پارت یک :
خسرو
فلشر مىزنم و مىاندازم توى خجستهپور. صداى ویبرهى گوشىام بلند مىشود.
گندم است. مىگوید: خسرو خواهش مىکنم! به خدا داره خودش رو مىکشه!
از لحظهاى که پیج گیسو را از دسترس خارج کردهام، این سومین باریست که زنگ زده. مىپیچم توى طالبى: خودتم مىدونى براى هر دوشون بهتره.
ــ آره، میددونم؛ میدونم. فقط میخواد یه پست بذاره، رسما اعلام کنه یه مدت فعالیت نداره.
ــ این کار رو باید یه ماه پیش مىکرد. باید چند روز پیش تو بیمارستان مىکرد.
پیرزنى مىخواهد از خیابان بگذرد. ماشین را نگهمىدارم و با حرکت دو دست بهش اشاره مىکنم رد شود. پیرزن با یک دست روى کمر، دست دیگرش را بلند مىکند به نشانهى تشکر.
گندم مىگوید: فکر نمىکرد راستراستی همچین کارى بکنى. فکر کرد فقط دارى تهدید مىکنى. یه کم منصف باش. تو هیچوقت بهش سخت نگرفتى. یه وقت بلایى سر خودش...
صداى گیسو مىآید: بدش من! بدش من گوشى رو؛ نمیخواد التماسش کنى!
ــ باشه، باشه.
و به نظر مىآید دارد مىرود سمت او که هنوز باید روى تخت گندم باشد.
دیروز خودم او را توى بغلم از ماشین بیرون آورده بودم و به خانهى گندم برده بودم. دکتر برایش استراحتمطلق تجویز کرده.
صداش دورگه است و بغضدار وقتى پشت تلفن جیغ مىزند: برو به درک! ازت متنفرم! از بچهتم متنفرم! متنفرم!
با مکث مىگویم: دو ماه؛ فقط دو ماه دووم بیار. منم به اندازهى تو میخوام خلاص شم.
بیهوده جیغ مىکشد و به نظر مىآید گوشى را پرت مىکند.
جاى پارک پیدا مىکنم. دوباره صداى گندم را مىشنوم: الو...
مىگویم: پایینم. جلوى در خونهتون.
صبح گیسو زنگ زده بود و گفته بود مىخواهد حمام کند. احساس مىکرد هنوز بوى بیمارستان مىدهد.
گندم مىگوید: الان به تنها چیزى که فکر نمیکنه حمومکردنه اونم با کمک تو...
با مکث برمىگردد سر خانهى اولش: هیچ راهى نداره؟
ــ ببخش که اینطورى زندگیت رو بههم ریختیم.
نفس بلندى مىکشد: آخه چى شد؟ چرا اینجورى شد؟ همه حسرت شما رو میخوردن!
ــ فردا افسانه رو مىفرستم کمکدستت باشه.
ماشین را روشن مىکنم و درحال بیرون آمدن از کوچه، از توى آینه به آپارتمان گندم نگاه مىکنم که پشتسرم جا مىماند.
یک هفته قبلاز رفتنم به ونزوئلا، گیسو دچار لکبینى شده بود. دکتر تشخیص نارسایى سرویکس داده بود و سرکلاژ اورژانسى را برایش تجویز کرده بود.
ــ این کار رو قبلاز هفتهى چهارده انجامش میدن.
به گیسو نگاه کرده بود: اما شما تو هفتهى بیستوسومى. این یعنى سرکلاژ کافى نیست. باید، باید استراحت کنى.
از افسانه خواسته بودم بهجاى هفتهاى یک روز، یک ماه کامل به خانهیمان بیاید. گندم هم قول داده بود شبها کنارش بماند.
قبلاز رفتن، از گیسو قول گرفته بودم فعالیت پیجش را محدود کند. هر شب پیجش را چک مىکردم. پستها و استورىها بیشتر دربارهى ماه ششم باردارى و مراقبتها بود. حتى توى یکى از پستها اعلام کرده بود باید چند روزى استراحت کند.
همهچیز از هفتهى سوم شروع شده بود. عکسهایى از ماه ششم باردارى در استودیو؛ اما فاجعه پستهاى بعدى بود! فیلمها و عکسهاى گیسو درحال خرید در مرکزخریدهاى مختلف و بدتر از همه یکى از فیلمها که توى یکى از مراکز خرید دبى بود. احتمالا همان روزى که گندم گفته بود سرما خورده و خوابیده، سر از آنجا درآورده بود. قبلا هم از این سفرهاى یکى دو روزه داشت. این یعنى سفر رفتوبرگشت با هواپیما. یعنى بیشتر از پنج شش ساعت چرخیدن توى مرکزهاى خرید بدون اینکه فرصتى براى استراحت داشته باشد.
بعد از پست کردن فیلمها تا دو روز جواب تلفنم را نداد.
گندم جواب داده بود و قسم خورده بود بىتقصیر است. گفته بود اگر حرفى به من مىزد، گیسو دیگر او را توى خانه راه نمىداده. گفته بود: اینکه بدتر بود!
یک¬ هفتهى آخر ماموریت مثل مرغ پرکندهاى بودم که کارى ازش برنمىآمد!
به ایران که رسیدم، گیسو توى بیمارستان بسترى بود و از آنجایى که احتمال سقط زیاد بود، همچنان باید بسترى مىماند.
دکتر با نگاهى که انگشت اتهام را بهطرف من مىگرفت، گفته بود: آقاى سهرابى بهتون گفته بودم خانمتون تو چه شرایطیه. بهتون گفتم نباید تنهاش بذارید.
دکتر که رفته بود، اتاق را بالا، پایین کرده بودم. گیسو و گندم توى سکوت بهم خیره مانده بودند. گندم با نگاه ترسیده اما گیسو شجاعتر بود. مىدانست توى شرایطىست که هیچکارى نمىتوانم بکنم. خواست حرفى بزند اما دستم بالا آمد: هیچى نمیخوام بشنوم.
از عتابم کمى جاخورد اما زود به خودش مسلط شد.
گفتم: دیگه نگران تو نیستم. دیگه برام مهم نیست چه غلطى میخواى بکنى! چقدر دیگه میخوای جونت رو به خطر بندازی! فقط یه فرصت بهت میدم. به اندازهى یه پست، فقط به اندازهى یه پست وقت دارى از فالوراى عزیزت خداحافظى کنى. یکى بشه دوتا، دیگه پیجت رو نمىبینى!
گیسو پوزخند زد: تو دیوونه شدى!
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

لیلا مردانی | نویسنده رمان
خوشآمد میگم بهتون🥰🩷🌱
۱۱ ماه پیشچرا از قسمت ۲۶به بال
0چراازقسمت ۲۶به بالاباز نمیشه
۱ سال پیش
لیلا مردانی | نویسنده رمان
سلام عزیزم. میتونید اپلیکیشن دنیای رمان رو نصب کنید و رمان رو از اونجا دنبال کنید 🩷🌸🌿
۱ سال پیشهدا حسنا
0خیلی خوب بود
۱ سال پیش
لیلا مردانی | نویسنده رمان
🙏🌸🌱
۱ سال پیشسلام ملورین
0بالا نمیاد لطفا مشکل رو بگین ممنونم از نویسنده گرامی
۱ سال پیش
لیلا مردانی | نویسنده رمان
سلام عزیزم چک شد. مشکلی نیست. دوباره امتحان کنید🌸🍃
۱ سال پیشبهاره نوربخش
0عالی بود
۱ سال پیشامین
0عالی، خانم مردانی از همین اولش هیجانی شروع کردی
۱ سال پیش
لیلا مردانی | نویسنده رمان
ممنون از همراهیتون🌱🌼
۱ سال پیشصالح ابادی عالی بود
0عالی بود
۱ سال پیش
لیلا مردانی | نویسنده رمان
🍃🌼
۱ سال پیشنیکی
0خوب
۱ سال پیش
لیلا مردانی | نویسنده رمان
🍃🌸
۱ سال پیشنیکی
0عالی بود
۱ سال پیش
لیلا مردانی | نویسنده رمان
❤️🌱
۱ سال پیشرها
0عالی
۱ سال پیش
لیلا مردانی | نویسنده رمان
🌱❤️
۱ سال پیشسکینه صالح ابادی
0تا اینجا خوب بود
۱ سال پیششبنم
0چرا آدم باید باجونش بازی کنه وقتی شرایط اورژانسیه باکی لج کرد بخاطر کی متاسفانه این موضوع هرروز بیشتر میشه توجامعه
۱ سال پیشEli
0عالی
۱ سال پیش
لیلا مردانی | نویسنده رمان
🌱❤️
۱ سال پیشاکرم بانو
0👏👏👏
۱ سال پیش
لیلا مردانی | نویسنده رمان
🙏🌸🍃
۱ سال پیشمحرم
1عالی
۱ سال پیش
لیلا مردانی | نویسنده رمان
❤️
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Jump
0عالی بود 🌸🌸🌸🌸🌸