دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه و خدمتکاری افسار اثر ف.میری

رمان افسار

  • به قلم ف.میری
  • 30 پارت
  • در حال نگارش
  • زبان فارسی
  • 27.4K 👁
  • 84 ❤️
  • 118 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه افسار

سرمه از پنج سالگی در عمارت پاسال‌ها بزرگ شده است، نه به عنوان یک عضو از خانواده، بلکه به عنوان یک خدمتکار سربه‌زیر... درست مثل یک پرنده که در قفس طلایی ساخته شده از قوانین خشک و اشرافی گرفتار شده است. اما یک راز بزرگ دارد: او یک نقاب دارد، هرشب هویتش را پشت یک ماسک پنهان می‌کند و دخترک خدمتکار تبدیل می‌شود به خواننده‌ای که در شبکه‌های اجتماعی حسابی معروف است و میلیون‌ها دنبال کننده دارد... آنقدر صدایش دلنشین است که حتی در مراسم‌های خصوصی برای آدم‌های به نام و معروف اجرا می‌کند. شبی در یک مراسم خصوصی سورن پاسال، مرد مقتدر و سردی که از قضا پس از سالها به ایران بازگشته، صدای او را می‌شنود... سورن بی‌آنکه بداند، آن خواننده‌ی نقاب‌دار همان سرمه، دخترک خدمتکار عمارت خودش است، وسواس عجیبی برای یافتن هویت او پیدا می‌کند. در همین هنگام در خانه، سورن دخترک خدمتکاری را می‌بیند که از کودکی با او بزرگ شده است. دختری آرام، و البته همیشه فراری... با چشمانی که انگار همیشه به جایی غیر از او دوخته شده است. حقیقت آن است که عشق واقعی سرمه کسی نیست جز امیر صدرا، برادرخوانده‌اش... اگر سورن شاه بود،بی شک امیرصدرا حکم وزیر معتمدش را داشت. سورن از علاقه پنهان دخترک خبردار می‌شود و درست از آن لحظه، آرامش عمارت پاسال‌ها به هم می‌ریزد. سورن که به دیدن هیچ خط قرمزی عادت ندارد، تصمیم می‌گیرد دخترک را مال خود کند. درست مثل یک شکارچی زبده شکار را شروع می‌کند... نه از روی عشق، بلکه از روی غرور، قدرت، و شاید چیز دیگری که خودش هم نمی‌فهمد... درنهایت بازی آغاز می‌شود....بازی‌ای که قرار است همه را به مرز نابودی بکشاند…

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

مقدمه:
غم از آن است که دانسته افسار دل به تو دادم
آنقدر کور شدم که خود تیشه بر ریشه خویش نهادم
قسم که من گُنه کردم ،امّا گنُهم عاشقی بود...
تو چه کردی ؟ این همه کینه، بهر چی بود ؟
یک عمر پشیمانم ولی، من آدم تکرارم...!
تو چطور؟هیچ نمیدانم،نمیدانم،نمیدانم
***
فصل اول
"نقاب"
"تاریخ همیشه تکرار می‌شود، و این زیباترین بخشِ ترسناکِ ماجراست..."
-به نظرت مهمون امشب کیه که پاشا این‌جوری داره بریز و بپاش می‌کنه؟
نازی همان‌طور که سایه‌ی تیره‌ی پشت چشمانش را فید می‌کرد، با پوزخندی جواب داد:
-مهمونی‌های جاوید پاشا همیشه پر از ریخت و پاشه، تازگی نداره که...!
مهلا نگاهی به اطراف انداخت، وقتی مطمئن شد کسی صدایشان را نمی‌شنود، صدایش را پایین آورد و با لحنی که انگار رازی مگو را فاش می‌کند، گفت:
-آره، ولی شنیدم امشب جایزه‌ی میزِ مهموناش، دو تا دختر باک*ره*ی روسیه...!
بعد، انگار لجش گرفته باشد، با تمسخر ادامه داد:
-انگار تو ایران دختر قحطی بود، از روسیه وارد کرده!
نازی پوزخندی زد:
-شاید مهمون امشبش بلوند و چشم‌رنگی دوست داره!
مهلا بینی‌اش را چین داد و شات گونه را روی چانه اش کشید:
-واه! مگه چشم و ابرو مشکی چشه؟
بعد، با نیشخند شیطنت آمیزی اضافه کرد:
-شرط می‌بندم اگه یه نگاه به چشم و ابروی سرمه بندازه، دیگه حتی تف هم به روی اون روسی‌ها نندازه، مگه نه سرمه؟
سرمه که تازه موهایش را بسته بود، با شنیدن نام خودش در چنین مکالمه‌ای، اخم کرد و بی حوصله غر زد:
-می‌خوام صد سال سیاه چشمش بهم نیفته! موضوع بهتر نبود که توش پای منو وسط بکشی؟
مهلا چشمی برای دخترک در حدقه چرخاند.
-تو هم که همیشه پاچه می‌گیری! حالا انگار چی گفتم...!
ورود فریدون و ماهان به اتاق، باعث شد تا بحث را نیمه‌کاره رها کنند.
فریدون راضی از آمادگی مهلا و نازی، سر برگردانده و به سمت سرمه چرخید. اما تا چشمش به او که برعکس دو دختر دیگر هنوز با هودی و شلوار گپ نشسته بود و حتی ذره‌ای رنگ و روغن به صورتش نداشت، افتاد؛آه از نهادش برخاست.
پیش از آنکه فریدون چیزی بگوید، ماهان با لحنی شماتت‌گر، اعتراض کرد:
-سرمه! تو که هنوز حاضر نشدی، دختر؟ پس این یک ساعت داشتی چیکار می‌کردی؟
سرمه با احساس ویبره‌ی تلفن، نگاهی زیرچشمی به صفحه‌ی گوشی که در دستش روشن،خاموش می‌شد انداخت .
نام "خاله عالیه" روی صفحه نقش بسته بود.
با حواسی پرت، درحالی‌که هنوز چشم از تلفن برنداشته بود، کلافه در جواب ماهان گفت:
-چرا شلوغش می‌کنی؟ حاضرم می‌شم دیگه ...
ماهان غرولندی کرد:
-کی دیگه ؟
-مگه قرار نیست فقط دو تا آهنگ آخر رو من بخونم؟
از الان برای چی آماده بشم ؟
اخم میان ابروانش به خاطر تماسی که قصد قطع شدن نداشت عمق گرفت.اگر به این تماس جواب نمی‌داد ،احتمالا حسابش با کرام الکاتبین بود.
بدون آنکه منتظر پاسخ بماند، از روی صندلی بلند شد و به سمت تراس رفت تا بلکه به سبب شیشه های دو جداره بتواند در سکوت به تماسش پاسخ دهد.
به محض وصل شدن تماس ، صدای مشوش و مضطرب زن در گوشی پیچید:
-الو، سرمه؟ کجا موندی،تو؟ ساعت هفت شده!
مگه نگفتی یک ساعته برمی‌گردی؟
اضطراب زن از پشت تلفن به خودش هم سرایت کرد. بی قرار ناخن شستش را بین دندان گرفت و سلام کردن را فاکتور گرفت:
-ببخشید، خاله... فکر نمی‌کردم انقدر طول بکشه.
عالیه که هر لحظه عصبی‌تر می‌شد، با شنیدن جواب دخترک از کوره در رفت.
مشخص بود تلاش می کند تا صدایش را پایین نگه دارد، اما خشمی که پشت کلماتش بود، کاملاً محسوس بود:
-دختر، انگار امشب واقعاً قصد کردی هم منو از کار بیکار کنی، هم خودتو! یعنی چی که فکر نمی‌کردی این‌قدر طول می‌کشه؟
مگه نمی‌دونستی امشب قراره آقا برگرده؟
همین امشب باید تولد رفتنت بگیره ؟!
هیچ میدونی خانم چند بار توی این یک ساعت سراغت رو از من گرفته ؟!
سرمه با ذهنی خسته و فرسوده از شنیدن حرف ها و تذکرهای تکراری،بی صدا نفسش را بیرون فرستاد.
نگاهش را از ارتفاع به کلان شهر زیر پایش دوخت. چراغ‌های شهر، همچون ستارگانی زمینی، در دل شب سوسو می‌زدند.
در آن لحظه نمی‌دانست که بیشتر تلاش دارد خودش را آرام کند، یا زن را...
-خاله، دورت بگردم، انقدر نگران نباش. اصلا اگر این بار خانم ازت پرسید، حقیقت رو بگو. بگو کارهامو کردم و رفتم تولد دوستم...
بدون اینکه قانونی رو بشکنم! تا قبل از ساعت ده هم خودمو می‌رسونم عمارت!
لحظه‌ای مکث کرد، انگار می‌خواست چیزی اضافه کند، اما در نهایت گفت:
-الان باید برم.. خونه می‌بینمت...
-سرمه، صبر کن

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان افسار
  • باران

    در پارت 150

    فرنگیس گفتت

    ۱۹ ساعت پیش
  • باران

    در پارت 140

    عالیی خیلی خوبه

    ۱۹ ساعت پیش
  • ایدا

    0

    عزیزم من خیلی از رمان خوشم اومده فقط پارت ها رو خیلی دیر به دیر میدید

    ۲۲ ساعت پیش
  • Ana

    در پارت 140

    ممنون بابت رمان زیبات ❤️✨️🎀

    دیروز
  • فاطمه

    در پارت 150

    فرنگیس خانم

    ۲ روز پیش
  • خیلی جالبه

    در پارت 140

    خیلی جالبه

    ۲ روز پیش
  • معصومه

    در پارت 150

    تااینجاعالی بود

    ۴ روز پیش
  • ف.میری | نویسنده رمان

    نوش جون نگاه تون

    ۴ روز پیش
  • مریم

    در پارت 290

    الاهی بچم گناه داشت نزاشت یکم حال دلش خوب بشه باخودش واون بقول سورن عروسک رویاپردازی کنه

    ۵ روز پیش
  • Fatemeh

    در پارت 280

    مرسی عزیزم خسته نباشید 🤍

    ۱ هفته پیش
  • ف.میری | نویسنده رمان

    نوش جون نگاه تون عزیزم

    ۱ هفته پیش
  • الا

    در پارت 150

    ولی انگار سرمه یکی از اعضای خانواده شونه

    ۲ هفته پیش
  • الا

    در پارت 140

    خیلی قشنگه🥹

    ۲ هفته پیش
  • الا

    در پارت 140

    خیلی قشنگه🥹

    ۲ هفته پیش
  • چمران

    2

    نویسنده محترم کم لطفی میکنید وبه مخاطب بی احترامی . مخاطب هزینه پرداخت کرده ،حداقل درروزهای تعیین شده پارت روبگذارید.

    ۲ هفته پیش
  • Fatemeh

    1

    به شخصه اشتراک این رمان خیلی بیشتر از بقیه رمان های کتابخونه ام هستش ولی خب پارت گذاری کم هست باز تاخیرم داره متاسفانه :)) بحث پولش نیست ابدا چون به میل خودم بوده ولی بنظرم باید این ارزش دو طرفه باشه مخاطب کامنت می زاره و هزینه می کنه ک نویسنده منظم پارت بزارن و حتی پارتا رو بیشتر کنه

    ۲ هفته پیش
  • Fatemeh

    1

    عزیزم من یه نقدی به شما دارم شما پارت گذاری رمانتون خیلی کمه و واقعا تا وقتی میخواد برسیم به پارت جدید همه چیز یادمون می ره ولی نوشته بودید نوشتن براتون تفریحه خب کاش آفلاین می بود و بعد فایلش ارائه میشد از طرفی از شما از مخاطب حمایت کنین و پارت بیشتر بشه خب اونم با لایک و کامنت حمایت می کنه ۱

    ۲ هفته پیش
  • Fatemeh

    2

    ۲ مخاطب حمایت می کنه و خب رمان شما بیشتر دیده میشه..رمان به این زیبایی چرا ازش حمایت نشه پس اگر براتون مقدوره پارت گذاری هفتگی رو بیشتر کنید و منظم باشه لطفاً..مرسی از شما

    ۲ هفته پیش
  • Fatemeh

    0

    پارت شنبه هنوز آپلود نشده و فردا چهارشنبه اس امیدوارم حداقل پارت های طولانی باشن🥲😫💔

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟