پارت شصت و هفتم :

- بلند شو.
زمزمهٔ عصبیش رو از بین دندون های کلید شده اش شنیدم اما نتونستم از جام تکون بخورم، شایدم نمی خواستم، ته دلم می خواستم همونجا بمیرم و دیگه هیچوقت بلند نشم...
- آیرین بلند شو، نمی تونم تو رو اینطوری ببینم.
به آرومی سرم رو بلند کردم و به چهره اش نگاه کردم که از اون بالا سرد و یخ زده و همینطور دست نیافتنی به نظر می رسید...
اون هم مثل من می لرزید اما از عصبانیت و خشمی که سعی می

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Hhhh

    2

    چقدر کاراکتر استیو خوبه🙂💕 خیلی امن و مهربونه، تنها کسیه که توی این شرایط برای آیرین موند و تنهاش نذاشت🫂💕 بقیهٔ شخصیت ها انگار از دل جنگ دراومدن، حتی اریکم به وقتش بی رحم و سرد میشه

    ۵ روز پیش
  • Hale

    4

    «- بلند شو آیرین نمی تونم تو رو اینطوری ببینم»😭😭🥲💔💔 به درد این مرد کم توجهی شده🥲 چقدر براش سخته که با همه عشقش بجنگه.. چقدر ناامید شد ازش😢

    ۷ روز پیش
  • Avin

    5

    یکی از جذابترین بخش های شخصیت اریک اینه که توی هیچ شرایطی هر چقدر هم عصبانی باشه به آیرین صدمه نمیزنه🤌🛐❤️❤️🔥

    ۷ روز پیش
  • اکرم بانو

    3

    چه وضع بدیه.. حالاچطوری میخواد کاری کنه که نه سیخ بسوزه نه کباب؟

    ۷ روز پیش
  • ماهی

    2

    همش تقصیر همین ایزاکه دربه دره اگه میزاشت ببینش اینطوری نمیشد الان چجوری میخواد از خانوادش محافظت کنه بمیرم براش

    ۷ روز پیش
  • Mobina

    3

    بازم میگم خدا لعنتت کنه آیزاک اگه میزاشتی به اریک بگه این همه مصیبت نداشتیم خود نیرا کم بدبختی داشت با این کار هم چند برابر شد💔🤦 ♀️😔

    ۷ روز پیش
کپی شد!