پارت بیست و هشتم :

مردک زبان آدمیزاد نمی‌فهمید!
نوای روشن شدنِ موتورش همزمان می‌شود با چرخیدم سوی داخل و کوبیدنِ درب.
_ انگار مسخره‌شونم!

کمرم را به درب سرد تکیه‌می‌دهم و نگاهم خیره‌ی نمای سیمانی خانه‌مان می‌شود؛ باد سرد هم نمی‌توانست حرص درونم را خاموش کند.
یعنی داخل حیاط مان را دیده بود؟
می‌توانست حدس بزند در چه وضعی هستیم؟
نگاهم به انباری درب و داغان گوشه‌ی حیاط می‌افتد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • غزال

    0

    واااااوو عجب 🤣

    ۵ ماه پیش
  • صدف رخشانی | نویسنده رمان

    😂😂😂😍

    ۵ ماه پیش
  • نیلوفر

    2

    عالی بود:) صدف مرسی که تو این موقعیت برامون پارت میذارییی

    ۵ ماه پیش
  • صدف رخشانی | نویسنده رمان

    عزیزمی

    ۵ ماه پیش
کپی شد!