پارت بیست و هشتم :

در دلش، چیزی می‌جوشید. احساساتش ترکیبی بود از ذوق، اضطراب، بی‌قراری و آن لرز آشنای احساسی که اسمش را هیچ‌وقت با صدای بلند به زبان نیاورده بود.

«امیرصدرا...»

نامش بی‌صدا در ذهنش لغزید، مثل نغمه‌ای ممنوعه.

نمیتوانست باور کند که انتظار و دلتنگی طولانی مدتش بالاخره تمام شده است.

غلتی زده و به پهلو خوابید.

نگاه گرم و صمیمی مرد لحظه ای از مقابل نگاهش کنار

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت سرمه بیات در رمان افسار سرمه بیات
تصویر شخصیت سورن پاسال در رمان افسار سورن پاسال
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Fatemeh

    0

    مرسی عزیزم خسته نباشید 🤍

    ۱ هفته پیش
  • ف.میری | نویسنده رمان

    نوش جون نگاه تون عزیزم

    ۱ هفته پیش
کپی شد!