پارت هفتاد و ششم :

بااین‌که دلم برایش تنگ شده بود با عصبانیت دستم را عقب کشیدم و با صدایی آهسته به او توپیدم.
_ چیکار می‌کنی! دیوونه شدی؟ اگه یکی ببینه چی؟
آشفته و پریشان بود. نفسی گرفت و یک قدم عقب رفت.
_ نگران نباش... رفتن امامزاده، مادرم یه نذری داشت اومده ادا کنه... چه‌قدر عوض شدی! مانتو، مقنعه... چیکار می‌کنی؟
هنوز نگران بودم، نگران این‌که همسایه‌ها ببینند اما دلم نیامد بروم، شانه بالااندا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت آقای محبی در رمان در انتهای تردید آقای محبی
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    خیلی عالی ،تشکر برای پارت هدیه 🙏🏻👏👏❤️

    ۳ ماه پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️

    ۳ ماه پیش
  • م

    1

    همه بخششها،حماقتها،سکوتها،بی خیالیا رو برای پرویز کنار گذاشته،مهم نیست چکار کرده فقط می بخشه و فراموش می کنه و ادامه می ده،مطمئنم باز بهش برمی گرده 🤔🙏🏻

    ۳ ماه پیش
  • اکرم بانو

    1

    نمیفهمم چه تصمیمی میخواد بگیره،اما مشخصه از اون خامی و بچگی دراومده

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️