پارت پنجاه و سوم :

***
با هم به کافه‌ی محبوب شادی رفتند؛ همان کافه‌ی کوچک با تم کلاسیک و مبلمان چرم که عجیب بوی قهوه به حس و حالش می‌خورد. برخلاف کافه‌های دیگر آن جا پاتوق جوانان برای کشیدن سیگار و قلیان نبود. هرکس درآن کافه می‌نشست یا کتاب می‌خواند؛ یا به منظره‌ی خیابان نگاه می‌کرد، یا در آرامش قهوه می‌نوشید و با فرد روبه‌رویش حرف می‌زد. به قول شادی آن جا جای آدم‌های فرهیخته بود!
با دیدن جای پ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سحر

    10

    اصلا یه جوریه رمان که من به همه حق میدم و دلم برای همه شون میسوزه:|

    ۴ سال پیش
  • ---

    3

    منم...نمیتونم هیچ کسو ادم بده ببینم واقعا... ولی منشا اش از بزرگتراس واضحا

    ۴ سال پیش
  • دخترای من

    10

    آخی چقدر افسرده شده رکسانا 🥺 آخه این وسط هستی هم گناه داره 😔🥺😭😭😭😭😭

    ۴ سال پیش
کپی شد!