آلفای من به قلم شادی سالاری
پارت چهل و چهارم :
از زبان لیرا
راستش وقتی ساروس اولش پیشنهاد داد بریم بیرون تا قلمرو گله رو ببینیم، حسابی استرس داشتم. قبل از اینکه فرار کنم، هیچوقت اجازه نداشتم برم بیرون، ولی همیشه به کسایی که راحت هر جا میخواستن میرفتن حسودیم میشد.
الان روی یه پتو وسط یه دشت پر از گلهای وحشی نشسته بودیم و ساروس داشت بهم اصرار میکرد بیشتر غذا بخورم. انگار همون موقع که داشتم آماده میشدم، زنگ زده بو
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

مارال
0عالی ممنونم نویسنده عزیزم