دوست داشتی؟
رمان عشق تاریک اثر یاسمین فرحزاد

رمان عشق تاریک

  • زبان فارسی
  • 70.3K 👁
  • 116 ❤️
  • 59 💬

خلاصه رمان :

پسری که به خاطر گرفتن انتقام مرگ نامزدش خلافکار میشه...پسری از دیار تنهایی ،خسته و بی رحم و دختری بی گناه دزدیده میشه... پایان خوش

قسمتی از متن رمان عشق تاریک

_یه مسکن بهم بزن
دکتر نگاه کلافه ای بهم کرد .چندتا برگه ای رو که تو دستش بود رو انداخت رو میز ،کمی عینک روی صورتش رو جا به جاکرد و با لحن آرومی گفت:
_منو تو چندساله همو میشناسیم ،نمی خوام پند یا نصیحت کنم ...اما زندگیت خراب نکن
زندگی؟هه خیلی وقت زندگی من خراب شد ...نابود شد
بالاخره سامانم دربرابر سکوت من کم اورد و رفت بیرون ،داروین کنارم رو تخت نشست
_چه بلایی سرت امده چیشد یهو تصادف کردی
بی تفاوت گفتم:حواسم پرت شد
اخم کرد :به همین راحتی؟فقط حواست پرت شد؟پرت چیشد ؟
جوابی بهش ندادم خودش جواب سوالشو می دونست
بعد از کمی سکوت ادامه داد
_ دریا دوست نداره تو اینجوری کنی ...اون می خواد تو خوشبخت شی ،زندگیت دوباره بسازی نه اینکه این طوری کنی
چشامو روهم فشوردم :تا وقتی که قاتلشو پیدا نکنم....تا وقتی که کاری که با دریام کرد تلافی نکنم آروم نمی گیرم ...
_رادوین انتقام دریارو برنمی گردنه
با عصبانیت داد زدم:
_منو که اروم می کنه....به کمالی زنگ بزن آخر همین هفته میرم دیدنش
نگاهش رنگ نگرانی گرفت:
_میری دیدنش؟برای چی مگه قرار نشد یه چندوقتی بپیچونیش تا یکم اوضاع اروم شه ...هنوز پلیسا درگیر جنس هان ...الان دوباره بخوای کاری کنی شک برانگیز میشه
_برام مهم نیست ....من به اطلاعات کمالی نیاز دارم ....فعلا دور،دور اونه مجبورم باهاش را بیام تا چیزی که می خوامو بهم بده
داروین کمی بیشتر بهم نزدیک شد و اروم ترگفت:
_پس احتیاط کن ....کمالی یه روباه ع*و*ض*یه ،خودتم می دونی تورو برای چی پیش خودش نگه داشته ،درهرحال خطرناکه خیلی وارد جزئیات کاراش نشو
سربرگردونم و بالاخره به چشمای پر از نگرانی و تردیدش نگاه کردم:
_من کارومو بلدم ....نمی خواد نگران باشی ...فقط قرار رو بزار
................
*آرزو*
چند روزی بود که آرمین اصلا حوصله نداشت .حس می کردم خیلی ناراحته ،چیزی بروز نمی داد اما چهرش داغون بود ،چیزی که باعث شکم شده بود تغییر رفتار سپهر با آرمین ، خیلی مرموز شده بودن .
دیروز خودم دیدم تو کوچه داشتن باهم جروبحث می کردن
البته هیچی از حرفاشون نفهمیدم ،معلوم نیست چه خبره نه مامان چیزی می دونه نه مادرجون،آرمین با هیچ کس حرف نمی زنه،کم کم این حس داره بهم دست میده که یه اتفاق بدی افتاده ،حتی صبح مامان با ارمین نشست حرف زد اما تنها چیزی که گفت این بود که این روزا فشار کاری روش زیاده ،
من که باور نمی کنم
بازم کتابمو ورق زدم ،ساعت نزدیک یازده شبه و من اروم و قرار ندادم ،مخم هنگ کرده هی می خوام به چیزی فکر نکنم اما نمی تونم
کتابمو محکم بستم جوری که صداش کل اتاق رو پر کرد ،شاید اگه خودم ازش بپرس بهم چیزی بگه ،
به امید اینکه بیدار باشه یواش رفتم دم اتاقش
آروم درو باز کردم و از لای در سرکی کشیدم ،نور گوشیش روی صورتش افتاده ،پس بیداره
_آرزو ....هنوز نخوابیدی ؟
رفتم تو،یواش دراتاق رو بستم :
_نه خوابم نمی آمد ....یه سوال دارم
گوشیش گذاشت کنار و چراغ خوابشو روشن کرد :بپرس
یکم من من کردم ،اخه نمی دونستم دقیق چی بپرسم :
_داداشی تو چند روزه خیلی کلافه ای اتفاقی افتاده؟حتی درست حسابی با مامان و من هم حرفی نمی زنی .....من خیلی نگرانم
به زمین زل زده بود ...این سکوتش نشون میده یه چیزی شده
روی تخت نشستم و خیره به چشماش :
_اگه اتفاقی افتاده به منم بگو ....حداقل به من بگو چیشده شاید بتونم کمکی بهت بکنم
برگشت نگاهم کرد :یه چیزی شده
پس حق با من بود منتظر نگاهش کردم ،دیدم جوابی نمی ده اروم گفتم:
_توشرکت با دایی مشکلی پیش امده؟بابا منو سکته دادی بگو چیشده آرمین .....
_نمی خوام تو درگیر بشی ،چیزی نشده خودم می تونم حلش کنم ....فعلا لازم نیست تو بدونی
کلافه نگاهش کردم خیلی خسته و ناراحت به نظر می رسید اما اینکه نمی گه ،رو مخ من بود ،دلشوره بدی داشتم نمی دونم چرا
_اگر لازم شدم بهت میگم عزیزم....نگران نباش
یکم نگاهش کردم ،باشه ارومی گفتم و امدم بیرون ،امی دوارم واقعا مسئله مهمی نباشه
.........
صبح با تکون هایی که بهم داشت وارد می شد بابدبختی چشامو باز کردم با دیدن مائده و فاطمه تو اتاق سیخ تو جام نشستم
_شما دوتا کی امدید
مائده خندید:الان امدیم ....دختر تو مگه خرسی؟چرا هرچی بهت زنگ می زنیم جواب نمی دی ،انقدر خوابت سنگینه؟
گوشیم و از کنار پاتختی برداشتم و نگاهی بهش کردم
_اوووه چقدر زنگ زدید...چتونه حالا خراب شدید رو سر من بدبخت
فاطمه پتو رو از روم کشید :بلند شو لباس بپوش امروز قرار گذاشتیم بریم با بچه هادور دور
با این حرفش وارفته دوباره دراز کشیدم :
_ولم کنید حوصله ندارم می خوام بخوابم
مائده :غلط کردی ....شب بخواب
دستمو گرفت و بلندم کرد:ما تو هال منتظرتیم مثل ادم لباس بپوش بیا


بیشتر بخوانید
4.6 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 115 رای
5 ★
66%
4 ★
30%
3 ★
4%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان عشق تاریک

  • Nary

    0

    رمان قشنگی بود مخصوصا جایی که آرمین بخاطره خواخرش قبول کرد ما داریم این رمان ها رو میخونیم برای سرگرمی یا برای اینکه کمی از زندگی واقعی خودمون دور باشیم بنظره من رمان قشنگی بود حالا عاشقانه نباشه چی میشه از نویسنده بابت رمان بی عاشقانه ای ممنونم😜😅🥰

    ۲ هفته پیش
  • Zeinab

    1

    رمان قشنگی بود ولی عشقشون میتونست هیجان انگیز تر و پر فراز و نشیب تر باشه تا رمان قشنگ تر بشه و اینکه توپارت نهم رادوین خیلی عجیب ابراز علاقه کرد ،، میتونست قشنگ تر باشه ولی بازم خوب بود

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    1

    رمان بسیار فوقوالعاده ای بود🥰دست نویسنده درد نکنه

    ۴ ماه پیش
  • حلما

    0

    رمان خیلی قشنگی بود و دست نویسنده درد نکنه من که لذت بردم از خوندنش

    ۵ ماه پیش
  • فاطیما

    0

    بچه من دنبال رمانی میگردم ک دخترع تو دانشگاه با پسرع کلکل دارن پسرع سوتین شو از پنجره اویزون میکنع

    ۲ سال پیش
  • ادرینا

    0

    اسم رمانش پسران مغرور دختران شیطون

    ۶ ماه پیش
  • M.a

    0

    میشه چند تا رمان خوب و قشنگ با موضوع های هیجان انگیز معرفی کنید؟

    ۲ سال پیش
  • ..........

    3

    تکنیک های مخ زنی و جغد انبار

    ۷ ماه پیش
  • رمان خوان

    3

    بدک نبود ولی چرا آخرش انقدر زود تموم شد حداقل آرزو یکم ناز می کرد بد نبود ، آرزو از پسره هول تر بود

    ۷ ماه پیش
  • منا

    0

    خیلی قشنگ بود 🥺😍

    ۹ ماه پیش
  • ghazal

    1

    رمان قشنگی بود خداقوت نویسنده عزیزم

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه

    2

    اول از همه از نویسنده تشکر میکنم رمان خوبی بود و اشک هر خاننده ای رو در میاورد پیشنهاد میکنم بخونید چون خیلی خوبه با این که تکراریه اما بازم قلم خوبی داشت امیدوارم همه عاشقا به هم برسن و کاش فصل دوم هم داشت 💕🧸

    ۱ سال پیش
  • نیلوانا

    1

    خوب بود ولی می تونست بهتر باشه در کل رمان خوبی بود

    ۱ سال پیش
  • ساریسا

    1

    خیلی خوب بود ولی می تونست بهتر باشه آخر شو زود جمعش کردن زیاد رمانتیکم نبود در کل رمان خوبی بود

    ۱ سال پیش
  • ساناز

    0

    سلام و خسته نباشید خدمت نویسنده ی رمان واقعاً عالی بود

    ۲ سال پیش
  • ....

    2

    چرا یهو تهش خراب شد ؟؟؟ نویسنده انگار پشیمون شد از نوشتنش ، ضمنا همه تصوراتم با ابراز علاقه رادین با آهنگ بهنام بانی خراب شد 😑😑😂

    ۲ سال پیش
  • حدیثه

    0

    عااالی بود مرسی از نویسنده🌹

    ۲ سال پیش
درخواست حذف رمان

نویسنده این اثر هستید و درخواست حذف دارید؟ از طریق دکمه زیر اقدام کنید.

ثبت درخواست حذف
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️