پارت شانزده :

مطمئنا آن‌قدر بى‌ملاحظه نیستند که یک غریبه را به چالش بکشند. حداقل امیدوارم این‌طور باشد!
نازى دارد با جرزنى خودش را محق نشان مى‌دهد براى پرسیدن سوال اما وقتى ملودى تا دم قهر مى‌رود، اجاز مى‌دهد او سوال کند.
ملودى مى‌گوید: چند تا دوست صمیمى دارین نگارجون؟
یک ابروش بالا مى‌رود: از اونایى که همه‌ى رازاتون رو بهش بگید!
ــ خب... راستش من دوست صمیمى ندارم.
ملودى و صبا ب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • دلارام

    0

    واقعا رمان قشنگیه تا اینجا ک خوندم کنجکاوه ادامشم ولی چجوری اینا همو نشناختن همون دختره تو خیابونه ک خسرو نجاتش داد

    ۲ ماه پیش
  • Zahra

    0

    آخی حتما به خاطر اینکه مادرش ترکش کرده اعتماد به نفسش کمه💔

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    1

    👏👏👏

    ۱ سال پیش
  • بهاره

    2

    قشنگ بود

    ۱ سال پیش
  • لیلا مردانی | نویسنده رمان

    🙏🌼🌱

    ۱ سال پیش
کپی شد!