لیست کلیه پارتهای رمان هیچ کسان 5 (روح لکه دار) : پارت های 41 تا 54
تعداد کل پارت های منتشر شده : 54
-
رمان هیچ کسان 5 (روح لکه دار) - پارت 41
بدون اینکه چوب رو ول کنم کنار سورن قرار گرفتم.قیافهی مسعود دیدنی بود.یه چیزی بین متعجّب و خنثی.سورن بلافاصله گفت: «هیچی.» «دروغ میگه!» مسعود پرسید: «چماق واسه چیه؟» سریع گفتم: «سورن میخواد تو رو بزنه!» سورن خندید و گفت: «چرتوپرت میگه بابا.» «دروغ میگه! بهت شک کرده.» مسعود: «شک؟ به ...
بروزرسانی در : ۴۹۲ روز پیش
-
رمان هیچ کسان 5 (روح لکه دار) - پارت 42
با شناختی که از مسعود داشتم میدونستم وقتی همچین سوالی میپرسه یعنی میخواد با طرفش درگیر بشه و کتککاری کنه.چون چند لحظه پیش وقتی سورن میخواست برای دومین بار بهش بگه که قابل اعتماد نیست،مسعود تهدید کرد که اگه اون جمله رو تکرار کنه روی سگش رو نشونمون میده.سورن بدون اینکه جواب سوال مسعود رو ...
بروزرسانی در : ۴۹۱ روز پیش
-
رمان هیچ کسان 5 (روح لکه دار) - پارت 43
بدون توجه به حرفهای سورن،سرم رو روی شونهی مسعود گذاشتم و گفتم: «بمیرم برات.» سورن بهم خندید.با تشر گفتم: «مرض!» سورن: «ببخشید،دست خودم نیست.آخه موقعی که زدم تو سر بابام،مامانبزرگم هم همینجوری مثه تو شیون و زاری میکرد.» خونام به جوش اومد اما نفس عمیقی کشیدم و گفتم: «خدایا منو ببخش! نزدی...
بروزرسانی در : ۴۹۰ روز پیش
-
رمان هیچ کسان 5 (روح لکه دار) - پارت 44
سورن عصبی شد و گفت: «یعنی چی تصویر توی آینه واقعی نیست؟! حرفات هیچ مفهومی ندارن!» مسعود: «گفتم ممکنه واقعی نباشه! من که دربارهی آینه توضیح دادم!» سورن با لحن بیتفاوت گفت: «آره.همهی اون حرفایی که در مورد آینه زدی هم نشون میدن تو مسعود نیستی.» مسعود: «اونوقت چرا؟» سورن: «آخه مسعود ازین ح...
بروزرسانی در : ۴۸۹ روز پیش
-
رمان هیچ کسان 5 (روح لکه دار) - پارت 45
مسعود: «شنیدین که متولدین هر ماه با توجه به عنصر ماه تولدشون یه جادوی خاص دارن؟» سورن: «خیلی وقته تو فاز طالعبینی نیستم ولی یه چیزایی شنیدم.» مسعود: «دست بر قضا جادوی ماه تولد من یعنی آذر باده.به این معنی که میتونم در شرایط ایدهآل از طریق مراکز روحیام باد و طوفان بسازم.» سورن: «بعد الان ...
بروزرسانی در : ۴۸۸ روز پیش
-
رمان هیچ کسان 5 (روح لکه دار) - پارت 46
سورن از اتاق خارج شد و من هم دنبالش رفتم.وقتی وارد پذیرایی شدیم دیدیم جا تره و بچه نیست! سورن سراسیمه نگاهی به دوروبرش انداخت و گفت: «کجا رفته؟!» «قطعا پشت مبل قایم نشده!» دوباره سرم گیج رفت و روی زمین نشستم تا بلکم بهتر شم. سورن: «چرا نشستی احمق؟!» «چیکار کنم؟ پاشم...» سریع حرفم رو قطع کر...
بروزرسانی در : ۴۸۷ روز پیش
-
رمان هیچ کسان 5 (روح لکه دار) - پارت 47
وقتی چشمهام رو باز کردم توی اتاق نیمه تاریک بودم و پنجرهی مقابلم هوای گرگومیش بیرون رو نشون میداد.از اونجا که توی رختخواب گرمونرم دراز کشیده بودم،برام مشخص شد که مسعود قصد کشتنمون رو نداشته.زیاد طول نکشید که فهمیدم توی اتاق خواب خونهی مسعودم.همین که سر جام نشستم،درد شدیدی توی سرم و به خصو...
بروزرسانی در : ۴۸۶ روز پیش
-
رمان هیچ کسان 5 (روح لکه دار) - پارت 48
«اینکه گفت کسی نیست و از سه نفر نام برد به نظرت مشکوک نیست؟» سورن: «اتفاقا این نشون میده که واقعا مسعوده و افرادی که ازشون نام برد رو غریبه حساب نکرد.» با اعصاب خردی گفتم: «نسترن هم که سر و تهشو بزنی اینجاست! دیوونهم کرده.» سورن با افسوس گفت: «چه حس بدی دارم...» «چون جلوی مسعود به گوه ...
بروزرسانی در : ۴۸۵ روز پیش
-
رمان هیچ کسان 5 (روح لکه دار) - پارت 49
نسترن بیخیال نشد و گفت: «ببخشیدا ولی عینک خودتونم دخترونهست! دیگه اینو همه میدونن که صورتی رنگ دختراست!» سورن: «جدیدا رنگها هم جنسیّتی شدن؟!» نسترن: «خیلی وقته جنسیّتی هستن،ظاهرا شما توی این دنیا زندگی نمیکنید!» سورن: «فقط یه مدّت کوتاه نبودم! میشه بگید جنسیّت رنگ سبز چیه؟» نسترن با ا...
بروزرسانی در : ۴۸۴ روز پیش
-
رمان هیچ کسان 5 (روح لکه دار) - پارت 50
نسترن خواست از جاش بلند بشه که شوکا سریع گفت: «نه،همونجا باش.من میآم پیشات.» فورا بلند شد و رفت کنار نسترن نشست.دست نسترن رو توی دستش گرفت و بدون هیچ حرفی بهش خیره شد.نسترن مشتاقانه پرسید: «شکل دست من چهجوریه؟!» شوکا بیعلاقه گفت: «مثلثی...» نسترن: «یعنی چی؟» شوکا بعد از مکث کوتاهی گفت:...
بروزرسانی در : ۴۸۳ روز پیش
-
رمان هیچ کسان 5 (روح لکه دار) - پارت 51
حوالی یازده شب بود که مسعود تصمیم گرفت نسترن رو به خونهی عمه مژگان ببره.در این فاصله من هم به حموم رفتم و دوش گرفتم.وقتی برگشتم سورن مشغول شستن ظرفهای شام بود.روی یکی از صندلیهای آشپزخونه نشستم.به تیشرت سورن که اون لحظه تنام بود نگاه کردم و پرسیدم: «مطمئنی اینو نمیخوای؟» همینجوری پشت به م...
بروزرسانی در : ۴۸۲ روز پیش
-
رمان هیچ کسان 5 (روح لکه دار) - پارت 52
همگی توی پذیرایی نشستیم و حامی گفت: «به جز دلتنگی یه موضوع دیگه هم هست که ترجیح دادم سریع بریم تو کارش.» «چه موضوعی؟» از جیب کاپشنش یه پارچهی قرمز گلدار بیرون آورد و گفت: «ضد طلسمی که میخواستی رو برات ساختم.» گفتم: «چه جلد قشنگی هم داره...» حامی: «خوشحال نشدی؟» «چرا...» حامی: «ولی قیافه...
بروزرسانی در : ۴۸۱ روز پیش
-
رمان هیچ کسان 5 (روح لکه دار) - پارت 53
داروین که ضد طلسم رو روی آتیش گرفته بود پرسید: «بیام؟!» حامی بهش گفت: «کاملا قرمز شده؟» داروین: «تقریبا.» حامی: «هر وقت کاملا قرمز شد بگو.» داروین: «باشه.» حامی بهم گفت: «آماده باش که هر وقت گفتم بریم نزدیک داروین.اگه آهنش گداخته نباشه اثر نمیکنه.» «باشه.» بدجور استرس گرفته بودم.دوست دا...
بروزرسانی در : ۴۸۰ روز پیش
-
رمان هیچ کسان 5 (روح لکه دار) - پارت 54
حامی با حسرت و تأسف به پیشونیاش کوبید و گفت: «نرفت،دزدیدنش! آمد به سرم از آنچه میترسیدم!» بعد یقهی مسعود رو گرفت گفت: «چی میشد اگه دستمو ول میکردی؟ازت کم میشد؟!» مسعود که دیگه خیالش راحت شده بود گفت: «حالا که چیزی نشده.» حامی: «چیزی نشده؟! ارزش مادیاش به کنار،میدونی ارزش معنویاش چهقدر...
بروزرسانی در : ۴۷۹ روز پیش
