پارت هفتاد و هشتم :
در حالی که نگاهش به پورسام بود گفت:
_ همینه دیگه، بعضیا تا زندهن آوارهن، به محض اینکه بمیرن صدتا صاحب پیدا میکنن، دیه میخوان... بعد از رد کردن اونا احتمالا بتونم با قید وثیقه بیام مرخصی...
نمیدانستم، کمی تعجب کردم.
_ واقعا؟
نگاهم کرد.
_ آره... البته خجالت میکشم بیام بیرون، از همهتون خجالت میکشم، از وقتی فهمیدم پدرومادر واقعیم نیستن و من رو بزرگ کردن...
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
سالی
1همیشه بچه هان که پدر و مادرا رو به هم متصل می کنن و کنار هم نگه می دارن
۳ ماه پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
👍❤️
۳ ماه پیشمریم
1چه قدر سخت کشنده شده سوگل بیچاره🥲🥲
۳ ماه پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
❤️❤️👍
۳ ماه پیشم
1خوبه یکم پیشرفت کرده و جوابشونو می ده،هم همایون هم پرویز اما اینبارو دیگه باید عاقلانه تصمیم بگیره نه از سر اجبار، هرچند به نظرم برخلاف حرفش منتظرش هست و اونم همونو می خواست بپرسه ولی روش نشد 🤔🙏🏻
۳ ماه پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
👍❤️
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0خوش حالم که سوگل عاقل شده و دیگه به قول خودش احساسی تصمیم نمیگیره،حالا هرانتخابی که بکنه ماهم باجون ودل میپذریم