پارت هفتاد و ششم :

- نمی ترسی از دستت عصبانی شه و بلایی سرت بیاره؟
لبخند محوی زد و گرد و خاک دست هاش رو تکوند.
- وقتی یه دختر مثل تو توی این شرایط نمی ترسه، خجالت آوره اگه من پا به فرار بذارم.
با اینکه حرکت لب هام توی اون وضعیت برام دردناک بود اما لبخند گرمی از ته قلبم نثارش کردم.
- خیلی ازت ممنونم.
هنوز جوابم رو نداده بود که بی اختیار اشک توی چشم هام جمع شد، بینیم تیر کشید و بغضی توی گلوم نشست.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    1

    ایرینی که میشناسیم به این راحتی نمیذاره برگرده حالاکه این همه راه اومده

    ۲ روز پیش
  • زهرا

    1

    اریک به خدا اگه تو پادگان بودی و نیومدی پیشش حلالت نمیکنم هم مارو افسرده کردی هم این ایرین بیچاره رو☹️😭😂😂

    ۳ روز پیش
  • Asmaa

    1

    شاید قراره اریک خودش آیرینو پیدا کنه🫂❤️

    ۳ روز پیش
  • Asmaa

    1

    شایدم همه چیز زیر نظر آیزاکه شاید اریک همین اطراف باشه و آیزاک استیو رو فریب داده و گفته رفته

    ۳ روز پیش
  • مهسا

    1

    چرا یه حسی بهم میگه اریک تو پادگانه و برای اینکه آیرین ناامید بشه و بره به استیو گفته اینجوری بگه؟

    ۳ روز پیش
  • Par

    1

    اریک از کی تا حالا انقدر در برابر آیرین اراده داشته؟😁

    ۳ روز پیش
  • دختر صحرا

    2

    خدا کنه اریک رو پیدا کنه و اونم *** بازی درنیاره

    ۳ روز پیش
  • Par

    4

    همش زیر سر آیزاک پفیوزه حالا خوشحالی مردک؟ اریکو بیوه کردی راحت شدی؟

    ۳ روز پیش
  • Yas

    3

    ویل خدا نیامرزدت این چ آتیشی بود انداختی تو زندگی اینا میگن ی دیوونه یع سنگ میندازه هزار تا عاقل درنمیاره

    ۳ روز پیش
  • Avin

    2

    انگار یکی با مشت کوبید تو دهنم از آیرین بدتر افسردم🤕 اریک می خوامم

    ۳ روز پیش
  • ماهی

    3

    اصلا یهو اومدم دیدم پارت اومده مثل چی ذووق زدم🥲اگه بفهمن که دقیقا کی راه افتاده شاید بتونن بهشون برسن لطفا اینارو بهم برسون نیاز به یکم سخنان عاشقانه دارم

    ۳ روز پیش
  • مریم

    1

    خیلی ممنونم عزیزم پارت عالی بود خسته نباشی❤️😍👍🏻

    ۳ روز پیش
کپی شد!