آلفای من به قلم شادی سالاری
پارت چهل و ششم :
آهی کشید: «باشه. میتونی با ما بیای، ولی به محض اینکه اوضاع خیط شد، بدونِ حرف زدن اسکورتت میکنن که از اونجا بری، فهمیدی؟»
دوباره سر تکون دادم و وقتی ساروس ولم کرد، بلند شدم.
ساروس زیر لب گفت: «خیلی خب، بریم ببینیم این هیولا چی میخواد.» و من رو به سمت جنگل برد.
همینطور که داشتیم به مرز نزدیک میشدیم، سر و صداها رو شنیدیم. هر چی جلوتر میرفتیم، صدای داد و بیداد بلندتر می
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
