لیست کلیه پارتهای رمان بازگرد و مرا به خانه برسان : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 232
-
رمان بازگرد و مرا به خانه برسان - پارت 1
خسرو فلشر مىزنم و مىاندازم توى خجستهپور. صداى ویبرهى گوشىام بلند مىشود. گندم است. مىگوید: خسرو خواهش مىکنم! به خدا داره خودش رو مىکشه! از لحظهاى که پیج گیسو را از دسترس خارج کردهام، این سومین باریست که زنگ زده. مىپیچم توى طالبى: خودتم مىدونى براى هر دوشون بهتره. ــ آره، میددون...
بروزرسانی در : ۵۴۳ روز پیش
-
رمان بازگرد و مرا به خانه برسان - پارت 2
سرم را تکانتکان دادم: دیوونه رو خوب اومدى! کدوم آدم عاقلى بچهش رو دست کسى مثل تو میسپاره؟ با دیدن زنى که مىدود توى خیابان، سرعتم را کم مىکنم و دستم را روى بوق مىگذارم اما زن با شنیدن صداى بوق، وسط خیابان مىایستد. ــ چه غلطى مىکنى؟! ترمز مىگیرم. او همچنان ایستاده. سربرمىگرداند و وقتى ...
بروزرسانی در : ۵۴۳ روز پیش
-
رمان بازگرد و مرا به خانه برسان - پارت 3
ــ آنژیوکت بزن. همراهش کیه؟ پرستار به من اشاره مىکند که با فاصله از تخت ایستادهام: اون آقاست. سرپرستار با نگاه گذرایى به من شروع به بخیه زدن مىکند. خستهام و مىخواهم به خانه بروم ولى بهخاطر وضعیت عجیب دختر بهم گفتهاند تا آمدن مامور باید بمانم. ظاهرا باور نمىکنند نسبتى با او ندارم. با انگ...
بروزرسانی در : ۵۴۳ روز پیش
-
رمان بازگرد و مرا به خانه برسان - پارت 4
خسرو چراغها را روشن مىکنم. نگاهى به محوطهى خالى کارگاه و نگاهى به عمران مىاندازم. مىخواهم نظرش را توى اولین نگاه بفهمم. ابرو بالا مىاندازد: عالیه! بزرگتر از اونیه که فکر مىکردم. ــ آره؛ کوچیکتر از اینم کارم رو راه مىنداخت. با پولمم جورتر بود اما سعیدى که اینجا رو نشونم داد، نتونس...
بروزرسانی در : ۵۴۳ روز پیش
-
رمان بازگرد و مرا به خانه برسان - پارت 5
بیشتر از آن، ماموریتهایى که بهخصوص توى یکسال اخیر بیشتر شده بود، همهچیز را به هم مىریخت. پرستارها حاضر نبودند براى بیستوچهار ساعت آن هم مدت زمان بین یک هفته تا دو ماه را قبول کنند. پرستار تماموقت هم حاضر نبود بعد از اتمام ماموریت من، نیمهوقت شود. گذشته از اینکه نگهدارى از نوزاد، بدون تعطی...
بروزرسانی در : ۵۴۳ روز پیش
-
رمان بازگرد و مرا به خانه برسان - پارت 6
براى همین حتى وقتى حرف را به قرار بعدى و به آینده مىکشانند و بهم مىفهمانند از نظرشان همهچیز اوکى است و تمایل دارند باهام ادامه بدهند، من هم لبخند مىزنم اما مطمئنم دوباره بهشان تلفن نخواهم کرد. هیچ قرارى دوبارهاى وجود ندارد. این زن کسى نیست که دنبالش هستم. آدم توى دههى سى واقعگراتر از آن ا...
بروزرسانی در : ۵۴۳ روز پیش
-
رمان بازگرد و مرا به خانه برسان - پارت 7
نگار داریم کتاب «مثل هیچکس» را بستهبندى مىکنیم براى ارسال به مخاطبینى که آن را پیشخرید کردهاند. زنگولهى پشت در صدا مىکند. سرم را بلند مىکنم. پسر جوانىست که روبروى استند کاغذکادوها مىایستد. گیتى مىگوید: تو میرى نگار؟ سر تکان مىدهم و مىروم طرف کانتر که حالا پسر جلوى آن ایستاده....
بروزرسانی در : ۵۴۳ روز پیش
-
رمان بازگرد و مرا به خانه برسان - پارت 8
در را با پشت پایم هل مىدهم و مىبندم و مىدوم توى دستشویى. مایع مىریزم روى دستم و انگشتهام را مىسابم. دوباره مىسابم و قبلاز اینکه بىخیال بیشتر شستنشان بشوم، عق مىزنم و زرداب بالا مىآورم. نباید بعد از استفراغ چیزى بخورم اما الان نمىخواهم بیدار باشم. قرص خوابم را مىخورم. دراز مىکشم رو...
بروزرسانی در : ۵۴۳ روز پیش
-
رمان بازگرد و مرا به خانه برسان - پارت 9
چشم باز مىکنم. قلبم دارد تند مىزند. این وحشت همیشه توى چند لحظهى اول بیدار شدن با من است؛ فکر اینکه جدایىام از امیرمحمد فقط یک خواب بوده باشد و توى اتاقخوابمان در خانهى او چشم باز کنم؛ اما بعد این واقعیت که توى خانهى خودم در برج نسترن هستم، قلبم را آرام مىکند. سر جایم مىنشینم. هنوز س...
بروزرسانی در : ۵۴۳ روز پیش
-
رمان بازگرد و مرا به خانه برسان - پارت 10
الان یکى از همان وقتهاست که با همهى وجودم احساس پشیمانى دارم؛ حتى اگر بعد از ماهها تنهایى، عطش همصحبتى با کسى را دارم که اتفاقا شنوندهى خوبى هم است. بهتر نیست خداحافظى کنم؟ ــ وقتت رو چطورى میگذرونى؟ ــ قبلا بیشتر کتاب و پادکست. الان فیلم. ــ قبلا شاغل بودى؟ منظورم به جز این تدریسخصوصیه...
بروزرسانی در : ۵۴۳ روز پیش
-
رمان بازگرد و مرا به خانه برسان - پارت 11
مهم نبود عمران چقدر تاکید کرده باشد سحر بىتقصیر است؛ باز هم سحر خودش را یکپاى این ماجرا مىدانست. روزى که خالهگیتى گفته بود: نگار حاضر نیست برگرده کتابفروشى. سحر گفته بود: فکر میکنى ازش بخوام، میاد به ملودى سنتور یاد بده؟ ــ ساز رو کنار گذاشته. وقت گفتن این حرف، سحر مىتوانست ناراحتى را ...
بروزرسانی در : ۵۴۳ روز پیش
-
رمان بازگرد و مرا به خانه برسان - پارت 12
بعد از برگشتن نگار از اصفهان و قبلاز ازدواجش، با اینکه گهگاه توى کتابفروشى گیتى هم را مىدیدند اما باز هم شبیه دو آشنا بودند که از قدیم هم را مىشناختند نه بیشتر. سحر کمى از دمنوشش را خورد: خسرو خواسته تو دورهمى این هفته باشی ولى حتى اگه از تو خوشش بیاد، معنیش این نیست که یه روزى ممکنه اتفاق ...
بروزرسانی در : ۵۴۲ روز پیش
-
رمان بازگرد و مرا به خانه برسان - پارت 13
فصل ششم نگار سحر از پنجرهاى که از آشپزخانه به تراس باز مىشود، به حیاط سرکى مىکشد. طورى که صداش به بقیه که توى تراس ایستادهاند برسد، داد مىزند: بهرام نذار بچهها برن طرف استخر. بهرام توى دیدرس نیست اما صدایش مىآید: نترس! ما حواسمون هست. سحر برمىگردد بهطرف ما توى آشپزخانه و مخاطبش ه...
بروزرسانی در : ۵۴۱ روز پیش
-
رمان بازگرد و مرا به خانه برسان - پارت 14
با باز شدن در نگاهمان برمىگردد بهطرف بقیه که عمران پیشاپیششان وارد مىشود و با سینى جوجهها بهسمت آشپزخانه مىرود. بعد تنها مرد غریبهى میانشان را مىبینم که مطمئن نیستم خسرو باشد اما نگاه ماهرخ به اوست وقتى مىگوید: شازدهت اینجاست! نگاه خسرو به او و بعد به من مىافتد. لبخند دارد وقتى به...
بروزرسانی در : ۵۴۰ روز پیش
-
رمان بازگرد و مرا به خانه برسان - پارت 15
*** نازى مىکوبد به بطرى خالى نوشابه: خب به مناسبت حضور مهمون عزیزمون! همه «اه» ى نمایشى مىگویند و تو جایشان جابهجا مىشوند. ــ اه و اوه نداریم. میز رو خلوت کنید. یالا! نگاهم میان جمع مىگردد. ماهرخ مىگوید: چیزى نیست؛ این خانم عاشق بازیه! معمولا کسى نمیتونه از برنامههاش قسر دربره. دوبا...
بروزرسانی در : ۵۳۹ روز پیش
-
رمان بازگرد و مرا به خانه برسان - پارت 16
مطمئنا آنقدر بىملاحظه نیستند که یک غریبه را به چالش بکشند. حداقل امیدوارم اینطور باشد! نازى دارد با جرزنى خودش را محق نشان مىدهد براى پرسیدن سوال اما وقتى ملودى تا دم قهر مىرود، اجاز مىدهد او سوال کند. ملودى مىگوید: چند تا دوست صمیمى دارین نگارجون؟ یک ابروش بالا مىرود: از اونایى که همه...
بروزرسانی در : ۵۳۸ روز پیش
-
رمان بازگرد و مرا به خانه برسان - پارت 17
با لبهاى بسته لبخند مىزنم: مشکلى نیست. ــ مطمئنى؟ سرم را تکان مىدهم. با صداى گریهى نیکان نگاهش بهطرف تنها اتاق طبقهى پایین مىرود. قبلاز اینکه برگردد و برود مىگوید: هروقت احساس کردى میخواى بریم، بهم بگو، لازم نیست تا آخرش بمونیم. خودش را با من جمع مىبندد و حالا با تکان سر ازم تایید...
بروزرسانی در : ۵۳۷ روز پیش
-
رمان بازگرد و مرا به خانه برسان - پارت 18
مینو دوست داشت پزشکى قبول شوم و من از سالدوم عزمم را جزم کرده بودم براى برآوردن آرزویش؛ آخرش هم هیچ غلطى نکرده بودم! ترجیح مىدهم دربارهاش حرف نزنم. خوشبختانه خسرو هم دیگر چیزى نمىپرسد. با نگاهى به نیکان مىگوید: تعبیرت رو از بچه دوست داشتم اما خیلى باهات همعقیده نیستم. با همهى شیرینىیاش ب...
بروزرسانی در : ۵۳۶ روز پیش
-
رمان بازگرد و مرا به خانه برسان - پارت 19
فصل هفتم خسرو از همان لحظهى اول مطمئن بودم او را جایى دیدهام. وقتى خانمها توى آشپزخانه داشتند بساط شام را جمعوجور مىکردند، ماهرخ با لبخندى که انگار روى همهى اجزاى صورتش بود، صداش را پایین آورد و گفت: چطوره؟ درحال پر کردن شیشهى شیر نیکان از آب جوش سردشده گفتم: خیلى آشنا میزنه. سحر درحا...
بروزرسانی در : ۵۳۵ روز پیش
-
رمان بازگرد و مرا به خانه برسان - پارت 20
فکر مىکردم دخترى که دربارهى رنگها آنقدر با وسواس نظر مىدهد، با مشکى میانهاى نداشته باشد اما نگارِ توى دماوند سرتاپا مشکى پوشیده بود. شلوارجین، شومیز و شال حریرى که هى روى سرش لیز مىخورد و خیلی تاثیرى روى پوشاندن موهاى بلند قهوهاىاش که روى شانه رها کرده بود، نداشت. تلفن آخرم از پایگاه وق...
بروزرسانی در : ۵۳۴ روز پیش
