آلفای من به قلم شادی سالاری
پارت چهل و هفتم :
توی سکوت به راهمون ادامه دادیم. اگه یه صبح دیگه بود، میگفتم چه پیادهرویِ قشنگی بین درختهاست، ولی بدنِ منقبضِ ساروس و داد و بیدادهایی که از نزدیک میاومد، همه چی رو لو میداد.
«تمام مدت پشتِ من بمون لیرا.»
فقط سر تکون دادم. صدام کلاً بریده بود، مخصوصاً بعد از شنیدنِ حرفهای رکیکی که اون طرفِ بوتهها رد و بدل میشد.
از لای آخرین بوتهها که رد شدیم، یه صدایی غرش کرد: «ا
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

مارال
0قطعا اجازه نزدیک شدن نمیده چون خطرناک هستش دیمن