بها به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت شصت و هفتم :
- بلند شو.
زمزمهٔ عصبیش رو از بین دندون های کلید شده اش شنیدم اما نتونستم از جام تکون بخورم، شایدم نمی خواستم، ته دلم می خواستم همونجا بمیرم و دیگه هیچوقت بلند نشم...
- آیرین بلند شو، نمی تونم تو رو اینطوری ببینم.
به آرومی سرم رو بلند کردم و به چهره اش نگاه کردم که از اون بالا سرد و یخ زده و همینطور دست نیافتنی به نظر می رسید...
اون هم مثل من می لرزید اما از عصبانیت و خشمی که سعی می
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
Hale
4«- بلند شو آیرین نمی تونم تو رو اینطوری ببینم»😭😭🥲💔💔 به درد این مرد کم توجهی شده🥲 چقدر براش سخته که با همه عشقش بجنگه.. چقدر ناامید شد ازش😢
۷ روز پیشAvin
5یکی از جذابترین بخش های شخصیت اریک اینه که توی هیچ شرایطی هر چقدر هم عصبانی باشه به آیرین صدمه نمیزنه🤌🛐❤️❤️🔥
۷ روز پیشاکرم بانو
3چه وضع بدیه.. حالاچطوری میخواد کاری کنه که نه سیخ بسوزه نه کباب؟
۷ روز پیشماهی
2همش تقصیر همین ایزاکه دربه دره اگه میزاشت ببینش اینطوری نمیشد الان چجوری میخواد از خانوادش محافظت کنه بمیرم براش
۷ روز پیشMobina
3بازم میگم خدا لعنتت کنه آیزاک اگه میزاشتی به اریک بگه این همه مصیبت نداشتیم خود نیرا کم بدبختی داشت با این کار هم چند برابر شد💔🤦 ♀️😔
۷ روز پیش
لطفا صبر کنید...

Hhhh
2چقدر کاراکتر استیو خوبه🙂💕 خیلی امن و مهربونه، تنها کسیه که توی این شرایط برای آیرین موند و تنهاش نذاشت🫂💕 بقیهٔ شخصیت ها انگار از دل جنگ دراومدن، حتی اریکم به وقتش بی رحم و سرد میشه