پارت بیست و هفتم :

***
سوگ همچون زخمی‌ست که از ناکجا آباد آمده و بر جانت می‌نشیند و هر مناسبتی نمکی بر رویش می‌شود؛ عید می‌آید... او نیست، تولّد است... او نیست، روز دختر می‌شود... او نیست، و قبول این نیست دردی همچون زنده‌زنده سوزانده شدن است.
چشم از کبودی بر روی دستم می‌دزدم و فندک را برای روشن شدن شعله، نزدیک می‌برم.
یه هفته‌ای از روزی که آیدا را میان اَبرها نگریسته بودم می‌گذشت، روزی که به کمکِ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آتنا

    0

    جای پریزاد بودم یه چک می خوابوندم تو گوشش.

    ۸ ماه پیش
  • zar

    1

    واییی آتنا خداروشکر تو پریزاد نیستی دختررررر ...چقدررر خشنونت...ولی ایده بدی هم نیست

    ۷ ماه پیش
  • آتنا

    2

    🤣🤣🤣🤣🤣🤣 از پسرای زورگو بدم میاد

    ۷ ماه پیش
  • صدف رخشانی | نویسنده رمان

    🤝😂

    ۷ ماه پیش
  • صدف رخشانی | نویسنده رمان

    🤣🤣🤣

    ۷ ماه پیش
  • مهسا

    0

    عالیییی بود

    ۸ ماه پیش
  • تیسراتیل

    1

    تک چشم لجباز😂😂

    ۸ ماه پیش
  • پریماه

    0

    دستت درد نکنه امیدوارم پارت گذاری مرتب بشه از این به بعد😍😍

    ۸ ماه پیش
  • ندا

    1

    ممنون عزیزم که تواین شرایط پراسترس برامون پارت میزاری

    ۸ ماه پیش
  • Ayda

    1

    صدف جون امیدوارم حالت بهتر شده باشه مرسی بابت پارت🤩❤️

    ۸ ماه پیش
  • صدف رخشانی | نویسنده رمان

    قربونت عزیزمم🤍

    ۸ ماه پیش
  • فن مرد کتابخون

    0

    واییییییییییی عالی بود صدف جان امیدوارم حالت بهتر شده باشه و ممنون برای پارت جدید قشنگ

    ۸ ماه پیش
  • صدف رخشانی | نویسنده رمان

    فداتشم🤍

    ۸ ماه پیش
  • Ayda

    2

    این بشر حتی زور گفتناشم قشنگه😉😁

    ۸ ماه پیش
  • باران

    1

    نمیدونم ولی چون یکم دیر پارت گزاشتی یادم رفتهه بودد که اونم خب هیچکس نزاشت و همه ام حق داشتن:) این دو روز خیییلیییییی دارمممم شاد میشممممم خدا بخیررر کنهههه

    ۸ ماه پیش
  • باران

    3

    داستانو کلا یادم رفته بود:)

    ۸ ماه پیش
  • صدف رخشانی | نویسنده رمان

    میدونم عزیزم و قرار نیست دیگه بگذره...اما سر تایم هفت روزش آپلود شد ک

    ۸ ماه پیش
  • باران

    0

    نمیدونممم چون دیر گزاشتی یادم رفتهه بودددد که اونم هیچ نویسنده ای نزاشت و همه ام حق داشتن اما خب بازم چون فاصلش زیاده ادم یادش میره .

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️