بها به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت هفتاد و هشتم :
اما ناگهان از خودش جدام کرد و با نگاهی که از فرط تعجب و ناباوری می لرزید، زیرلب گفت: تو اینجا چی کار می کنی؟
لب های لرزونم با دیدن اخم و رگه های عصبانیتش گویی حرف زدن رو فراموش کردن...
- نکنه توی مسیر مشکلی پیش اومده که برگشتی؟!
منتظر جوابم نموند و بلندتر از قبل فریاد زد: پس استیو کدوم جهنم دره ایه؟!
- ف فرمانده...
استیو که مثل من از شدت وحشت قفل کرده بود، تنها به زدن همین کلمات
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
Par
1اریک نکن بچش افتاد🤰
۲۰ ساعت پیشاکرم بانو
2خب چرا حرف نزد؟این همه راه اومد گریه زاری راه بندازه و اریک رو بیشتر عصبانی کنه؟میدونست که روی خوش نمیبینه
۲۰ ساعت پیشPar
1انقد اریک عصبانی بود که بنده خدا حرفاشو یادش رفت فک کن با کلی امید بیای اینطوری باهات بدرفتاری کنه اونم گناه داره یه آستانه صبر و حوصله ای داره بچم حامله هم هست😔😂😂
۲۰ ساعت پیشHhhh
2«فکر کردی نظرت برام مهمه؟»😈 هاهاها🤤🤭♥️ خوشحالم که با خودش بردش،دوباره هر جور شده به قول اریک خودشو یه جای جهنم جا کرد
دیروزYas
2حس می کنم چون به هزار سختی آیرینو از خودش جدا کرده تا مراقبش باشه و حالا آیرین همشو ب فنا داده عصبانیه😅
دیروزYas
2عاشق آیرینم😂😂 تهش اوضاعو برعکس کرد الان اون شاکیو طلبکاره😁😂 فکردم میاد برا التماسو گریه زاری ک منو ببخش البته حقم داره اریک خیلی بداخلاقی می کنه و خب اونم حق داره فشار جنگ و مسئولیت هاش خیلی سنگینن
دیروزAvin
2بلاخره جذاب عزیزم رسییدد🛐🛐 هر چقدرم بداخلاقی کنه باز من دوسش دارم خب کافر نگران شده آیرینم خیلی وسط جنگ دلبخواهی کار می کنه🙂😂❤️
دیروزMobina
1اریک یه دقیقه صبر کن ببینینم درد آیرین هم چیه!🙃
دیروزدختر صحرا
3خداقوت نویسنده جان
دیروزماهی
3امیدوارم بالاخره ایرین بتونه حرفاش رو بزنه
دیروزماهی
2خیلی خووب بوود ممنون😍🙂
دیروزمریم
2ممنونم عزیزم بابت پارت عالی 👍🏻❤️💋
دیروزساجد
2ممنون فاطمه جان خسته نباشید🌹
دیروز
لطفا صبر کنید...

Hana
2ولی من از اریک عصبانی بیشتر خوشم میاد جذابتر میشه👀🛐🤭🤤🤤