پارت بیست و هشتم :

مردک زبان آدمیزاد نمی‌فهمید!
نوای روشن شدنِ موتورش همزمان می‌شود با چرخیدم سوی داخل و کوبیدنِ درب.
_ انگار مسخره‌شونم!

کمرم را به درب سرد تکیه‌می‌دهم و نگاهم خیره‌ی نمای سیمانی خانه‌مان می‌شود؛ باد سرد هم نمی‌توانست حرص درونم را خاموش کند.
یعنی داخل حیاط مان را دیده بود؟
می‌توانست حدس بزند در چه وضعی هستیم؟
نگاهم به انباری درب و داغان گوشه‌ی حیاط می‌افتد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • غزال

    0

    واااااوو عجب 🤣

    ۸ ماه پیش
  • صدف رخشانی | نویسنده رمان

    😂😂😂😍

    ۸ ماه پیش
  • نیلوفر

    2

    عالی بود:) صدف مرسی که تو این موقعیت برامون پارت میذارییی

    ۸ ماه پیش
  • صدف رخشانی | نویسنده رمان

    عزیزمی

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️