پارت بیست و نهم :


لحظه‌ای مکث کرد، چشم بست و صدایش را صاف کرد.
اما هنوز آوایی از گلویش بیرون نیامده بود که صدایی جدی و مردانه، همچون صاعقه ای بر قلبش نشست:

ـ فکر می‌کردم اون‌قدری بزرگ شدی که دیگه عروسک‌بازی نکنی!

دلش هری پایین ریخت. مثل کسی که دستش بی هوا روی شعله داغ رفته باشد، سریع از جا برخاست.

کبوتر بلورین را نا خوداگاه محکم در آغوش فشرده و برگشت و با چشمانی پر از بهت، به

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت سرمه بیات در رمان افسار سرمه بیات
تصویر شخصیت سورن پاسال در رمان افسار سورن پاسال
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم

    0

    الاهی بچم گناه داشت نزاشت یکم حال دلش خوب بشه باخودش واون بقول سورن عروسک رویاپردازی کنه

    ۴ روز پیش
کپی شد!