و بیشتر حرصم گرفت... با تموم توانم فریاد زدم:
- نادیا!
صدام طوری توی سکوت شب مثل یه صاعقه پیچید که اگه ادکلن هم همین نزدیکیا بود، خودش داوطلبانه میپرید جلو.
نادیا یهو مثل این روحهای سرگردان فیلمهای ترسناک پرید داخل اتاق. موهاش نصفش بیرون بود، نصفشم توی شینیونش بود. چشمهاش هم که کلا فقط دو میلیمتر باز بود.
تا چشمش به ریخت و پاش میز افتاد، یه آه عمیق کشید که فکر کنم تا ته باغ صداش رفت.
- توروخدا نگو باز یه یکی از لوازمم جابهجا شده!
یه اخم خیلی شیک کردم و گفتم:
- جا به جا چیه؟ ادکلنم کو؟
نادیا یه مکث طولانی کرد. یعنی قشنگ معلوم بود داره به این فکر میکنه که چجوری استعفا بده و بره توی یه غار زندگی کنه. دستش رو لای موهای تیرهش کشید و با صدایی که سعی میکرد خونسرد باشه، گفت:
- نمیدونم.
نمیدونه؟ اینو گفت و انگار منتظر بود من یه چیزی بگم؛ اما من فقط ابروهام رو بالا دادم.
اون چشمهاش... یه چیزی توی نگاهش بود. یه جور پنهونکاری که از چشم من دور نموند.
ادکلنم، همون که همیشه سر جاش بود، نیست.
یعنی یکی اومده از روی میز من چیزی برداشته!
از میز من!
از حریم شخصی من!
از قلمرو مقدس من!
و این یعنی چی؟! این یعنی اعلان جنگ!
- ساعت سه صبحه و ادکلنم گم شده! میفهمی یعنی چی؟
با یه لحن تمسخرآمیزی که قشنگ میشد توش حس کرد داره بهم میخنده، گفت:
- اوه مای گاد... چقدر وحشتناک! الان پلیس بینالملل با جت شخصی میاد که این بحران بزرگ رو حل کنه.
با تعجب و چشمهای گرد نگاهش کردم و دستم رو روی قفسه سینهم گذاشتم:
- داری مسخرهم میکنی؟
بیحوصله جواب داد:
- الارا مطمئنم آخرشم معلوم میشه خودت وسط خواب راه رفتی و گذاشتیش توی کیفت!
یه لحظه سکوت کردم.
به این فکر کردم که یعنی واقعا همچین کاری کردم؟ خب، شاید! ولی الان وقت منطق نیست، وقت اقتداره!
با خونسردی گفتم:
- تا این ادکلن پیدا نشه هیچکس نمیخوابه!
نادیا سرش رو آروم به دیوار کوبید و با نالهی خستهای گفت:
- خدایا بسه دیگه!
چشمهام رو ریز کردم و چند ثانیه خیره نگاش کردم.
نه... یه چیزی درست نبود. از همون لحظهای که اومده بود توی اتاق، زیادی آروم بود. نه از شدت شوک جیغ زده بود، نه وحشت کرده بود، نه حتی برای پیدا کردن ادکلنم زیر تخت و داخل کمدها شیرجه رفته بود.
خیلی مشکوک بود... دشمن از چیزی که فکر میکنم نزدیکتره!
دستهام رو روی سینهم قفل کردم و با اخم گفتم و خیلی رک و بیپرده گفتم:
- مشکوکی.
نادیا چند بار پلک زد، بعد با گیجی گفت:
- ببخشید؟
یه قدم بهش نزدیکتر شدم و با لحن بازپرسها گفتم:
- از کجا معلوم خودت برنداشته باشیش؟
نادیا با ناباوری چند ثانیه نگاهم کرد... انگار پشماش از حرفی که زده بودم ریخته بود، بعد خیلی آروم دستش رو روی صورتش کشید و با کلافگی گفت:
- الارا...
- هوم؟
- من پنج ساله میشناسمت.
- خب؟
- اگه قرار بود چیزی ازت بدزدم، مطمئن باش ادکلنت رو انتخاب نمیکردم.
خب... منطقی بود. خطر رفع شد... با بیمیلی پشت چشمی نازک کردم و گفتم:
- باشه. فعلا از لیست مظنونین خطت میزنم
حس میکردم رگ کنار شقیقهم به نبض میزنه.. یعنی خدمهها جرئت کردن ازم دزدی کنن؟!
سریع گفتم:
- همین الان همهی خدمهها رو جمع کن تو اتاقم.
نادیا با کلافگی اومد سمتم و با لحنی که سعی میکرد آروم باشه گفت:
- الارا... ساعت سه صبحه...
دیگه داشتم از کوره در میرفتم. حرف حالیش نمیشد؟! با حرص پریدم وسط حرفش و جیغ زدم:
- گفتم همین حالا! نمیفهمی؟!
نادیا که فهمید بحث با من به جایی نمیرسه، ناچار پوفی کشید و سر تکون داد و بدون اینکه حرف دیگهای بزنه، از اتاق بیرون رفت.
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۴ ساعت پیش تقدیم شما شده است.

آوینا بابایی (مگان) | نویسنده رمان
کمییی تا حدی مرسی بابت توجه💅🏼
۲ ساعت پیشترنم
0فقط در چند کلمه میتونم بگم"شاهکار،زیبا،خفن"✨😍
۱۳ ساعت پیش
آوینا بابایی (مگان) | نویسنده رمان
وای اکلیل فراوان🥹
۱۲ ساعت پیشترنم
0وای وای میترکونه این رمان،قلمت خیلی روان و واضحه اصلا عالی
۱۳ ساعت پیش
آوینا بابایی (مگان) | نویسنده رمان
خوشحالم دوسش دارییی🥹
۱۲ ساعت پیشترنم
0وای برات خیلی خوشحالم آوینا😭
۱۳ ساعت پیش
آوینا بابایی (مگان) | نویسنده رمان
عزیزممم🥹
۱۲ ساعت پیشپرنیا
0شاید آترین باشه🤣🤣
۱۳ ساعت پیش
آوینا بابایی (مگان) | نویسنده رمان
شاید🤭
۱۲ ساعت پیشمیراث.(فاطی)
0سلام. . رمان قراره جذاب باشه ایا؟
۱۳ ساعت پیش
آوینا بابایی (مگان) | نویسنده رمان
ایشالاا😂😂
۱۲ ساعت پیشنورا
2خیلی خوشم اومداز همین قسمت اول مطمئن شدم که می تونه رمان خیلی جالبی باشه..ممنون از نویسنده جون😍❤️..منتظر پارت ها هستم✨️
۱۳ ساعت پیش
آوینا بابایی (مگان) | نویسنده رمان
خوشحالممم مورد پسندد بودههه😭
۱۲ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

Aral
1الارا اختلال پارانوئید داره؟