پارت شصت و هشتم :


نمی دونم از حرارت بدنش بود یا هوا ناگهان گرم شده بود اما چونه ام با لمس یونیفرمش، از همون نقطهٔ تماس می سوخت.
قسمتی از پیراهنش توی مشتم فشرده می شد، جنس زبر و خشکی داشت.
اطراف سیاه بود و سکوت آزار دهنده ای در فضا موج میزد.
مثل اریک... جایی که به پاش افتادم، چقدر لباسش زبر بود، چه قدر دست هاش سرد بودن و چقدر لمسش تنها بود، انگار فقط من توی این دنیا بودم...
هیچکس نمی دیدم و حرف ه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Hhhh

    2

    چقدر پیچیدگی های قلمت رو دوس دارم تموم پارت ها پر از جزئیاتن اینجا آیرین توی آغوش استیو، دنبال اریک می گشت انگار.. محبت و گرماش رو ول کرده و یاد سردی و بی رحمی اریک بود🤌💔💔

    ۵ روز پیش
  • اکرم بانو

    5

    نمیدونم درد کدومشون بیشتره،کی قراره این عذاب لعنتی تموم شه؟لعنت به جنگ🥺🥺

    ۷ روز پیش
  • نورا

    4

    درد اریک سنگین تره و دردناکش اینه که روایت تنها از زبون ایرینه و در حقیقت هم همینطوره، آیرین جیغ میزنه گریه می کنه حرف میزنه، اما اریک مجبوره همه چیزو توی خودش بریزه و دم نزنه چون فرماندست و باید قوی و محکم باشه🥲💔💔

    ۶ روز پیش
  • Avin

    3

    حس می کنم اونجا که گفت شما برای محافظت از کشورتون آدم می کشید قلب اریک شکست🙁

    ۷ روز پیش
  • Avin

    2

    قلمتون خیلی دوس داشتنی و روح نوازه🫠🫠❤️❤️

    ۷ روز پیش
  • دختر صحرا

    3

    خدایا اینا چرا انقدر مظلومن

    ۷ روز پیش
  • ماهی

    4

    الهی بمیرم برا دوتاشون واقعا معلوم نیست کدوم بیشتر عذاب میکشه🥺😥

    ۷ روز پیش
  • مینو

    4

    انگار من الان اونجابودم توی اتاق پیش اریک و آیرین ،از ته دلم با دوتاشون زجر کشیدم ولی عشق رو حتی در نگفته هاشون دیدم و شنیدم،عشق بین شون فریاد میکنه ولی اجبار جنگ لب هاشون رو به سکوت وا داشته،آخ از جنگ😔

    ۷ روز پیش
  • مینو

    4

    هزار ماشاءالله به این قلم ،هزار الله و اکبر،هر جمله ای که خوندم تحسینت کردم فاطمه ی قشنگم ،برات صلوات فرستادم چشم نخوری

    ۷ روز پیش
کپی شد!