پارت بیست و نهم :
لحظهای مکث کرد، چشم بست و صدایش را صاف کرد.
اما هنوز آوایی از گلویش بیرون نیامده بود که صدایی جدی و مردانه، همچون صاعقه ای بر قلبش نشست:
ـ فکر میکردم اونقدری بزرگ شدی که دیگه عروسکبازی نکنی!
دلش هری پایین ریخت. مثل کسی که دستش بی هوا روی شعله داغ رفته باشد، سریع از جا برخاست.
کبوتر بلورین را نا خوداگاه محکم در آغوش فشرده و برگشت و با چشمانی پر از بهت، به
لطفا صبر کنید...

مریم
0الاهی بچم گناه داشت نزاشت یکم حال دلش خوب بشه باخودش واون بقول سورن عروسک رویاپردازی کنه