لیست کلیه پارتهای رمان بازگرد و مرا به خانه برسان : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 232
-
رمان بازگرد و مرا به خانه برسان - پارت 41
فصل هفدهم نگار حیاط خانهى پدرى خسرو را دوست دارم. بزرگ است و آنقدر تمیز که فکر مىکنم شاید مامانعهدى هم مثل زنهاى هیدج هر روز صبحش را با شستن این حیاط و آب دادن به باغچه و گلدانهاى چیده شده روى پلهها شروع مىکند. پیچک روندهاى که تمام دیوار پشت باغچه را پوشانده، هنوز نگذاشته حیاط حالوهوا...
بروزرسانی در : ۵۱۰ روز پیش
-
رمان بازگرد و مرا به خانه برسان - پارت 42
گوشهى لبش به دلجویى بالا مىرود: ازم ناراحت نشو! هرچقدرم شما جوونا روشنفکر باشید، بازم یه همچین زندگىاى لنگدرهواست! مشکل داره. میدونى چى میگم؟ چشمهایم هنوز داغ است از خواب. دلم مىخواهد بخوابم. دلم مىخواهد او ادامه ندهد. منتظر جواب من نیست. به نیکان نگاه مىکند که تلاش مىکند کمى بیشتر بی...
بروزرسانی در : ۵۰۹ روز پیش
-
رمان بازگرد و مرا به خانه برسان - پارت 43
با سر به قسمت پذیرایى اشاره مىکند: اونا میدونن یه هفته یه بچه رو تنهایى نگهداشتن چه پوستى از آدم میکَنه! ولى تو خیلى خوب از پسش براومدى. حواسم پرت جملهى آخرش مىشود. بهش خیره مىمانم شاید براى اینکه باور کنم حرفش براى دلگرمى نیست. نه؛ براى دلگرمى نیست! حالا راحتتر به او نگاه مىکنم و بر...
بروزرسانی در : ۵۰۷ روز پیش
-
رمان بازگرد و مرا به خانه برسان - پارت 44
فصل هجدهم خسرو لباسراحتى مىپوشم و جلوى آینهى قدى اتاق لباس، دستى به موهایم مىکشم. نگاهم را از آینه مىگیرم و چشمم مىافتد به لباسهاى نگار روى رگال. توى خوابگاه دانشجویى مرتبترین دانشجو بودم. لباسهام بدون اتو توى کمد نمىرفت. چیزى که همیشه کم مىآوردم، چوبکار بود براى آویزان کردن پیراه...
بروزرسانی در : ۵۰۶ روز پیش
-
رمان بازگرد و مرا به خانه برسان - پارت 45
مىگویم: متاسفم که همچین آدم خوبى رو از دست دادى! سرش را به تایید حرفم تکانتکان مىدهد: اون بهترین آدم زندگیم بود اما من براش نبودم. لبخندش رفته و نفس بلندش شبیه آه بىصدایىست که مىکشد. چشمش به جایى در پشتسرم مىافتد: اون جاشمعیا مونده. و اینطورى صحبت دربارهى سمر را تمام مىکند. بلند مى...
بروزرسانی در : ۵۰۵ روز پیش
-
رمان بازگرد و مرا به خانه برسان - پارت 46
فصل نوزدهم نگار اولین کار بعد از نصب اینستاگرامم بلاک کردن اکانتهایىست که مىشناسم اول از همه حسین که دیدن صفحه و پروفایلش هم براى چند روز به هم ریختنم کافىست و بعد همهى خانوادهى امیرمحمد و فامیلهاى نزدیکشان را. حتى فکر دیدنشان به عنوان پیشنهاد اینستا، باعث مىشود احساس سرما کنم! دومی...
بروزرسانی در : ۵۰۴ روز پیش
-
رمان بازگرد و مرا به خانه برسان - پارت 47
چشم باز مىکنم و سعى مىکنم هوا را بکشم توى ریهام... مىخواهم مطمئن شوم از آن شب گذشتهام. مىخواهم مطمئن شوم این خانه واقعیت دارد. خسرو واقعیت دارد. مىخواهم مطمئن شوم کسى که دارد صدایم مىکند، اوست نه امیرمحمد. دوباره سعى مىکنم براى نفس کشیدن اما بىفایده است. خسرو که بازویم را مىگیرد و مرا...
بروزرسانی در : ۵۰۳ روز پیش
-
رمان بازگرد و مرا به خانه برسان - پارت 48
فصل بیستم نگار با نیکان آمدهایم مرکزخرید کوروش. اینجا را بیشتر از پاساژهاى دیگر دوست دارم. نورگیر و دلباز است و البته کتابفروشى هم دارد. اول کمى توى کتابفروشى مىچرخیم؛ نه مثل همیشه که با طمانینه این کار را انجام مىدادم. چون باید مدام حواسم به نیکان باشد که عاشق این دنیاى رنگى شده. توى لای...
بروزرسانی در : ۵۰۲ روز پیش
-
رمان بازگرد و مرا به خانه برسان - پارت 49
بااینکه تلاش کردم مثل بیشتر لباسهایش تن کرم و نسکافهاى انتخاب نکنم اما در نهایت همهچیز کرم و شیرى از آب در آمد. جلیقهى بافتى که لحظهى آخر پسر فروشنده بهم مىدهد، سر ذوقم مىآورد. مىپوشانمش و دو قدم عقبتر مىروم و نگاهش مىکنم. شیرین و خوشگل است و توى لباسهاى زمستانى کیوتتر هم شده. لبخند...
بروزرسانی در : ۵۰۰ روز پیش
-
رمان بازگرد و مرا به خانه برسان - پارت 50
فصل بیست و یکم خسرو یکى از شلفهاى کتابخانه را خالى مىکنم و به نگار مىگویم: میتونى کتابایى رو که تو این مدت میخرى بذارى اینجا. ــ دیگه نمیخرم. امروز از دستم در رفت! بهش لبخند مىزنم: به فرض محال! دست مىکشد روى کتابهاى دولتآبادى و مىگوید: یکى از دوستاى مینو یه دختر همسن من داشت. چش...
بروزرسانی در : ۴۹۹ روز پیش
-
رمان بازگرد و مرا به خانه برسان - پارت 51
فصل بیست و دوم گیتى با لیوانهاى چاى به مینو نزدیک شد که ایستاده بود روبروى دیوار شیشهاى و نگاهش به پاساژ بود. جایى که نگار همیشه مىایستاد. مینو سربرگرداند و به طرفش آمد. نشست و کتاب توى دستش را روى میز گذاشت: ممنون. صبح آن روز به گیتى زنگ زده بود. گفته بود براى نوشتن یک مقاله، کتاب رمان مى...
بروزرسانی در : ۴۹۸ روز پیش
-
رمان بازگرد و مرا به خانه برسان - پارت 52
حرف دیگرى نزده بود. توضیح دیگرى نداده بود. نگفته بود چرا باوجودىکه هنوز طلاقش محضرى نشده، از خانه بیرون زده. همیشه همینطور بود و گیتى عادت داشت کنار او باشد با حفظ فاصلههایى که اگر برمىداشت یعنى از دست دادن نگار براى همیشه. چند روز در خانهى او مانده بود و صبح تا شب دنبال خانه گشته بود. گیتى...
بروزرسانی در : ۴۹۷ روز پیش
-
رمان بازگرد و مرا به خانه برسان - پارت 53
از همان روزى که نگار را روى تخت خیس از خون بیهوش پیدا کرده بود. فروردین بود. گیتى پشت چراغقرمز، سرش را تکیه داده بود به پشتى صندلى که گوشیش دینگ صدا کرد. نگار نوشته بود: اگه دارى این پیام رو میخونى یعنى یا حالم بده، یا مُردم. اگه مرده بودم، نذار مینو بفهمه چى شده... اولین چیزى که به ذهنش رسیده...
بروزرسانی در : ۴۹۶ روز پیش
-
رمان بازگرد و مرا به خانه برسان - پارت 54
فصل بیست و سوم دو خانم مسن مولودى مىخواندند و دختر جوانى با موهاى فر بلند دف مىزد و بقیه با دست زدن و همخوانى به مجلس شور مىدادند. مهسا به مامان نگاه کرد که نگاهش با اخم بهجایى مانده بود. بیشتر شبیه کسى بود که توى روضه نشسته تا مولودى. خالهمولود درست روبروى آنها نشسته بود و با بقیه همخو...
بروزرسانی در : ۴۹۵ روز پیش
-
رمان بازگرد و مرا به خانه برسان - پارت 55
بهطرف مامان و مهسا آمد. مهسا دید که مامان انگار بهجاى همهى سالهایى که از خاله و خانوادهاش منع شده بود، خواهرزادهاش را بوسید. امیرمحمد برگشت بهطرف مهسا. مخاطبش مامان بود وقتى گفت: ا... این مهساست؟ ــ آره قربونت برم! امیرمحمد به مهسا نگاه کرد: نشناختمت. چه خانمى شدى! و نگاهش روى صورت و لب...
بروزرسانی در : ۴۹۳ روز پیش
-
رمان بازگرد و مرا به خانه برسان - پارت 56
فصل بیست و چهارم نگار فشار مامانعهدى بالا رفته اما دلیلى کمتر از این هم مىتواند هر روز بچهها را بکشاند به خانهى پدرى. اورژانس آمده. مشکل با سرم و قرص زیرزبانى حل شده اما مامانعهدى که هنوز بىحال روى کاناپه دراز کشیده، به خسرو گفته به این شرط قبول مىکند او شب را آنجا بماند که من و نیکان ...
بروزرسانی در : ۴۹۲ روز پیش
-
رمان بازگرد و مرا به خانه برسان - پارت 57
باباى امیرمحمد توى همچین مواقعى سربرمىگرداند؛ نگاهى به زنش مىکرد و مىگفت: چیزیت نمیشه؛ نترس! انگار مىخواست بگوید: بادمجان بم آفت ندارد! حسین همان یک نگاه را هم نمىکرد. حسین جز خودش و پسرهایش به هیچکس دیگرى توى دنیا بها نمىداد حتى به شیدا و لمس این حقیقت باوجود کمسنوسال بودن شیدا، همیش...
بروزرسانی در : ۴۹۱ روز پیش
-
رمان بازگرد و مرا به خانه برسان - پارت 58
فصل بیست و پنجم خسرو نگار جلوى دراورى ایستاده که روى آن عکسهاى قابشدهام با موتورهاى مختلف را چیدهام. وقتى مىآیم توى اتاق، بهطرفم برمىگردد: عهدىجون خوابید؟ درحال باز کردن دکمههاى پیراهنم مىگویم: نه اما نذاشت پیشش بمونم. پیراهنم را مىاندازم روى دستهى صندلى میزتحریر: ببخشید که مجبور...
بروزرسانی در : ۴۹۰ روز پیش
-
رمان بازگرد و مرا به خانه برسان - پارت 59
ــ جسورانه؟ خب... فکر کنم... اینکه الان اینجام. نگاهم مىکند که منتظر توضیح بیشترى هستم. گوشهى لبش بالا مىرود: اینکه گوشیم رو برداشتم؛ نصفشبی به سحر پیام دادم، دربارهى تو ازش پرسیدم. اینکه عملا به تو پیشنهاد ازدواج دادم؛ حتی یه لحظهام فکر نکردم که دربارهم چه فکرى مىکنى. چهجور زنى میا...
بروزرسانی در : ۴۸۹ روز پیش
-
رمان بازگرد و مرا به خانه برسان - پارت 60
فصل بیست و ششم نگار سیاوش فقط دوسال از من بزرگتر است اما انگار هزارسال از همهى بچههاى کوچه بزرگتر است. صبحهای تابستان لباس سرهمى آبىنفتى مىپوشد و میرود مکانیکی عمویش کار مىکند مىگوید: مرد باید کار کنه. توى کوچه پلاسى که چى بشه؟ این را به حمیدرضا مىگوید. به غرور حمیدرضا برمىخورد و...
بروزرسانی در : ۴۸۸ روز پیش
