پارت شصت :

دهان دختر لحظه‌ای خشک ماند و بعد با خشم ادامه داد:
- چرا جواب نمیدی تا بس کنم؟ چرا هیچی نمیگی؟!
سپیده آشفته، دست لرزانش را سوی خود نشانه گرفت و با صدای مرتعش آرام گفت:
- من... هرکاری کردم برای تو بود! برای زندگیمون بود! حالا هم برو!
ابروهای هستی گره‌ای باریک به خود گرفتند. با کینه لب برچید و زمزمه کرد:
- زندگیمون؟!
بعد پوزخندی به این کلمه زد و رو گرداند. کیفش را از روی مبل

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • دخترای من

    1

    مرسی 😘👌

    ۴ سال پیش
  • سنا فرخی | نویسنده رمان

    🌻🙏🏼

    ۴ سال پیش
  • ---

    4

    امروز 13 عه انتظار پارت نداشتم مرسی

    ۴ سال پیش
  • سنا فرخی | نویسنده رمان

    🌸🌷🙏🏼

    ۴ سال پیش
  • هاجر

    5

    اِ چه کم دلم بیشتر خواست حیف تازه داشت جان میگرفت

    ۴ سال پیش
  • سنا فرخی | نویسنده رمان

    وسط ترافیک توی جاده نوشتمش دیگه ببخشید😅🌸🙏🏼

    ۴ سال پیش
کپی شد!