بها به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت شصت و هشتم :
نمی دونم از حرارت بدنش بود یا هوا ناگهان گرم شده بود اما چونه ام با لمس یونیفرمش، از همون نقطهٔ تماس می سوخت.
قسمتی از پیراهنش توی مشتم فشرده می شد، جنس زبر و خشکی داشت.
اطراف سیاه بود و سکوت آزار دهنده ای در فضا موج میزد.
مثل اریک... جایی که به پاش افتادم، چقدر لباسش زبر بود، چه قدر دست هاش سرد بودن و چقدر لمسش تنها بود، انگار فقط من توی این دنیا بودم...
هیچکس نمی دیدم و حرف ه
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
اکرم بانو
5نمیدونم درد کدومشون بیشتره،کی قراره این عذاب لعنتی تموم شه؟لعنت به جنگ🥺🥺
۷ روز پیشنورا
4درد اریک سنگین تره و دردناکش اینه که روایت تنها از زبون ایرینه و در حقیقت هم همینطوره، آیرین جیغ میزنه گریه می کنه حرف میزنه، اما اریک مجبوره همه چیزو توی خودش بریزه و دم نزنه چون فرماندست و باید قوی و محکم باشه🥲💔💔
۶ روز پیشAvin
3حس می کنم اونجا که گفت شما برای محافظت از کشورتون آدم می کشید قلب اریک شکست🙁
۷ روز پیشAvin
2قلمتون خیلی دوس داشتنی و روح نوازه🫠🫠❤️❤️
۷ روز پیشدختر صحرا
3خدایا اینا چرا انقدر مظلومن
۷ روز پیشماهی
4الهی بمیرم برا دوتاشون واقعا معلوم نیست کدوم بیشتر عذاب میکشه🥺😥
۷ روز پیشمینو
4انگار من الان اونجابودم توی اتاق پیش اریک و آیرین ،از ته دلم با دوتاشون زجر کشیدم ولی عشق رو حتی در نگفته هاشون دیدم و شنیدم،عشق بین شون فریاد میکنه ولی اجبار جنگ لب هاشون رو به سکوت وا داشته،آخ از جنگ😔
۷ روز پیشمینو
4هزار ماشاءالله به این قلم ،هزار الله و اکبر،هر جمله ای که خوندم تحسینت کردم فاطمه ی قشنگم ،برات صلوات فرستادم چشم نخوری
۷ روز پیش
لطفا صبر کنید...

Hhhh
2چقدر پیچیدگی های قلمت رو دوس دارم تموم پارت ها پر از جزئیاتن اینجا آیرین توی آغوش استیو، دنبال اریک می گشت انگار.. محبت و گرماش رو ول کرده و یاد سردی و بی رحمی اریک بود🤌💔💔