ضربهی آخر به قلم صدف رخشانی
پارت بیست و هشتم :
مردک زبان آدمیزاد نمیفهمید!
نوای روشن شدنِ موتورش همزمان میشود با چرخیدم سوی داخل و کوبیدنِ درب.
_ انگار مسخرهشونم!
کمرم را به درب سرد تکیهمیدهم و نگاهم خیرهی نمای سیمانی خانهمان میشود؛ باد سرد هم نمیتوانست حرص درونم را خاموش کند.
یعنی داخل حیاط مان را دیده بود؟
میتوانست حدس بزند در چه وضعی هستیم؟
نگاهم به انباری درب و داغان گوشهی حیاط میافتد

لطفا صبر کنید...

غزال
0واااااوو عجب 🤣