پارت شصت و سوم :
تلاش ترمه و جیغ و داد او بینتیجه بود. پرویز فروریخته و درمانده پشت در افتاده و زیر لب زمزمه میکرد.
_ داری دروغ میگی، ولی نمیفهمم این دروغا چه فایدهای برات داره، اینم بازی جدیده نه؟
_ بازی من با تو دیگه تموم شد، با همتون، الان باید فکر فرار باشم، احمق نمیبینی آدم کشتم؟
پرویز با مشت به پیشانیاش کوبید و داد زد:
_ پس چرا بااین چرت و پرتا مغز منو بهم میریزی؟ می
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0چطور گند زد به زندگی همه.. خدا همه ی جوونا روبه راه راست هدایت کنه انشاالله