دوست داشتی؟
رمان دختر زشت اثر شیرین برقعی

رمان دختر زشت

  • زبان فارسی
  • 71K 👁
  • 47 ❤️
  • 16 💬

خلاصه رمان :

آیما دختریه که خیلی سختی کشیده ،خیلی حرف شنیده، که باعث شده از جامعه دور بمونه.. اون برای خوشحال کردن خانوادش هر کاری می کنه که این باعث تغییر زندگیش می شه.. این بین احساسات آیما هم هست، آیما عاشقه… حالا واقعا آیما عاشقه یا این احساس رو با عشق اشتباه گرفته؟! حالا ببینیم روزگار میخواد با آیمای ما چیکار کنه؟....

قسمتی از متن رمان دختر زشت

_ آتا سر من داد نزن ،چرا عصبانيت اين ترافيک لعنتي رو سر من خالي مي کني؟؟
آتا تازه به خودش اومد دستي کشيد لاي موهاش گفت:
_ معذرت مي خوام، يه دفعه کنترلم رو از دست دادم...
از پنجره به بيرون خيره شدم ...تنها صداي که تو ماشين مي پيچيد هق هق من بود ...آتا نه ديگه بوق مي زد نه بد بيراه مي گفت،فکر کنم فهميد با اين حرص خوردنش زودتر نمي رسه بيمارستان...
آتا ماشين رو نزديك بيمارستان پارك كرد و از ماشين پياده شد و بدون توجه به من دويد طرف بيمارستان...منم با اين كفشا مثل لاك پشت پشت سرش مي دويدم ... با اين تيپ و قيافه شده بودم انگشت نماي مردم گاهي وقتا هم صداي پچ پچ شون رو مي شنيدم كه مي گفتن دختره رو ببين...
تو حياط بيمارستان بودم مي رفتم سمت در ورودي كه بابا و آتا رو ديدم كه داشتن با هم حرف مي زدن ...نزديكشون كه شدم صداي بابا رو مي شنيدم كه مي گفت:
_ بايد فردا صبح پول رو واريز كنيم كه تا ظهر عمل بشه...
آتا _ من دو سه تا بيشتر تو حسابم نيست ولي مي تونم قرض بگيرم...
از پشت سرشون اومدم جلو شون وايسادم ديگه بس بود هر چي فال گوش وايسادن گفتم:
_ آتا نمي خوام زير دِين كسي بري من بقيه پول رو دارم ...
آتا كلافه دستش رو كشيد بين موهاش گفت:
_ ولي آيما اون پولا...
پريدم وسط حرفش گفتم:
_ فعلا جون مامان مهم تر از عمل منه...
بابا با نگراني بهمون نگاه كرد و گفت:
_ آتا فعلا مجبوريم از پول عمل آيما استفاده كنيم تا موقعي كه مي خواد عمل كنه مي تونيم يه جوري پول عملش رو جور كنيم ولي الان بايد زودتر مامانت عمل بشه نمي تونيم صبر كنيم...
بابا نگاهي به سر تا پام انداخت و گفت:
_ بهتره شما بريد خونه هم لباستون رو عوض کنيد هم استراحت کنيد فردا صبح بيايد بيمارستان...
صداي اعتراض من و آتا با هم بلند شد ...
بابا دستشو به معني ساکت بالا گرفت و گفت:
_ يه نگاه به خودتون بندازيد، آتا خواهرت لباسش مناسب نيست بهتره ببريش خونه ،ديگه هم مامانتون مراقبت هاي ويژه بستريه نمي شه بريم بهش سر بزنيم ...پس بهتره شما بريد من مي مونم کافيه...
جاي واسه اعتراض نموند ...سر مو پايين انداختم و با صداي آرومي گفتم :
_ باشه ...
آتا دستش رو دور شونه هام انداخت و گفت:
_ پس ما زودتر بريم که فردا قبل از عمل مامان اينجا باشيم بتونيم ببينيمش...
سر مو تکون دادم و با بابا خداحافظي کرديم و از بيمارستان اومديم بيرون...
از پنجره ماشين به بيرون خيره شده بودم زمزمه کردم :
_ آتا؟؟؟
آتا هم مثل خودم گفت:
_ جان آتا؟؟
با انگشتم روي شيشه ماشين اشکال نا مفهوم مي کشيدم ،گفتم:
_به نظرت چرا مامان دوباره قلبش درد گرفته ،حتما باز اين همسايه ها چيزي گفتن؟؟؟
آتا عصبي داد زد گفت:
_آيما مزخرف نگو چرا هر اتفاقي افتاد به خودت ربطش مي دي؟؟شايد مامان دوباره رعايت حالش رو نکرده چيزه سنگيني بلند کرده ،نمي دونم آيما نمي دونم ولي اين دليل نمي شه تو بگي تقصير تو بوده...
ديگه چيزي نگفتم بچه كه نبودم كه نفهمم مامان هيچ وقت به خاطر حالش چيز سنگين بلند نمي كرد هميشه مراقب خودش بود ...من مي دونم باز يکي از همسايه ها اومده چيزي به مامان گفته،آخه دفعه قبلم که حالش بد شد يکي از همسايه ها اومده بود خونمون منو واسه يه مرد هم سن بابام خواستگاري کرده بود اين موضوع باعث شد مامان فشار عصبي بهش وارد بشه دوباره قلبش درد بگيره دکتر گفت بايد دور از استرس باشه چون دفعه بعد احتمال خطر مرگ هم هست...
در ماشين باز شد باعث شد به خودم بيام...گيج به آتا نگاه كردم ...ابرهاشو انداخت بالا و با دست اشاره كرد به بيرون ماشين...كي رسيده بوديم خونه كه من متوجه نشده بودم؟؟از ماشين پياده شدم و به طرف خونه رفتم...
****
روي تخت كنار مامان نشستم ...لبخندي زدم و دست كشيدم تو موهاي سفيدش...خيلي زود سفيد شده بود خيلي زود...
_ مامان خوشگل من خوبه؟؟
مامان لبخند كم رنگي رو لباش اومد با صداي گرفته گفت:
_ آره دخترم خوبم...
بغض راه گلوم رو گرفت هيچ وقت نمي تونستم مامان رو روي تخت بيمارستان ببينم...واسه اين كه مامان اشك تو چشمام رو نبينه به طرف در اتاق رفتم و گفتم:
_ مامان من برم ببينم آتا كجا مونده...
و سريع از اتاق زدم بيرون...آتا صبح منو رسوند بيمارستان خودش و بابا رفتن دنبال كاراي مامان هنوز نيومده بودن...شماره گوشي آتا گرفتم اشكم رو پاك كردم و گلوم رو صاف كردم كه آتا متوجه نشه دوباره گريه كردم...بعد از چند تا بوق گوشي رو برداشت...
_ الو آتا ؟؟
_ بله ؟
صداش مثل هميشه شاد نبود مثل من غم داشت ...
_ شما ها كجاين؟؟
_ ما نزديك بيمارستانيم تا چند دقيقه ديگه مي رسيم...
_ باشه پس فعلا...
_ فعلا...
گوشي رو قطع كردم و روي نميكت كنار باغچه نشستم تا يه كم حال بياد سر جاش هميشه از بوي بيمارستان متنفر بودم فوري حالت تهوع بهم دست مي داد...
_ سلام آيما خانوم...
برگشتم طرف صدا مي خواستم مطمعن بشم خودشه...با صداي گرفته و متعجب گفتم:
_ سلام آقا ميثاق شما اينجا چيكار مي كنيد؟؟؟
ميثاق با اخمي كه بين ابروهاش بود خيلي جدي گفت:
_ مي شه بگي آتا كجاست؟؟
چرا اين اينجوري منو نگاه مي كنه؟؟نه از برخورد ديشبش نه از الان!!!
همينجور متعجب داشتم بهش نگاه مي كردم گفتم:


بیشتر بخوانید

نظرات رمان دختر زشت

  • نرگس

    0

    رمان خیلی عالی بود

    ۵ ماه پیش
  • عباسی

    1

    خوب بود ،سرگرم شدم ولی میتونست قوی تر بنویسه

    ۱ سال پیش
  • Yegan

    0

    واقعن عالی بود. کار نویسندش خوب بود.

    ۱ سال پیش
  • سارا

    1

    چنگی ب دل نمی زند😕 اگه رمان خون حرفه ای هستین جذبش نمیشین🤷

    ۱ سال پیش
  • پریا

    1

    اصلا خوب نبود

    ۲ سال پیش
  • وری

    8

    هیچکی رمان رو نخونده؟ چرا کسی نظری نداده

    ۶ سال پیش
  • فاطی

    3

    😐

    ۶ سال پیش
  • به تو چه

    1

    که چی الان

    ۴ سال پیش
  • Ana

    0

    خوشم نیومد🙁

    ۴ سال پیش
  • ayma

    0

    چه عجب بلاخره یه رمان نوشتن که شخصیتش با اسم من باشه

    ۴ سال پیش
  • N

    1

    رمان قشنگیه

    ۴ سال پیش
  • ارینا

    2

    بد نبود ارزش یه بار خوندن داره

    ۵ سال پیش
  • شاهدختم دخی بلوچ

    2

    😅

    ۵ سال پیش
  • فاطمه

    0

    رمانش بدنبودولی دختره همش خودشوپرت توبغل پسرا

    ۵ سال پیش
  • دینو

    3

    من رمانو خوندم بد نبود خوب هم نبود واقعا

    ۵ سال پیش
  • FARZANEH

    4

    مثل اینکه اولین نفر خوندم ،رمان خوبی بود اما زیاد عاشقانه نبود ارزش یه بار خوندنو داره

    ۵ سال پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️