باتلاق به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت سوم :
ضربهای که به در نواخته شد باعث شد به خودش بیاید و نگاهش را از زن بگیرد.
صدایش را پیدا کرد و محکم گفت:
- بفرمائید.
منشی با لبخند وارد شد، فنجان قهوه را ابتدا روبهروی یاسین گذاشت و سپس برای او.
لبخند ملیحی زد و با عشوه به سمت یاسین چرخید.
- اوه من عاشق قهوه ترکم.
به پشتی صندلیاش تکیه کرد، دستی به چانهاش کشید و با دست دیگرش به فنجان اشاره زد:
- پس بفرمائید تا سرد نشده.
به عمد جوری لبخند زد که چال گونهاش خودش را نمایان کند.
گوشه لبش را به دندان کشید و خیره چال گونهاش شد و بیاختیار تکهای از موزیکی در ذهنش پلی شد:
تو سیاه چاله گونت دل من حبس شد!
نیشخندی زد و نگاه گرفت، فنجانش را برداشت و قبل از اینکه جرعهای بنوشد گفت:
- یه بازاریاب نیاز به فن بیان و روحیه اجتماعی بالا داره.
فنجان را روی نعلبکیاش گذاشت و کامل به سمت یاسین چرخید، دستانش را روی زانواش بهم گره زد و با لبخند دل فریبی جواب داد:
- بنده هم فن بیان خوبی دارم (مکثی کرد و با ناز بیشتری ادامه داد) هم روابط اجتماعی بالا!
از بالای فنجان نگاهش کرد و یک تای ابرویش را بالا انداخت.
دلش از این مدل نگاه کردنش فرو ریخت، این مرد تمام حرکاتش جذاب بود.
فنجان را پایین آورد و خیره به نقش و نگار رویش گفت:
- اینکه بله، اما کار ما جوریه که سفر زیاد داره و به طبع بازاریاب هم همیشه باید همراهمون باشه.
نگاهش را بالا کشید و پس از مکث کوتاهی ادامه داد:
- فکر نمیکنم خانوادتون با این شرایط کاری کنار بیان.
ای یاسین موزمار، میخواست میزان آزادی عملش را بسنجد.
چتریهایش را با نوک انگشت کنار زد و گفت:
- بنده تنها هستم، کسی به رفت و آمد من کاری نداره.
چشمانش برق زد، زبانش را روی دندان نیشش کشید و سر تکان داد:
- اوکی، پس شمارتون رو به منشی بدید، باهاتون تماس گرفته میشه.
- بله حتما.
از جایش بلند شد، لبخند ملوسی زد و گفت:
- پس با اجازه.
دستانش را در جیب شلوار پارچهای مشکی رنگش فرو کرد و سر تکان داد:
- خدا نگهدار.
دلش ضعف رفت برای آن ژست مردانه، حین عقب گرد کردن زمرمه کرد:
- خدافظ.
دستش روی دستگیره در بود که صدایش را شنید:
- میبخشید سرکارخانم، اسم کوچیکتون چی بود؟
لطفا صبر کنید...

هیچ
0خوبببب