بها به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت هفتاد :
مردی که نمی شناختم و با دیدن عصبانیت اریک کمی محتاط شده بود، این بار با لحنی نرم تر به حرف اومد.
- اگه بخوای شاید بتونی اون دختر رو زنده نگه داری، اما پدرت و مقامات ارشد باید در مورد این اتفاقات باخبر بشن تا با هم فکری همدیگه نقشه ای...
این بار هم قبل از اینکه حرفش تموم شه، اریک با نهایت جدیت و تحکم گفت: مسئولیت جنگیدن با آیرس از مدت ها پیش با من بوده و همینطور هم می مونه، نه به کمک و پشت
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
دختر صحرا
0این مرد چقدر مرده واقعا
۱ هفته پیشAsmaa
1غم عشقشون خیلی قشنگه، به دل می شینه🥲🖤 حتی توی سخت ترین و بدترین حالت هم کنار هم زیبان..🫂
۱ هفته پیشفاطمه
1نمیدونم چی بگم دوست دارم گریه کنم ..برای اریک و آیرین بیچاره برای عشقشون و زندگی که نتونستن با هم بسازن ..😭
۱ هفته پیشمینو
2سلام فاطمه جانم،منتظر پارت جدیدیم مهربونم،دل توی دل مون نیست بس که قشنگ مینویسی هنرمند😔
۱ هفته پیشمریم
1خیلی رمان قشنگیه 😍❤️واقعا قلم نویسنده خوبه خیلی ممنونم بابت رمان 💋💋
۱ هفته پیشزهرا
1آخیی دلم برا دوتاشون کباب شد چه زجر و عذابی را دارن تحمل میکنن😭😭
۱ هفته پیشAvin
1عاشق نشد نشد، وقتی شد، حاضر شد بخاطرش تاوان بده، بهاش رو بپردازه و بهترین عاشق ممکن باشه🥲👏🖤
۱ هفته پیشAvin
1اریکی که تا پای جون به وطنش وفاداره و مشخصا تموم عمرش رو به پای جنگیدن داده تا سرباز خوبی بشه، حالا بخاطر آیرین قراره توی دروغ آلکازار شریک بشه و خودشو برای مجازات آماده کرده! چقدر این مرد فوق العاده ست، پر از سورپرایزه😭😭❤️❤️❤️
۱ هفته پیشYas
1پس توی اون چند روزی که پادگانو ترک کرد و به جنگل زد نقشه همه چیزو کشید. درود بر شرفت مرد👌❤️ کاش همه یه همچین شوهر نمونه ای داشتن
۱ هفته پیشمهسا
1ای اریک.. چقدر مظلوم و بیچاره بود توی این پارتهای اخیر
۱ هفته پیشاکرم بانو
0اریک عزیزم.. حتی نمیخواد جاشو بدونه که یه وقت بخاطر شکنجه ی زیاد لو بده🥺🥺
۱ هفته پیشماهی
1واقعا این رمان با روح روان ادم بازی میکنه اریک تو ترکش نکن ولی رهاش هم نکن🙃
۱ هفته پیشمینو
2آخ از عشق😔قلبم درد گرفت برای این همه عشق اسیر در جنگ😔
۱ هفته پیشGgg
2« پیش از من ازینجا برو نمی خوام این من باشم که ترکت می کنه» 🫠🫠 هر کلمه هر جمله و هر خطش با روح و روانم بازی می کنه.. عجب قلم قوی ای داری🫶👏♥️
۱ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

Godrina
1پارت از زبون ایرینه و انگار در ظاهر همه چیز در مورداونه، درد و رنج و گریه ها و تنهاییش کاملا حس میشه اما در پس اون اریک خیلی محو و تنها و کمرنگ داره بیش از همه زجر می کشه.. نقاب قدرت میزنه و چون فرماندست اقتدارش رو حفظ می کنه و نمی شکنه! اما خب.. خیلی این اتفاقات ازارش دادن کاش ایرینو ترک نکنه🙁🙁