ضربهی آخر به قلم صدف رخشانی
پارت بیست و ششم :
چیزینشده بود فقط بینیام را حس نمیکردم، درد استخوانش و همینطور فریاده قلبم سبب نیشِ اشکی درون چشمانم میشود.
نگاه میگردانم و خم میشوم تا موبایل را جمع کنم که او هم خم شده و بر روی انگشتان پایش مینشیند اما به حتی یکی از تکههای موبایلهم دست نمیزند.
در برابره هم بودیم، گویی فقط نمیخواست روبهرویش خم شوم!
_ یکی منتظرته.
نوای آرام و بماش حرکتِ دستانم را مت
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۸۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
F.m
6اون فقط یک تصادف ساده نبود یادآور دردی بود که هنوز تو *** اش سنگینی می کرد یادآوری لبخند چهره یک عزیز که خیلی وقت از نزدیک دیدنش محروم شده و شاید اون چهره از آسمونا داره نگاهت می کنه و تو تو این زمین خونی گیر افتادی💔🙂
۶ ماه پیشF.m
10اون احترامی که گذاشت خم شد پا به پاش:))
۶ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

فن مرد کتابخون
0خیلی ممنون گلم از پآرت هایی جدید