دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه و خدمتکاری افسار اثر ف.میری

رمان افسار

  • به قلم ف.میری
  • 14 پارت
  • در حال نگارش
  • زبان فارسی
  • 14.4K 👁
  • 52 ❤️
  • 49 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه افسار

سرمه از پنج سالگی در عمارت پاسال‌ها بزرگ شده است، نه به عنوان یک عضو از خانواده، بلکه به عنوان یک خدمتکار سربه‌زیر... درست مثل یک پرنده که در قفس طلایی ساخته شده از قوانین خشک و اشرافی گرفتار شده است. اما یک راز بزرگ دارد: او یک نقاب دارد، هرشب هویتش را پشت یک ماسک پنهان می‌کند و دخترک خدمتکار تبدیل می‌شود به خواننده‌ای که در شبکه‌های اجتماعی حسابی معروف است و میلیون‌ها دنبال کننده دارد... آنقدر صدایش دلنشین است که حتی در مراسم‌های خصوصی برای آدم‌های به نام و معروف اجرا می‌کند. شبی در یک مراسم خصوصی سورن پاسال، مرد مقتدر و سردی که از قضا پس از سالها به ایران بازگشته، صدای او را می‌شنود... سورن بی‌آنکه بداند، آن خواننده‌ی نقاب‌دار همان سرمه، دخترک خدمتکار عمارت خودش است، وسواس عجیبی برای یافتن هویت او پیدا می‌کند. در همین هنگام در خانه، سورن دخترک خدمتکاری را می‌بیند که از کودکی با او بزرگ شده است. دختری آرام، و البته همیشه فراری... با چشمانی که انگار همیشه به جایی غیر از او دوخته شده است. حقیقت آن است که عشق واقعی سرمه کسی نیست جز امیر صدرا، برادرخوانده‌اش... اگر سورن شاه بود،بی شک امیرصدرا حکم وزیر معتمدش را داشت. سورن از علاقه پنهان دخترک خبردار می‌شود و درست از آن لحظه، آرامش عمارت پاسال‌ها به هم می‌ریزد. سورن که به دیدن هیچ خط قرمزی عادت ندارد، تصمیم می‌گیرد دخترک را مال خود کند. درست مثل یک شکارچی زبده شکار را شروع می‌کند... نه از روی عشق، بلکه از روی غرور، قدرت، و شاید چیز دیگری که خودش هم نمی‌فهمد... درنهایت بازی آغاز می‌شود....بازی‌ای که قرار است همه را به مرز نابودی بکشاند…

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

مقدمه:
غم از آن است که دانسته افسار دل به تو دادم
آنقدر کور شدم که خود تیشه بر ریشه خویش نهادم
قسم که من گُنه کردم ،امّا گنُهم عاشقی بود...
تو چه کردی ؟ این همه کینه، بهر چی بود ؟
یک عمر پشیمانم ولی، من آدم تکرارم...!
تو چطور؟هیچ نمیدانم،نمیدانم،نمیدانم
***
فصل اول
"نقاب"
"تاریخ همیشه تکرار می‌شود، و این زیباترین بخشِ ترسناکِ ماجراست..."
-به نظرت مهمون امشب کیه که پاشا این‌جوری داره بریز و بپاش می‌کنه؟
نازی همان‌طور که سایه‌ی تیره‌ی پشت چشمانش را فید می‌کرد، با پوزخندی جواب داد:
-مهمونی‌های جاوید پاشا همیشه پر از ریخت و پاشه، تازگی نداره که...!
مهلا نگاهی به اطراف انداخت، وقتی مطمئن شد کسی صدایشان را نمی‌شنود، صدایش را پایین آورد و با لحنی که انگار رازی مگو را فاش می‌کند، گفت:
-آره، ولی شنیدم امشب جایزه‌ی میزِ مهموناش، دو تا دختر باک*ره*ی روسیه...!
بعد، انگار لجش گرفته باشد، با تمسخر ادامه داد:
-انگار تو ایران دختر قحطی بود، از روسیه وارد کرده!
نازی پوزخندی زد:
-شاید مهمون امشبش بلوند و چشم‌رنگی دوست داره!
مهلا بینی‌اش را چین داد و شات گونه را روی چانه اش کشید:
-واه! مگه چشم و ابرو مشکی چشه؟
بعد، با نیشخند شیطنت آمیزی اضافه کرد:
-شرط می‌بندم اگه یه نگاه به چشم و ابروی سرمه بندازه، دیگه حتی تف هم به روی اون روسی‌ها نندازه، مگه نه سرمه؟
سرمه که تازه موهایش را بسته بود، با شنیدن نام خودش در چنین مکالمه‌ای، اخم کرد و بی حوصله غر زد:
-می‌خوام صد سال سیاه چشمش بهم نیفته! موضوع بهتر نبود که توش پای منو وسط بکشی؟
مهلا چشمی برای دخترک در حدقه چرخاند.
-تو هم که همیشه پاچه می‌گیری! حالا انگار چی گفتم...!
ورود فریدون و ماهان به اتاق، باعث شد تا بحث را نیمه‌کاره رها کنند.
فریدون راضی از آمادگی مهلا و نازی، سر برگردانده و به سمت سرمه چرخید. اما تا چشمش به او که برعکس دو دختر دیگر هنوز با هودی و شلوار گپ نشسته بود و حتی ذره‌ای رنگ و روغن به صورتش نداشت، افتاد؛آه از نهادش برخاست.
پیش از آنکه فریدون چیزی بگوید، ماهان با لحنی شماتت‌گر، اعتراض کرد:
-سرمه! تو که هنوز حاضر نشدی، دختر؟ پس این یک ساعت داشتی چیکار می‌کردی؟
سرمه با احساس ویبره‌ی تلفن، نگاهی زیرچشمی به صفحه‌ی گوشی که در دستش روشن،خاموش می‌شد انداخت .
نام "خاله عالیه" روی صفحه نقش بسته بود.
با حواسی پرت، درحالی‌که هنوز چشم از تلفن برنداشته بود، کلافه در جواب ماهان گفت:
-چرا شلوغش می‌کنی؟ حاضرم می‌شم دیگه ...
ماهان غرولندی کرد:
-کی دیگه ؟
-مگه قرار نیست فقط دو تا آهنگ آخر رو من بخونم؟
از الان برای چی آماده بشم ؟
اخم میان ابروانش به خاطر تماسی که قصد قطع شدن نداشت عمق گرفت.اگر به این تماس جواب نمی‌داد ،احتمالا حسابش با کرام الکاتبین بود.
بدون آنکه منتظر پاسخ بماند، از روی صندلی بلند شد و به سمت تراس رفت تا بلکه به سبب شیشه های دو جداره بتواند در سکوت به تماسش پاسخ دهد.
به محض وصل شدن تماس ، صدای مشوش و مضطرب زن در گوشی پیچید:
-الو، سرمه؟ کجا موندی،تو؟ ساعت هفت شده!
مگه نگفتی یک ساعته برمی‌گردی؟
اضطراب زن از پشت تلفن به خودش هم سرایت کرد. بی قرار ناخن شستش را بین دندان گرفت و سلام کردن را فاکتور گرفت:
-ببخشید، خاله... فکر نمی‌کردم انقدر طول بکشه.
عالیه که هر لحظه عصبی‌تر می‌شد، با شنیدن جواب دخترک از کوره در رفت.
مشخص بود تلاش می کند تا صدایش را پایین نگه دارد، اما خشمی که پشت کلماتش بود، کاملاً محسوس بود:
-دختر، انگار امشب واقعاً قصد کردی هم منو از کار بیکار کنی، هم خودتو! یعنی چی که فکر نمی‌کردی این‌قدر طول می‌کشه؟
مگه نمی‌دونستی امشب قراره آقا برگرده؟
همین امشب باید تولد رفتنت بگیره ؟!
هیچ میدونی خانم چند بار توی این یک ساعت سراغت رو از من گرفته ؟!
سرمه با ذهنی خسته و فرسوده از شنیدن حرف ها و تذکرهای تکراری،بی صدا نفسش را بیرون فرستاد.
نگاهش را از ارتفاع به کلان شهر زیر پایش دوخت. چراغ‌های شهر، همچون ستارگانی زمینی، در دل شب سوسو می‌زدند.
در آن لحظه نمی‌دانست که بیشتر تلاش دارد خودش را آرام کند، یا زن را...
-خاله، دورت بگردم، انقدر نگران نباش. اصلا اگر این بار خانم ازت پرسید، حقیقت رو بگو. بگو کارهامو کردم و رفتم تولد دوستم...
بدون اینکه قانونی رو بشکنم! تا قبل از ساعت ده هم خودمو می‌رسونم عمارت!
لحظه‌ای مکث کرد، انگار می‌خواست چیزی اضافه کند، اما در نهایت گفت:
-الان باید برم.. خونه می‌بینمت...
-سرمه، صبر کن

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان افسار
  • سارا

    در پارت 141

    داستان بسیار زیباییه کاشکی بیشتر پارت گذاری میکردین

    ۱۹ ساعت پیش
  • الینا حیدری

    0

    سلام عزیزم واقعا این رمان عالیه . فقط میشه پارت های دیگش رو سریع تر بزاری چون دارم برا خوندنشون لحظه شماری میکنم ✨🩷ممنونت میشم

    دیروز
  • Fatemeh

    در پارت 140

    برای پارت خارج از برنامه تشکر مینمایممممم 😁😁😁 و کنجکاو قصه سرمه و اهل خونه 🤌🏿❤️

    ۲ روز پیش
  • ف.میری | نویسنده رمان

    اون کنجکاوی موقع خوندن تا آخرین صفحه کتاب ادامه داره ...کاری از دست من بر نمیاد ❤️‍🩹😂😂

    دیروز
  • Fatemeh

    در پارت 140

    قلمتون خیلی خوبه عزیزم خسته نباشید ❤️❤️❤️

    ۲ روز پیش
  • ف.میری | نویسنده رمان

    نوش جان نگاهتون عزیزم ❤️

    دیروز
  • ترنم

    0

    صبح ک بیدار شدم با خودم گفتم یهااا بالاخره امروز حتما ی پارت از افسار گذاشته شده ی پارت از ردفلگ ی پارت دیگم از جادوگر ولی وقتی اومدم بادم خالی شد هیچ پارتی از شما و بقیه نی😕کی پارت میزاریی گلم

    ۲ روز پیش
  • ف.میری | نویسنده رمان

    اشکال نداره در عوض الان برات یه پارت گذاشتم که قبل از خواب افسار و بخونی بعد بخوابی :)))

    ۲ روز پیش
  • ترنم

    0

    عالییهیههیههههه دمتتت گرمممم خوشحالم کردییی مرسسییییییییی

    ۲ روز پیش
  • ف.میری | نویسنده رمان

    قابل نگاه تو نداشت خوشگلم

    ۲ روز پیش
  • یگانه

    0

    قشنگه اما روزای پارت گذاری کمه🥺

    ۳ روز پیش
  • ف.میری | نویسنده رمان

    اگر استقبال زیاد باشه شاید زیاد بشه...!

    ۲ روز پیش
  • شبنم

    در پارت 130

    خیلی زیبا نوشتی عالیه تمام مدت خوندن ادم از محیط اطرافش غافل میشه وغ ق متن رمان که چی میشه وچه اتفاقی مطفته یا خواهد افتاد چند حس مختلف رو هم مان دا ری ترس امید لدت اظطراب خشم💖 ❤️ 💖

    ۳ روز پیش
  • ف.میری | نویسنده رمان

    عزیز دلم خوشحالم که رمان و دوست داشتید ...و ممنونم از نظر و حمایت تون ...تا اخر بمونید برام

    ۲ روز پیش
  • نادری

    1

    بسیار قلم پویایی دارید رمان کاملا سبک در عین حال چالش های خاص خودش رو داره که باعث میشه فکر کنیم برای حرکت بعدی کارکتر ها همچنان منتظر ادامه این داستان زیباامروزی هستم موفق باشین

    ۲ روز پیش
  • ف.میری | نویسنده رمان

    متشکر از لطف تون عزیزم...خوش حالم که قلمم رو در خور نگاهتون قرار گرفته و نظرتون و جلب کرده...ممنون از همراهی تون .

    ۲ روز پیش
  • Fatemeh

    2

    عزیزم قلم زیبایی دارید و داستان هم موضوعش جالبه ولی حیف ک روزای پارت گذاری واقعا کمه اصلا میون این همه دغدغه های روزانه درخاطر موندن سخته... لطفاً اگر براتون مقدور هست بیشترش کنین 🙏🏿❤️

    ۴ روز پیش
  • ف.میری | نویسنده رمان

    نظر لطف تونه عزیزم انشالله به زودی بیشتر میکنم تعداد پارت هارو❣️

    ۳ روز پیش
  • Fatemeh

    0

    عالیییییی میشه ممنونم

    ۳ روز پیش
  • زهرا

    2

    رمان افسار خیلی باحاله ومن از نویسنده ی عزیزمیخوام پارتهای دیگه رو زودتر بزارن چون صبرمن کمه واقعا داره جالب میشه... یاتشکر

    ۳ روز پیش
  • ف.میری | نویسنده رمان

    یکم مقدار تحمل کنید بعد پارتگذاری و بیشتر میکنم

    ۳ روز پیش
  • ..ــــنگین

    در پارت 132

    واااااای بااالاااخرررهههه یکی از سلیقه من نوووششتتتت عالیییههههههه پار بعد کی میاااد دمت گرررم

    ۳ روز پیش
  • ف.میری | نویسنده رمان

    هنوز جاهای خوبش موندههه❤️😇

    ۳ روز پیش
  • ترنم

    در پارت 130

    اگ پر قدرت ادامه بدی موفقترین میییشیییییی🤩

    ۳ روز پیش
  • ف.میری | نویسنده رمان

    شک نکن قراره کلی سورپرایز بشین سر افسار 💖😉

    ۳ روز پیش
  • مبینا

    در پارت 131

    وایییی سرمهه😭😭😭وایی از اون اقای اخمو عالیه عزیزمم

    ۳ روز پیش
  • ف.میری | نویسنده رمان

    خوشحالم که دوست داشتی رمان و زیبا 💝

    ۳ روز پیش
  • لیلا

    در پارت 132

    عالیییهیهیهیهیههیهیهیهیهیهیهیهیهیهه خیلی خوبه بخدا عاشقش شدمممممممممممم ممنونممم نویسندههههه

    ۳ روز پیش
  • ف.میری | نویسنده رمان

    عزییزم 💖💖

    ۳ روز پیش
  • زهرا

    در پارت 130

    اگه عالیه وسلیم پدر و مادر خونده ش هستن از ۵سالگی بزرگش کردن چرا بهشون مامان بابا نمیگه؟ اصلا چرا میخواد از پیششون بره؟

    ۴ روز پیش
  • ف.میری | نویسنده رمان

    این قصه سر دراز دارد ....نمیشه اسپویل کنم ...ولی به سرمه اجازه ندادن که مامان بابا صداشون بزنه ...

    ۴ روز پیش
  • زهرا

    در پارت 130

    آخی 🥺

    ۴ روز پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟