دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه و خدمتکاری افسار اثر ف.میری

رمان افسار

  • به قلم ف.میری
  • 24 پارت
  • در حال نگارش
  • زبان فارسی
  • 23.9K 👁
  • 79 ❤️
  • 99 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه افسار

سرمه از پنج سالگی در عمارت پاسال‌ها بزرگ شده است، نه به عنوان یک عضو از خانواده، بلکه به عنوان یک خدمتکار سربه‌زیر... درست مثل یک پرنده که در قفس طلایی ساخته شده از قوانین خشک و اشرافی گرفتار شده است. اما یک راز بزرگ دارد: او یک نقاب دارد، هرشب هویتش را پشت یک ماسک پنهان می‌کند و دخترک خدمتکار تبدیل می‌شود به خواننده‌ای که در شبکه‌های اجتماعی حسابی معروف است و میلیون‌ها دنبال کننده دارد... آنقدر صدایش دلنشین است که حتی در مراسم‌های خصوصی برای آدم‌های به نام و معروف اجرا می‌کند. شبی در یک مراسم خصوصی سورن پاسال، مرد مقتدر و سردی که از قضا پس از سالها به ایران بازگشته، صدای او را می‌شنود... سورن بی‌آنکه بداند، آن خواننده‌ی نقاب‌دار همان سرمه، دخترک خدمتکار عمارت خودش است، وسواس عجیبی برای یافتن هویت او پیدا می‌کند. در همین هنگام در خانه، سورن دخترک خدمتکاری را می‌بیند که از کودکی با او بزرگ شده است. دختری آرام، و البته همیشه فراری... با چشمانی که انگار همیشه به جایی غیر از او دوخته شده است. حقیقت آن است که عشق واقعی سرمه کسی نیست جز امیر صدرا، برادرخوانده‌اش... اگر سورن شاه بود،بی شک امیرصدرا حکم وزیر معتمدش را داشت. سورن از علاقه پنهان دخترک خبردار می‌شود و درست از آن لحظه، آرامش عمارت پاسال‌ها به هم می‌ریزد. سورن که به دیدن هیچ خط قرمزی عادت ندارد، تصمیم می‌گیرد دخترک را مال خود کند. درست مثل یک شکارچی زبده شکار را شروع می‌کند... نه از روی عشق، بلکه از روی غرور، قدرت، و شاید چیز دیگری که خودش هم نمی‌فهمد... درنهایت بازی آغاز می‌شود....بازی‌ای که قرار است همه را به مرز نابودی بکشاند…

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

مقدمه:
غم از آن است که دانسته افسار دل به تو دادم
آنقدر کور شدم که خود تیشه بر ریشه خویش نهادم
قسم که من گُنه کردم ،امّا گنُهم عاشقی بود...
تو چه کردی ؟ این همه کینه، بهر چی بود ؟
یک عمر پشیمانم ولی، من آدم تکرارم...!
تو چطور؟هیچ نمیدانم،نمیدانم،نمیدانم
***
فصل اول
"نقاب"
"تاریخ همیشه تکرار می‌شود، و این زیباترین بخشِ ترسناکِ ماجراست..."
-به نظرت مهمون امشب کیه که پاشا این‌جوری داره بریز و بپاش می‌کنه؟
نازی همان‌طور که سایه‌ی تیره‌ی پشت چشمانش را فید می‌کرد، با پوزخندی جواب داد:
-مهمونی‌های جاوید پاشا همیشه پر از ریخت و پاشه، تازگی نداره که...!
مهلا نگاهی به اطراف انداخت، وقتی مطمئن شد کسی صدایشان را نمی‌شنود، صدایش را پایین آورد و با لحنی که انگار رازی مگو را فاش می‌کند، گفت:
-آره، ولی شنیدم امشب جایزه‌ی میزِ مهموناش، دو تا دختر باک*ره*ی روسیه...!
بعد، انگار لجش گرفته باشد، با تمسخر ادامه داد:
-انگار تو ایران دختر قحطی بود، از روسیه وارد کرده!
نازی پوزخندی زد:
-شاید مهمون امشبش بلوند و چشم‌رنگی دوست داره!
مهلا بینی‌اش را چین داد و شات گونه را روی چانه اش کشید:
-واه! مگه چشم و ابرو مشکی چشه؟
بعد، با نیشخند شیطنت آمیزی اضافه کرد:
-شرط می‌بندم اگه یه نگاه به چشم و ابروی سرمه بندازه، دیگه حتی تف هم به روی اون روسی‌ها نندازه، مگه نه سرمه؟
سرمه که تازه موهایش را بسته بود، با شنیدن نام خودش در چنین مکالمه‌ای، اخم کرد و بی حوصله غر زد:
-می‌خوام صد سال سیاه چشمش بهم نیفته! موضوع بهتر نبود که توش پای منو وسط بکشی؟
مهلا چشمی برای دخترک در حدقه چرخاند.
-تو هم که همیشه پاچه می‌گیری! حالا انگار چی گفتم...!
ورود فریدون و ماهان به اتاق، باعث شد تا بحث را نیمه‌کاره رها کنند.
فریدون راضی از آمادگی مهلا و نازی، سر برگردانده و به سمت سرمه چرخید. اما تا چشمش به او که برعکس دو دختر دیگر هنوز با هودی و شلوار گپ نشسته بود و حتی ذره‌ای رنگ و روغن به صورتش نداشت، افتاد؛آه از نهادش برخاست.
پیش از آنکه فریدون چیزی بگوید، ماهان با لحنی شماتت‌گر، اعتراض کرد:
-سرمه! تو که هنوز حاضر نشدی، دختر؟ پس این یک ساعت داشتی چیکار می‌کردی؟
سرمه با احساس ویبره‌ی تلفن، نگاهی زیرچشمی به صفحه‌ی گوشی که در دستش روشن،خاموش می‌شد انداخت .
نام "خاله عالیه" روی صفحه نقش بسته بود.
با حواسی پرت، درحالی‌که هنوز چشم از تلفن برنداشته بود، کلافه در جواب ماهان گفت:
-چرا شلوغش می‌کنی؟ حاضرم می‌شم دیگه ...
ماهان غرولندی کرد:
-کی دیگه ؟
-مگه قرار نیست فقط دو تا آهنگ آخر رو من بخونم؟
از الان برای چی آماده بشم ؟
اخم میان ابروانش به خاطر تماسی که قصد قطع شدن نداشت عمق گرفت.اگر به این تماس جواب نمی‌داد ،احتمالا حسابش با کرام الکاتبین بود.
بدون آنکه منتظر پاسخ بماند، از روی صندلی بلند شد و به سمت تراس رفت تا بلکه به سبب شیشه های دو جداره بتواند در سکوت به تماسش پاسخ دهد.
به محض وصل شدن تماس ، صدای مشوش و مضطرب زن در گوشی پیچید:
-الو، سرمه؟ کجا موندی،تو؟ ساعت هفت شده!
مگه نگفتی یک ساعته برمی‌گردی؟
اضطراب زن از پشت تلفن به خودش هم سرایت کرد. بی قرار ناخن شستش را بین دندان گرفت و سلام کردن را فاکتور گرفت:
-ببخشید، خاله... فکر نمی‌کردم انقدر طول بکشه.
عالیه که هر لحظه عصبی‌تر می‌شد، با شنیدن جواب دخترک از کوره در رفت.
مشخص بود تلاش می کند تا صدایش را پایین نگه دارد، اما خشمی که پشت کلماتش بود، کاملاً محسوس بود:
-دختر، انگار امشب واقعاً قصد کردی هم منو از کار بیکار کنی، هم خودتو! یعنی چی که فکر نمی‌کردی این‌قدر طول می‌کشه؟
مگه نمی‌دونستی امشب قراره آقا برگرده؟
همین امشب باید تولد رفتنت بگیره ؟!
هیچ میدونی خانم چند بار توی این یک ساعت سراغت رو از من گرفته ؟!
سرمه با ذهنی خسته و فرسوده از شنیدن حرف ها و تذکرهای تکراری،بی صدا نفسش را بیرون فرستاد.
نگاهش را از ارتفاع به کلان شهر زیر پایش دوخت. چراغ‌های شهر، همچون ستارگانی زمینی، در دل شب سوسو می‌زدند.
در آن لحظه نمی‌دانست که بیشتر تلاش دارد خودش را آرام کند، یا زن را...
-خاله، دورت بگردم، انقدر نگران نباش. اصلا اگر این بار خانم ازت پرسید، حقیقت رو بگو. بگو کارهامو کردم و رفتم تولد دوستم...
بدون اینکه قانونی رو بشکنم! تا قبل از ساعت ده هم خودمو می‌رسونم عمارت!
لحظه‌ای مکث کرد، انگار می‌خواست چیزی اضافه کند، اما در نهایت گفت:
-الان باید برم.. خونه می‌بینمت...
-سرمه، صبر کن

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان افسار
  • ستاره

    0

    وایی نویسنده افگارر .. عزیزمم قلمتون عالی و فوق العاده است 🌱😌 من رمان افگار رو بالای ۵ بار خوندم و منتظر انتشار رمان افسار بودمم . تو افسار هم آبان و جانا هستند؟؟ تو چت خوندم قراره افگار چاپ شه خیلی خوشحال شدم حتما زمانی ک ب چاپ رسید ب ما هم خبر بدین🥲♥️ دلم نیومد نظر ندم عذر میخام😂

    ۵ روز پیش
  • ف.میری | نویسنده رمان

    سلام جان دل ...مرسی از لطف تون ...مایه خوشحالی که میبینم انقدر افگار و دوست دارید ...بله عزیزم افگار در دست چاپ هست و در رمان افسار هم ما قراره شاهد حضور جانا و آبان باشیم .❤️

    ۳ روز پیش
  • ستاره

    0

    افگار واقعا شاهکار بود چ از لحاظ قلم و نوشته چ از لحاظ داستان و اطلاعات نویسنده و .. خداقوت بهتون🍓♥️

    ۳ روز پیش
  • ف.میری | نویسنده رمان

    لطف داری عزیز دلم ...خوندن نظرات توت واقعا برای من مایه آرامش و مباهاته

    ۱۷ ساعت پیش
  • سارا

    در پارت 220

    سلام ادامه داستان ۸روزه نمیاد علت چیه

    ۲ روز پیش
  • ف.میری | نویسنده رمان

    پارت های جدی اپ شد عزیزم

    ۱۷ ساعت پیش
  • آلا

    در پارت 141

    رمان قشنگیه لطفا نویسنده زودتر پارت بده ما تو خماری نمونیم

    ۷ روز پیش
  • ف.میری | نویسنده رمان

    سلام عزیزم به روی چشم

    ۳ روز پیش
  • نگار

    در پارت 10

    باری شروع پارت باحال خوبی بود مرسی 💙💙

    ۷ روز پیش
  • ف.میری | نویسنده رمان

    خوشحالم دوست داشتید پارت و. گلم

    ۳ روز پیش
  • نگار

    در پارت 20

    خیلیی باحال بود دمت گرم نویسنده جونم مرسی 💙💙

    ۷ روز پیش
  • ف.میری | نویسنده رمان

    💝💝

    ۳ روز پیش
  • نگار

    در پارت 30

    وایی چقدر به تعریفی نازی و مهلت خندیدم چه باحالن اینا خیلی باحال بود دمت گرم 💙💙

    ۷ روز پیش
  • ف.میری | نویسنده رمان

    نوش جون نگاهت عزیزم

    ۳ روز پیش
  • نگار

    در پارت 40

    وایی چه باحال پسره دیدش آخ جون خیلیی خوب بود 💙💙

    ۷ روز پیش
  • ف.میری | نویسنده رمان

    هنوز جاهای خوب خوبش مونده😅

    ۳ روز پیش
  • نگار

    در پارت 50

    خیلی خیلی باحال خوب بود مرسی 💙💙

    ۷ روز پیش
  • ف.میری | نویسنده رمان

    نوش جان نگاهتون عزیزم

    ۳ روز پیش
  • آلا

    در پارت 140

    رمان قشنگیه لطفا نویسنده زودتر پارت بده ما تو خماری نمونیم

    ۷ روز پیش
  • چمران

    1

    پارت امشب نیومد😭

    ۲ هفته پیش
  • چمران

    0

    سلام خداقوت وقلمتون مانا لطف کنید و روزانه پارت بزارید .فاصله زمانی بین پارت گزاری زیاد هست .خط داستانی رو برای مخاطب بهم میریزه .🪷ممنونم که برای مخاطب احترام قائل میشید.

    ۳ هفته پیش
  • ف.میری | نویسنده رمان

    سلام عزیز دلم با وجود تمام احترامی که برای تک تک شما عزیزان قائلم اما با عرض تاسف باید بگم که من بارها گفتم نوشتن و صرفا برای سرگرمی انجام میدم و این کار و حرفه اصلی من نیست.بنابراین متاسفانه نمیتونم تمام وقت مو برای نوشتن بذارم .اما خوشحالم که شما عزیزان و توی این مسیر همراه خودم دارم و خوندن نظرها

    ۳ هفته پیش
  • لیلا

    0

    سلام بسیار رمان زیبا و جذابی هست .از اون دسته رمان ها که اگر کتابش موجود بود احتمالا تا وقتی تموم نمیشد نمیتونستم بذارمش زمین. ممنون بابت قلم زیبا و داستان قشنگ تون

    ۳ هفته پیش
  • ف.میری | نویسنده رمان

    سلام عزیزم خوشحالم که رمان مورد پسند تون واقع شده.منم ممنونم از همراهی تون

    ۳ هفته پیش
  • پارت 11قفله

    در پارت 70

    اول بروزرسانی میخواد بعدش پول؟ ارسال پیامک و...چرا این مدلی شده تازه همه رو انجام میدید پول میخواد

    ۳ هفته پیش
  • فریبا

    1

    سلام وخداقوت پارتهای بعدی کی میذارین؟؟

    ۳ هفته پیش
  • ف.میری | نویسنده رمان

    سلان گلم روزتون بخیر زیبا ...امروز دوتا پارت براتون میذارم

    ۳ هفته پیش
  • فرنگیس

    در پارت 161

    عالییییییی بود خانوم نویسنده امیدوارم فرنگیس خانوم شخصیت منفی رمان نباشن هم اسمم باهاشون

    ۴ هفته پیش
  • ف.میری | نویسنده رمان

    عزیز دلمممم چه اسم زیبایی من شخصیت منفی ندارم تو داستان هام معمولا کارکترهام خاکستری ان خیالتون راحت ❤️

    ۴ هفته پیش
  • فرنگیس

    در پارت 160

    ممنونمممممممم خب خداروشکر

    ۴ هفته پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟