از خود رانده به قلم سنا فرخی
پارت شصت :
دهان دختر لحظهای خشک ماند و بعد با خشم ادامه داد:
- چرا جواب نمیدی تا بس کنم؟ چرا هیچی نمیگی؟!
سپیده آشفته، دست لرزانش را سوی خود نشانه گرفت و با صدای مرتعش آرام گفت:
- من... هرکاری کردم برای تو بود! برای زندگیمون بود! حالا هم برو!
ابروهای هستی گرهای باریک به خود گرفتند. با کینه لب برچید و زمزمه کرد:
- زندگیمون؟!
بعد پوزخندی به این کلمه زد و رو گرداند. کیفش را از روی مبل
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۵۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

دخترای من
1مرسی 😘👌