دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه و خدمتکاری افسار اثر ف.میری

رمان افسار

  • به قلم ف.میری
  • 46 پارت
  • در حال نگارش
  • زبان فارسی
  • 40.6K 👁
  • 107 ❤️
  • 169 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

سرمه از پنج سالگی در عمارت پاسال‌ها بزرگ شده است، نه به عنوان یک عضو از خانواده، بلکه به عنوان یک خدمتکار سربه‌زیر... درست مثل یک پرنده که در قفس طلایی ساخته شده از قوانین خشک و اشرافی گرفتار شده است. اما یک راز بزرگ دارد: او یک نقاب دارد، هرشب هویتش را پشت یک ماسک پنهان می‌کند و دخترک خدمتکار تبدیل می‌شود به خواننده‌ای که در شبکه‌های اجتماعی حسابی معروف است و میلیون‌ها دنبال کننده دارد... آنقدر صدایش دلنشین است که حتی در مراسم‌های خصوصی برای آدم‌های به نام و معروف اجرا می‌کند. شبی در یک مراسم خصوصی سورن پاسال، مرد مقتدر و سردی که از قضا پس از سالها به ایران بازگشته، صدای او را می‌شنود... سورن بی‌آنکه بداند، آن خواننده‌ی نقاب‌دار همان سرمه، دخترک خدمتکار عمارت خودش است، وسواس عجیبی برای یافتن هویت او پیدا می‌کند. در همین هنگام در خانه، سورن دخترک خدمتکاری را می‌بیند که از کودکی با او بزرگ شده است. دختری آرام، و البته همیشه فراری... با چشمانی که انگار همیشه به جایی غیر از او دوخته شده است. حقیقت آن است که عشق واقعی سرمه کسی نیست جز امیر صدرا، برادرخوانده‌اش... اگر سورن شاه بود،بی شک امیرصدرا حکم وزیر معتمدش را داشت. سورن از علاقه پنهان دخترک خبردار می‌شود و درست از آن لحظه، آرامش عمارت پاسال‌ها به هم می‌ریزد. سورن که به دیدن هیچ خط قرمزی عادت ندارد، تصمیم می‌گیرد دخترک را مال خود کند. درست مثل یک شکارچی زبده شکار را شروع می‌کند... نه از روی عشق، بلکه از روی غرور، قدرت، و شاید چیز دیگری که خودش هم نمی‌فهمد... درنهایت بازی آغاز می‌شود....بازی‌ای که قرار است همه را به مرز نابودی بکشاند…

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

مقدمه:
غم از آن است که دانسته افسار دل به تو دادم
آنقدر کور شدم که خود تیشه بر ریشه خویش نهادم
قسم که من گُنه کردم ،امّا گنُهم عاشقی بود...
تو چه کردی ؟ این همه کینه، بهر چی بود ؟
یک عمر پشیمانم ولی، من آدم تکرارم...!
تو چطور؟هیچ نمیدانم،نمیدانم،نمیدانم
***
فصل اول
"نقاب"
"تاریخ همیشه تکرار می‌شود، و این زیباترین بخشِ ترسناکِ ماجراست..."
-به نظرت مهمون امشب کیه که پاشا این‌جوری داره بریز و بپاش می‌کنه؟
نازی همان‌طور که سایه‌ی تیره‌ی پشت چشمانش را فید می‌کرد، با پوزخندی جواب داد:
-مهمونی‌های جاوید پاشا همیشه پر از ریخت و پاشه، تازگی نداره که...!
مهلا نگاهی به اطراف انداخت، وقتی مطمئن شد کسی صدایشان را نمی‌شنود، صدایش را پایین آورد و با لحنی که انگار رازی مگو را فاش می‌کند، گفت:
-آره، ولی شنیدم امشب جایزه‌ی میزِ مهموناش، دو تا دختر باک*ره*ی روسیه...!
بعد، انگار لجش گرفته باشد، با تمسخر ادامه داد:
-انگار تو ایران دختر قحطی بود، از روسیه وارد کرده!
نازی پوزخندی زد:
-شاید مهمون امشبش بلوند و چشم‌رنگی دوست داره!
مهلا بینی‌اش را چین داد و شات گونه را روی چانه اش کشید:
-واه! مگه چشم و ابرو مشکی چشه؟
بعد، با نیشخند شیطنت آمیزی اضافه کرد:
-شرط می‌بندم اگه یه نگاه به چشم و ابروی سرمه بندازه، دیگه حتی تف هم به روی اون روسی‌ها نندازه، مگه نه سرمه؟
سرمه که تازه موهایش را بسته بود، با شنیدن نام خودش در چنین مکالمه‌ای، اخم کرد و بی حوصله غر زد:
-می‌خوام صد سال سیاه چشمش بهم نیفته! موضوع بهتر نبود که توش پای منو وسط بکشی؟
مهلا چشمی برای دخترک در حدقه چرخاند.
-تو هم که همیشه پاچه می‌گیری! حالا انگار چی گفتم...!
ورود فریدون و ماهان به اتاق، باعث شد تا بحث را نیمه‌کاره رها کنند.
فریدون راضی از آمادگی مهلا و نازی، سر برگردانده و به سمت سرمه چرخید. اما تا چشمش به او که برعکس دو دختر دیگر هنوز با هودی و شلوار گپ نشسته بود و حتی ذره‌ای رنگ و روغن به صورتش نداشت، افتاد؛آه از نهادش برخاست.
پیش از آنکه فریدون چیزی بگوید، ماهان با لحنی شماتت‌گر، اعتراض کرد:
-سرمه! تو که هنوز حاضر نشدی، دختر؟ پس این یک ساعت داشتی چیکار می‌کردی؟
سرمه با احساس ویبره‌ی تلفن، نگاهی زیرچشمی به صفحه‌ی گوشی که در دستش روشن،خاموش می‌شد انداخت .
نام "خاله عالیه" روی صفحه نقش بسته بود.
با حواسی پرت، درحالی‌که هنوز چشم از تلفن برنداشته بود، کلافه در جواب ماهان گفت:
-چرا شلوغش می‌کنی؟ حاضرم می‌شم دیگه ...
ماهان غرولندی کرد:
-کی دیگه ؟
-مگه قرار نیست فقط دو تا آهنگ آخر رو من بخونم؟
از الان برای چی آماده بشم ؟
اخم میان ابروانش به خاطر تماسی که قصد قطع شدن نداشت عمق گرفت.اگر به این تماس جواب نمی‌داد ،احتمالا حسابش با کرام الکاتبین بود.
بدون آنکه منتظر پاسخ بماند، از روی صندلی بلند شد و به سمت تراس رفت تا بلکه به سبب شیشه های دو جداره بتواند در سکوت به تماسش پاسخ دهد.
به محض وصل شدن تماس ، صدای مشوش و مضطرب زن در گوشی پیچید:
-الو، سرمه؟ کجا موندی،تو؟ ساعت هفت شده!
مگه نگفتی یک ساعته برمی‌گردی؟
اضطراب زن از پشت تلفن به خودش هم سرایت کرد. بی قرار ناخن شستش را بین دندان گرفت و سلام کردن را فاکتور گرفت:
-ببخشید، خاله... فکر نمی‌کردم انقدر طول بکشه.
عالیه که هر لحظه عصبی‌تر می‌شد، با شنیدن جواب دخترک از کوره در رفت.
مشخص بود تلاش می کند تا صدایش را پایین نگه دارد، اما خشمی که پشت کلماتش بود، کاملاً محسوس بود:
-دختر، انگار امشب واقعاً قصد کردی هم منو از کار بیکار کنی، هم خودتو! یعنی چی که فکر نمی‌کردی این‌قدر طول می‌کشه؟
مگه نمی‌دونستی امشب قراره آقا برگرده؟
همین امشب باید تولد رفتنت بگیره ؟!
هیچ میدونی خانم چند بار توی این یک ساعت سراغت رو از من گرفته ؟!
سرمه با ذهنی خسته و فرسوده از شنیدن حرف ها و تذکرهای تکراری،بی صدا نفسش را بیرون فرستاد.
نگاهش را از ارتفاع به کلان شهر زیر پایش دوخت. چراغ‌های شهر، همچون ستارگانی زمینی، در دل شب سوسو می‌زدند.
در آن لحظه نمی‌دانست که بیشتر تلاش دارد خودش را آرام کند، یا زن را...
-خاله، دورت بگردم، انقدر نگران نباش. اصلا اگر این بار خانم ازت پرسید، حقیقت رو بگو. بگو کارهامو کردم و رفتم تولد دوستم...
بدون اینکه قانونی رو بشکنم! تا قبل از ساعت ده هم خودمو می‌رسونم عمارت!
لحظه‌ای مکث کرد، انگار می‌خواست چیزی اضافه کند، اما در نهایت گفت:
-الان باید برم.. خونه می‌بینمت...
-سرمه، صبر کن

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

4.4 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 106 رای
5 ★
52%
4 ★
40%
3 ★
5%
2 ★
0%
1 ★
4%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان افسار

  • فاطمه

    در پارت 450

    کجا باید پیام بدیم؟

    ۱ هفته پیش
  • شبنم

    در پارت 440

    ممنونم عالی بود💖💕

    ۱ هفته پیش
  • فاطمه

    در پارت 430

    خیلی جذب داستان شدم اما دیگه ذوقم رفته انقدر دیر پارت میزارید

    ۲ هفته پیش
  • Massi

    در پارت 430

    چرا انقدر پارت ها دیر دیر و کم کم ؟؟

    ۲ هفته پیش
  • معی

    در پارت 150

    فرنگیس خانم

    ۲ هفته پیش
  • مهی

    در پارت 140

    خیلی قشنگو متفاوته ادم یهو شوت میشه تو یه دنیای دیگه به نظرم میتونه یه کتاب معروف بشه

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه

    در پارت 423

    خیلی دیر به دیر پارت میذارید اصلا یادم رفته باید برگردم از اول بخونم

    ۳ هفته پیش
  • مریم

    در پارت 421

    اصلا ذوقی برای خوندن پارتا ندارم اینقدر دیربه دیر اپ میشه که یادم میره این کدوم داستان وچی بوده

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه

    در پارت 421

    حیف سکه که دادیم وگرنه رمان جذاب و قشنگیه

    ۲ هفته پیش
  • زارا۶۴

    در پارت 432

    ممنون بابت این پارت زیبا امیدوارم اگه مشکلی دارید که پارت ها آنقدر دیر به دیر گذاشته میشه اون مشکل حل بشه و ذهن نویسندمون باز.. و بدون فکر و خیال های بیخود بشه

    ۲ هفته پیش
  • چمران

    2

    انشالله دوماه دیگه اگر نویسنده خسته نشه دلش بخواد،هواخوب باشه ارامش درونی وبیرونی داشته باشن بازم اعتماد نکنید شاید دوخطی بارگذاری کنن.البته باهزار منت.

    ۳ هفته پیش
  • سحر

    1

    از بس دیر پارت گذاری میشه آدم یادش میره عضو رمان هست

    ۴ هفته پیش
  • سنا

    در پارت 150

    عالی بود تا اینجا

    ۴ هفته پیش
  • زارا۶۴

    در پارت 413

    داستان قشنگیه.. دوستان خواننده شما هم مثل من یادتون رفته بود عضو این رمان هستید؟؟ماهی یه پارت اونم چند خط

    ۴ هفته پیش
  • فاطمه.ن

    در پارت 412

    کاش به مخاطب و هزینه ای که کردیم احترام بزارن

    ۴ هفته پیش
  • فاطمه

    در پارت 414

    بعد از دوسه هفته فقط همین

    ۴ هفته پیش
  • فاطمه.ن

    در پارت 412

    مرسیی لطفاً سریعتر و بیشتر پارت بزارید من خیلی منتظرمم

    ۴ هفته پیش
  • Masi

    0

    چرا انقدر دیر به دیر پارت میزارید لطفا پیگیری کنید

    ۴ هفته پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️