بها به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت شصت و چهارم :
- آیزاک برو بیرون.
آیزاک بدون هیچ حرفی رفت و در رو پشت سرش کوبید.
اریک نفس عمیقی کشید و دستش رو از روی میز به سمتم دراز کرد.
با نگاه کوتاهی به چشم هاش که سعی می کرد آروم و با طمأنینه جلوه بده، دوست داشتم سفت بگیرمش و فکر کنم می تونه زخم هام رو خوب کنه... اما حتی ازش دورتر شدم...
- حالا فقط من و توییم؛ من ازت در برابر همهٔ دنیا محافظت می کنم، تو فقط بهم اعتماد کن و باهام حرف بزن.
آوا
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
Hhh
2شاید استیو بتونه متقاعدش کنه🙂 بنظرم شخصیت استیو خیلی مهم و تأثیرگذار میشه به وقتش
۱ هفته پیشزهرا
1و بازم الکازار مقصره، اگه آیرین را تهدید نکرده بود که خانواده اش را میکشه آیرین بهش میگفت و مجبور نمیشد روی عشقش پا بزاره هم به کشورش گند زد و مردمشو بدبخت کرد هم دخترش را بدبخت کرد🫤🫤
۲ هفته پیشماهی
1الهی بگردم نهه چراا ایرین خیلی براش سخت بود واقعا اینکه بین وطن،خانواده و عشقت یکیرو انتخاب کنی ولی بهش حق میدم چون سرانجام این عشق معلوم نیست نمیتونست خانوادشو تو خطر بندازه
۲ هفته پیشYas
3🙁 یعنی چی احساسمو طوری می کشم که انگار اصلا وجود نداشته🙁🙁💔💔 نکنی این کارو آیرین جز تو هیچکسو نداره 🥲
۲ هفته پیشAvin
1با هر پارت بیش از قبل قدرت قلمت رو به رخمون می کشی👏🔥
۲ هفته پیشاکرم بانو
2یه طرف عشقه،یه طرف خونواده،چه کشمکش نا جوانمردانه ای
۲ هفته پیشمهسا
3شرایط مزخرفیه واقعا هر دو دارن برای کشورشون تلاش میکنن.. این پارت نشون میده چطوری جنگ میتونه خانواده ها رو نابود کنه
۲ هفته پیشدختر صحرا
1وای خدا چه شیر تو شیری شد
۲ هفته پیشمینو
3اریک خودتو بکشی نمیتونی از عشق ات دست بکشی شک ندارم ،
۲ هفته پیشمینو
2ممنونم فاطمه جان مهربونم مثل همیشه محشر بود، جملاتت همه جان میبخشن به روح مون
۲ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

مینو
0سلام فاطمه جانم امروز پنج شنبه است منتظر پارت جدید هستیم لطفا تا آخر شب پارت جدید رو بزارید ممنون میشم