پارت شصت و سوم :

تلاش ترمه و جیغ و داد او بی‌نتیجه بود. پرویز فروریخته و درمانده پشت در افتاده و زیر لب زمزمه می‌کرد.
_ داری دروغ می‌گی، ولی نمی‌فهمم این دروغا چه فایده‌ای برات داره، اینم بازی جدیده نه؟

_ بازی من با تو دیگه تموم شد، با همتون، الان باید فکر فرار باشم، احمق نمی‌بینی آدم کشتم؟
پرویز با مشت به پیشانی‌اش کوبید و داد زد:

_ پس چرا بااین چرت و پرتا مغز منو بهم می‌ریزی؟ می‌

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    چطور گند زد به زندگی همه.. خدا همه ی جوونا روبه راه راست هدایت کنه انشاالله

    ۲ ساعت پیش
کپی شد!