پارت سوم :

وقتی وارد گلخونه شدم، نفس عمیقی کشیدم و بوی خوش گل‌هام رو داخل ریه‌هام فرستادم.
در شیشه‌ای پشت سرم بسته شد و همون لحظه، سکوت نرم و مرطوب گلخونه دورم پیچید.
هوای خنک، بوی خاک نم‌خورده و عطر گل‌های یاس و رز، آرامش خاصی رو بهم منتقل کرد.
نورهای ریز طلایی بین شاخه‌ها روشن بودن و انعکاس ماه روی سقف شیشه‌ای افتاده بود. همه‌چیز زیادی قشنگ بود.
آخ… بالاخره دور از انسان‌ها. واقعا مردم چرا این‌قدر غیرقابل اعتماد شده بودن؟ جامعه رو به سقوط بود.
گوشیم و فندک توی جیبم رو رو روی میز سنگی کنار گلدون‌ها گذاشتم و بعد پلی‌لیست موردعلاقه‌م رو از توی گوشیم پخش کردم.
چند ثانیه فقط همون‌جا ایستادم.
چشم‌هام بسته بود و سرم کمی عقب رفته بود. هوای گلخونه به پوستم می‌خورد و بالاخره اون نبض لعنتی کنار شقیقه‌م آروم شده بود.
کش موم رو کشیدم و موهای بلند و مشکیم آزادانه روی شونه‌هام ریختن.
بعد شروع کردم به رقصیدن.
اول خیلی آهسته فقط چند حرکت ساده زدم.
پنجه‌ی پام روی زمین مرمری سر خورد و دست‌هام توی هوا کشیده شدن. کم‌کم بدنم نرم شد.
این حس… این دقیقا همون چیزی بود که لازم داشتم.
اینجا تنها جایی بود که لازم نبود کامل باشم. لازم نبود لبخند مصنوعی بزنم. لازم نبود نقش “پرنسس ترسناک” رو بازی کنم.
فقط من بودم و موسیقی و گیاه‌هام.
دستم از کنار برگ‌های بلند ارکیده رد شد و یه چرخ کامل زدم و موهام پشت سرم تاب خورد.
الان خیلی آروم‌تر شده بودم.
شاید فردا به نادیا بگم یه خدمه‌ی جدید استخدام کنه. شاید هم نه... بذار یکم بترسن، برای رشد شخصیتشون خوبه.
لبخند کمرنگی روی لبم نشست.
نمی‌دونم چرا ولی یهو یه حس عجیب از پشت گردنم رد شد... انگار کسی داشت از دور نگاهم می‌کرد.
حرکتم وسط چرخش متوقف شد و پاهام روی زمین ثابت موند.
موسیقی هنوز توی فضا جریان داشت، اما بدنم یخ کرده بود؛ چشم‌هام آهسته سمت شیشه‌ها چرخید.
تاریکی باغ پشت دیوارهای شفاف گلخونه کشیده شده بود و درخت‌ها زیر نور ماه تکون می‌خوردن و سایه‌ها روی شیشه سر می‌خوردن.
چند ثانیه فقط خیره موندم اما هیچی نبود.
اخم‌هام آروم تو هم رفت و سعی کردم دوباره ریلکس شم؛ احتمالا بخاطر کم‌خوابیه دارم توهم میزنم.
اه همش به خاطر استرس اون مهمونی مزخرف فردا شبه.
همیشه همین که یاد لوکا هیل میفتم، ناخودآگاه حس می‌کنم اکسیژن گلخونه‌م کمتر میشه.
واقعا چطور یه آدم می‌تونه انقدر خشک باشه؟ این مرد حتی موقع خواب هم احتمالا کت‌ و شلوار تنشه.
یه نفس عمیق کشیدم و چشم‌هام رو بستم.
الارا قرار نیست فقط چون مجبورت کردن با یه رباتِ مدیرعامل‌طور نامزد کنی، فروپاشی روانی داشته باشی.
دقیقا همون لحظه، در گلخونه با صدای بلندی باز شد. از جام پریدم و یه جیغ کوتاه کشیدم:
- یا مسیح!
دستم رو روی سینه‌م گذاشتم و با بُهت به نادیا نگاه کردم. قسم می‌خورم قلبم برای دو ثانیه استعفا داد و خواست از بدنم بره بیرون.
نادیا وسط در خشکش زد.
دو تا لیوان دمنوش توی دستش بود و با وحشت نگام کرد:
- چته؟!
چند بار پلک زدم تا روحم دوباره وارد بدنم بشه:
- نادیا! عشقم می‌خوای منو بکشی؟!
نادیا لبش رو گاز گرفت که نخنده. لیوان‌ها رو بالا اورد و گفت:
- دمنوش موردعلاقت رو اوردم.
اخمام بیشتر رفت تو هم و همینطور که مو‌هام رو از هر دو طرف، پشت گوش میزدم زیر لب غر غر کردم:
- فکر کردم قاتل اومده یا بدتر… بابام.
نادیا این بار بلندتر خندید و کامل وارد گلخونه شد.
بخار آروم دمنوش‌ها بین گل‌ها پخش شد و بوی شیرین وانیل توی هوا پیچید و قیافه‌م ناخودآگاه نرم شد.
کسی که ساعت سه نصف شب برام دمنوش موردعلاقم رو درست می‌کرد، رسما یه پله از بقیه‌ی بشریت بالاتر بود و باعث میشد همه‌ی کینه‌هام یادم بره.
لیوان رو از دستش گرفتم و یه قلپ کوچیک خوردم و گرماش آروم توی بدنم پخش شد.
چشم‌هام رو بستم و لیوان رو نزدیک صورتم نگه داشتم.
چند دقیقه بین گل‌ها قدم زدیم و درباره‌ی مهمونی فردا غر زدیم؛ همون مهمونی‌ای که از الان معلوم بود که قراره پر از آدم‌های اعصاب‌خردکن باشه.
نادیا یه خمیازه‌ی کش‌دار کشید و گفت:
- من دیگه جدی دارم از خواب می‌میرم.
دستم رو تکون دادم.
- برو. منم الان میام.
نادیا مشکوک نگاهم کرد:
- اینو دفعه قبل هم گفتی. بعدش تا طلوع آفتاب توی گلخونه بودی.
با یادآوری اون روز، لبخند دندون نمایی زدم:
- نه میام، برو.
پوفی کشید و بالاخره رفت.
صدای بسته شدن در گلخونه که پیچید، یه سکوتِ خنک و نرم افتاد روی فضا و دوباره... تنها شدم.
آروم به یکی از گلدون‌ها نگاه کردم.
آخیش. بالاخره یه کم سکوت. دست‌هام رو پشت کمرم قفل کردم و بین گل‌ها راه افتادم.
بوی خاک نم‌خورده، بوی گل‌ها، نور کم، سکوت... از اون مهمونیِ فردا هزار برابر بهتره. اون‌جا باید بخندم، اون‌جا باید نقش بازی کنم، اون‌جا باید با آدمایی حرف بزنم که هرکدومشون یه لبخند مصنوعی و یه نیت خراب دارن.
اخم کردم.
اصلا چرا باید برم اون مهمونی؟ آهان، چون من الارا‌م. چون دخترِ یه خانواده‌ی پولدارم. چون ظاهرا به دنیا اومدم که توی مراسم‌ها بدرخشم، لباس خوب بپوشم، و به آدما ثابت کنم من از اونا بالاترم. نه اینکه واقعا دلم بخواد... فقط چون ازم انتظار دارن... و مهم ترین بخش که مهمونی فردا شب رو از بقیه‌ی مهمونی‌ها خاص‌تر و مهم‌تر می‌کنه... اینه که فردا شب خبر ازدواج من و لوکا هیل به طور رسمی به همه اعلام میشه.
یه نفس عمیق کشیدم و نگاهم افتاد به فندکِ مشکی که هنوز روی میز بود.
فندک رو از روی میز برداشتم و توی دستم چرخوندم.
لبخندم یه کم کج شد و فندک رو با انگشتم باز و بسته کردم.
فردا می‌پرسم این مال کیه. سرم رو بالا گرفتم و به نور کم ماه که از شیشه‌ها می‌تابید نگاه کردم.
دیگه جدی وقتش بود که برم بخوابم، با بی‌میلی از گلخونه خارج شدم که دوباره چشمم به پروانه‌ی آبی فندک تو دستم افتاد... زیر نور ماه بدجوری خودنمایی می‌کرد و باعث شد ناخودآگاه لبخند محوی روی لبم بشینه.
- اه بسه دیگه زن! سه ساعته داری با فندک من بازی می‌کنی. من خسته شدم، تو چرا خسته نمیشی؟

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • sasha

    1

    اترین داشت بطور زنده با کیفیتHDدید میزدد😂

    ۱۲ ساعت پیش
  • لیا

    1

    کل این پارت یه طرف جمله آترین یه طرفف🤣🤣

    ۱۵ ساعت پیش
  • نیلوفر ابی

    0

    تقدیم به شما بابت رمان قشنگتون.عالی بود 💕💕 خسته نباشید

    ۲۲ ساعت پیش
  • نیکا

    2

    🤣🤣وای چقدر باحال..آترین خدا پدرتو بیامرزه..همین اول کاری رمان رو گل بارون کردی..خدا..واقعا خیلی خوشگل بود..فقط این که گفت اه بسه دیگه زن🤣🤣

    ۲۲ ساعت پیش
  • آوینا بابایی (مگان) | نویسنده رمان

    فندکمو پس بده زن😔

    ۲۲ ساعت پیش
  • پرنیا

    4

    من که میدونم این جمله ی آخر رو کی گفت😁😁

    دیروز
  • آوینا بابایی (مگان) | نویسنده رمان

    😁😁😁

    دیروز
  • ترنم

    1

    گلخونش چقد زیبا بود،چه خوب که یه جایی داره که سکوت و آرامش رو بهش هدیه میکنه،ولی بعد ازدواج فک نکنم برگرده اونجا😢

    ۲۳ ساعت پیش
  • ترنم

    1

    وای وای اترین در کمین بود پسر گوگولی😭

    ۲۳ ساعت پیش
  • دلقک مناطق فلک زده

    0

    خوداا🎀😭چقده ناز شدهه😭💖🎀

    ۲ روز پیش
  • آوینا بابایی (مگان) | نویسنده رمان

    😭😭😭💋💋

    دیروز
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️