پارت بیست و هشتم :
در دلش، چیزی میجوشید. احساساتش ترکیبی بود از ذوق، اضطراب، بیقراری و آن لرز آشنای احساسی که اسمش را هیچوقت با صدای بلند به زبان نیاورده بود.
«امیرصدرا...»
نامش بیصدا در ذهنش لغزید، مثل نغمهای ممنوعه.
نمیتوانست باور کند که انتظار و دلتنگی طولانی مدتش بالاخره تمام شده است.
غلتی زده و به پهلو خوابید.
نگاه گرم و صمیمی مرد لحظه ای از مقابل نگاهش کنار

لطفا صبر کنید...

Fatemeh
0مرسی عزیزم خسته نباشید 🤍