پارت بیست و نهم :





-چرا طاها نیومد؟ نزدیک هشته!
سؤالِ توی ذهنش را فاطمه بلند پرسید:
-شیدا خاله! طاها جایی می‌خواست بره؟
سرش را بالا انداخت:
-نه! البته رفت دعوامون شد چیزی نگفت.
-خب یه زنگ بزن ببین کجاست. بیاد شام بخوریم ما بریم‌. ناهارم که نیومد.
ناز و ادای بعد از قهر را نداشت که سرپیچی کند. گوشی را برداشت و شماره‌ی امیرطاها را گرفت. طولی نکشید که صدایش توی گوشی پیچید:

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    0

    خیلی عالی بود،بقول زهرا بااین حرفا *** نمیشه 💛💚

    ۱ سال پیش
  • نسترن

    0

    خیلی زیبا بود⚘

    ۳ سال پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    خوشحالم که دوست دارید

    ۳ سال پیش
کپی شد!