بها به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت شصت و پنجم :
وجودش سراپا نگرانی و اندوه بود، حتی نمی تونست قدم دیگه ای به سمتم برداره.
بی اختیار لبخند زدم و به صندلی روبروم اشاره کردم.
- تو این مدت انقدر حرفه ای شدی که برای شکنجه فرستادنت؟
نفس حبس شده اش رو بیرون داد و با پوزخند صداداری جلوم نشست.
- فرمانده میگه توی جنگیدن هیچ استعدادی ندارم، احتمالاً توی اولین نبرد کشته میشم.
- پس شاید بهتر باشه فرار کنی.
- شاید دست و پا چلفتی باشم
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
مینو
1سلام فاطمه جانم خدا قوت، امروز جمعه است و طبق اعلامیه خودتون امروز روز پارت جدید هستش،و ما همچنان بی صبرانه و عاشقانه منتظر پارت جدید هستیم،تا اذان صبح منتظر پارت 65هستیم🥲
۱ هفته پیشHana
1پارت ۶۵ جمعه خیلی وقته اومده براشم که کامنت گذاشتی😐 پارت بعدی مال شنبه ست
۱ هفته پیشمینو
0آخر این پارت رو نگاه کنید،نوشته این پارت 24ساعت پیش تقدیم شما شده یعنی مال دیروزه
۱ هفته پیشHana
1خب عزیزم از ساعت دوازده شب به بعد جز جمعه محسوب میشه تا دوازده بعدی نویسنده می تونه هر ساعت از اون بازه 24 ساعته پارت رو بذاره یعنی هر روز توی یه تایمی که خودش راخته پارت می ذاره، مهم اینه هر روز پارت داریم
۱ هفته پیشماهی
1منم منتظر پلرت بعد هستم لطفاا واای دارم دیوونه میشم خب چیکار دلری بزار بره جای اریک ایرین نمیتونه ببینه که این ادما جلوش کشته میشن😢
۱ هفته پیشHale
2چقدر بی رحمین شما مردم🙂 چقدر جنگ آدما رو بی رحم و پست فطرت می کنه🙂💔 اریک کاش بیای و به موقع آیرینو نجات بدی، کاش صداشو بشنوی.. ای کاش🥲🥺
۱ هفته پیشYas
1نهه لعنت بهت آیزاک!! بلاخره آیرین عقل اومد، اگه خودش به اریک بگه یه شانسی هست که حداقل یکم کمتر از دستش عصبانی شه، شایدم ببخشتش اما اگه زیر شکنجه اعتراف کنه دیگه هیچ ارزشی نداره!!🙂😑😑💘💔💔 اخ
۱ هفته پیشAvin
1هیجانو تنشش خیلی بالاست😭😍 قلبم اومده تو دهنم این بچه چی کاار کنه حالا🥺🥺😭
۱ هفته پیشاکرم بانو
3از دل رحمی ایرین استفاده میکنن تا حرف بزنه..چه شکنجه ی بدی🥺🥺
۱ هفته پیشدختر صحرا
2مرتیکه *** بزار بره پیش اریک..برم یه دوتا نر و ماده بزنم بهش
۱ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

Hhhh
1پشم های آدم می ریزه از این همه هیجان🍃🍃😵 💫😮 💨