بها به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت هفتاد و ششم :
- نمی ترسی از دستت عصبانی شه و بلایی سرت بیاره؟
لبخند محوی زد و گرد و خاک دست هاش رو تکوند.
- وقتی یه دختر مثل تو توی این شرایط نمی ترسه، خجالت آوره اگه من پا به فرار بذارم.
با اینکه حرکت لب هام توی اون وضعیت برام دردناک بود اما لبخند گرمی از ته قلبم نثارش کردم.
- خیلی ازت ممنونم.
هنوز جوابم رو نداده بود که بی اختیار اشک توی چشم هام جمع شد، بینیم تیر کشید و بغضی توی گلوم نشست.
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
زهرا
1اریک به خدا اگه تو پادگان بودی و نیومدی پیشش حلالت نمیکنم هم مارو افسرده کردی هم این ایرین بیچاره رو☹️😭😂😂
۳ روز پیشAsmaa
1شاید قراره اریک خودش آیرینو پیدا کنه🫂❤️
۳ روز پیشAsmaa
1شایدم همه چیز زیر نظر آیزاکه شاید اریک همین اطراف باشه و آیزاک استیو رو فریب داده و گفته رفته
۳ روز پیشمهسا
1چرا یه حسی بهم میگه اریک تو پادگانه و برای اینکه آیرین ناامید بشه و بره به استیو گفته اینجوری بگه؟
۳ روز پیشPar
1اریک از کی تا حالا انقدر در برابر آیرین اراده داشته؟😁
۳ روز پیشدختر صحرا
2خدا کنه اریک رو پیدا کنه و اونم *** بازی درنیاره
۳ روز پیشPar
4همش زیر سر آیزاک پفیوزه حالا خوشحالی مردک؟ اریکو بیوه کردی راحت شدی؟
۳ روز پیشYas
3ویل خدا نیامرزدت این چ آتیشی بود انداختی تو زندگی اینا میگن ی دیوونه یع سنگ میندازه هزار تا عاقل درنمیاره
۳ روز پیشAvin
2انگار یکی با مشت کوبید تو دهنم از آیرین بدتر افسردم🤕 اریک می خوامم
۳ روز پیشماهی
3اصلا یهو اومدم دیدم پارت اومده مثل چی ذووق زدم🥲اگه بفهمن که دقیقا کی راه افتاده شاید بتونن بهشون برسن لطفا اینارو بهم برسون نیاز به یکم سخنان عاشقانه دارم
۳ روز پیشمریم
1خیلی ممنونم عزیزم پارت عالی بود خسته نباشی❤️😍👍🏻
۳ روز پیش
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
1ایرینی که میشناسیم به این راحتی نمیذاره برگرده حالاکه این همه راه اومده