پارت بیست و ششم :

چیزی‌نشده بود فقط بینی‌ام را حس نمی‌کردم، درد استخوانش و همینطور فریاده قلبم سبب نیشِ اشکی درون چشمانم می‌شود.
نگاه می‌گردانم و خم می‌شوم تا موبایل را جمع کنم که او هم خم شده و بر روی انگشتان پایش می‌نشیند اما به حتی یکی از تکه‌های موبایل‌هم دست نمی‌زند.
در برابره هم بودیم، گویی فقط نمی‌خواست روبه‌رویش خم شوم!
_ یکی منتظرته.

نوای آرام و بم‌اش حرکتِ دستانم را مت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فن مرد کتابخون

    0

    خیلی ممنون گلم از پآرت هایی جدید

    ۸ ماه پیش
  • F.m

    6

    اون فقط یک تصادف ساده نبود یادآور دردی بود که هنوز تو *** اش سنگینی می کرد یادآوری لبخند چهره یک عزیز که خیلی وقت از نزدیک دیدنش محروم شده و شاید اون چهره از آسمونا داره نگاهت می کنه و تو تو این زمین خونی گیر افتادی💔🙂

    ۸ ماه پیش
  • F.m

    10

    اون احترامی که گذاشت خم شد پا به پاش:))

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️