پارت شصت و هشتم :
فردای روزی که با همایون دیدار کرده بودم به خانهی پدر رفتم، در هوای بهاری اول خرداد حیاطمان زیبایی دلانگیزی داشت و جان میداد برای نفسهای عمیق و تماشای باغچههای شاد و سرزنده! حالم خوب بود، لبهی حوض وسط حیاطمان نشستم و به پنجره زل زدم، میخواستم بفهمم قلبم هنوز هم بیقرار میشود، میخواستم بدانم بعد از هفت سال جدایی اثری از آن دلدادگی مانده است، چشمانم را بستم، سه سال میشد ا

لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0بیچاره پدرو مادرا همیشه باید غصه ی بچه هاشون رو بخورن