لیست کلیه پارتهای رمان هیچ کسان 5 (روح لکه دار) : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 54
-
رمان هیچ کسان 5 (روح لکه دار) - پارت 1
اگه بهم میگفتن « میتونی به یکی از آرزوهات برسی » و من قرار بود از بین کلی آرزو یکی رو انتخاب کنم، بدون شک آرزو میکردم یه روز جای مسعود باشم. نه اینکه با جسم و روح خودم تو جایگاه اجتماعی مسعود قرار بگیرم...نه،اونجوری مصیبت میشد.میخواستم واقعا خودِ خود مسعود باشم،با همین جسم و روحی که داره.یکی...
بروزرسانی در : ۴۵۷ روز پیش
-
رمان هیچ کسان 5 (روح لکه دار) - پارت 2
اینکه مسعود اجازه داده بود من تنها توی خونه بمونم معجزهای بود برای خودش! البته قبل از انجام این کار کلی شرط و شروط گذاشت و قانون و تبصره تعیین کرد.اولین و مهمترین قانون این بود که من توی حیاط بمونم و موبایلم هم دستم باشه که اگه اتفاقی افتاد بتونم به مسعود زنگ بزنم یا اینکه فرار کنم و برم خونهی ...
بروزرسانی در : ۴۵۷ روز پیش
-
رمان هیچ کسان 5 (روح لکه دار) - پارت 3
یه آن که به چشمهاش نگاه کردم فهمیدم کجا دیدمش.همون یه لحظه برای شناختش کافی بود.چشمهاش دقیقا شبیه چشمهای شوکا بود.نه فقط چشمهاش، تمام اجزای صورتش شبیه اون بود. فورا پرسیدم : شما مادر شوکا نیستین؟ کوتاه خندید و گفت : آره...از کجا فهمیدی؟ یه جوری اون سوال رو پرسید که انگار جوابی که قراره من ...
بروزرسانی در : ۴۵۷ روز پیش
-
رمان هیچ کسان 5 (روح لکه دار) - پارت 4
متنفرم از اینکه دم در وایسم و با یه ایل آدم که از بیشترشون هم بدم میاد حال و احوال کنم و به شخصه هیچوقت خودمو در همچین موقعیتی قرار نمیدم.ولی اون لحظه مجبور بودم...یعنی شرایط جبری بدجوری خِفتم کرده بود. عمومحمد و زنش صف اول بودن و بقیه هم پشت سرشون.همین که عمومحمد چشمش به من افتاد نیشش باز شد و...
بروزرسانی در : ۴۵۷ روز پیش
-
رمان هیچ کسان 5 (روح لکه دار) - پارت 5
کلی بوق خورد تا اینکه بلاخره جواب داد. مسعود : چیه؟ سریع رفتم سر اصل مطلب.طلبکارانه گفتم : کجا موندی پس؟ چرا نمیای؟! مسعود : چی شده مگه؟ - پونصد نفر ریختن سر منه بدبخت! مسعود : ینی جن و اینا؟! - نه بابا،کاش اونا بودن! خواهر برادرهای جنابعالی که از صد تا جن هم بدترن! با خونسردی گفت : اونا ا...
بروزرسانی در : ۴۵۷ روز پیش
-
رمان هیچ کسان 5 (روح لکه دار) - پارت 6
یهو صدای مامانم رو شنیدم که گفت : تو اینجایی؟ توی چهارچوب در آشپزخونه ایستاده بود. گفتم : آره...اومدم چایی بذارم. مامان : پس کو؟ نگاهی به دور و برم انداختم و گفتم : الان میذارم. با لبخند جلو اومد و بهم اشاره کرد که سرمو بیارم پایین.میخواست یواشکی در گوشم یه چیزی بگه و از اونجا که قدش خیلی ...
بروزرسانی در : ۴۵۷ روز پیش
-
رمان هیچ کسان 5 (روح لکه دار) - پارت 7
وقتی مامانم رفت نفس راحتی کشیدم.فکر کنم من تنها کسیام که در حضور بابا و مامانش معذبه. نمیدونستم شیرینی رو باید توی چه ظرفی بچینم.کابینتها رو گشتم و یه ظرف سِرو پیدا کردم.فکر کنم ظرف میوه بود چون مسعود همیشه توش میوه میچید ولی حالا چه فرقی داشت... رفتم سروقت جعبههای شیرینی.بزنم به تخته تنوع ...
بروزرسانی در : ۴۵۷ روز پیش
-
رمان هیچ کسان 5 (روح لکه دار) - پارت 8
حرف زدن باهاش بیفایده بود چون بدون توجه به من داشت کار خودشو میکرد.با خودم گفتم اول واسه اون قوم مغول چایی و شیرینی میبرم و بعد میام کمک میشا.نُه تا فنجون توی سینی چیدم و با دقت چایی ریختم و با نوک انگشت حبابهای روی فنجونها رو می ترکوندم که ظاهرشون خوب باشه.نمیتونستم چایی و شیرینی رو همزما...
بروزرسانی در : ۴۵۷ روز پیش
-
رمان هیچ کسان 5 (روح لکه دار) - پارت 9
بلاخره نسترن تصمیم گرفت یکم مفید واقع بشه و به من کمک کنه تا برای بقیه چایی و شیرینی ببریم.اون جلوتر رفت و منم ظرف شیرینی رو برداشتم و دنبالش راه افتادم. همین که وارد پذیرایی شدیم عمومحمد با صدای خیلی بلند گفت : به! چه عجب تشریف اوردین! کلمهی بَه رو طوری بلند و یهویی گفت که بدجور یکه خوردم و ت...
بروزرسانی در : ۴۵۷ روز پیش
-
رمان هیچ کسان 5 (روح لکه دار) - پارت 10
عمه مریم : واسه اونم به موقعش زن میگیرم...منتها الان مسعود واجبتره! - هر جور راحتین. عمومحمد : راستی دوست مسعود چرا نمیاد پیش ما بشینه؟ - آها خوب شد یادم انداختین...ایشون فقط اومده تا قبل از رسیدن مسعود مقدمات شام رو بچینه.منم باید برم کمکش.با اجازه... سریع بلند شدم و خودمو به آشپزخونه رسو...
بروزرسانی در : ۴۵۷ روز پیش
-
رمان هیچ کسان 5 (روح لکه دار) - پارت 11
یهو شوکا اومد توی آشپزخونه و بدون توجه به ما، با عصبانیت و پرخاش به میشا گفت : چی شد پس؟ اومدی اینجا کنگر خوردی لنگر انداختی؟ میشا با خونسردی گفت : مگه چی شده عزیزم؟ شوکا : سوال منو با سوال جواب نده! من و مسعود مات و مبهوت به عصبانیت وحشتناک اون یه ذره بچه نگاه میکردیم و نسترن هم به معنای واق...
بروزرسانی در : ۴۵۶ روز پیش
-
رمان هیچ کسان 5 (روح لکه دار) - پارت 12
توقع داشتم نسترن در دفاع از علیرضا چیزی بگه اما هیچی نگفت. میشا اومد کنار شوکا و به مسعود گفت : خیلی خب دیگه ما بریم. مسعود : شام بمونید! میشا کوتاه خندید و گفت : نه،میترسم درگیری پیش بیاد. مسعود هم جوابشو با خنده داد و گفت : ببخشید دیگه،این برادرزادهم یکم سیمهاش اتصالی داره. شوکا با کینه...
بروزرسانی در : ۴۵۵ روز پیش
-
رمان هیچ کسان 5 (روح لکه دار) - پارت 13
بعد از شام نوبت به مراسم آشتیکنون رسید.هر چند بعید به نظر میرسید علیرضا و نسترن قصد آشتی کردن داشته باشن.حتی سر سفره هم حاضر نشدن کنار هم بشینن.علیرضا که از همون اول موضعش مشخص بود و به بهونهی بچهدار نشدن میخواست نسترن رو طلاق بده.اما نسترن خیلی ناگهانی تغییر موضع داده بود! قطعا مامان و بقی...
بروزرسانی در : ۴۵۳ روز پیش
-
رمان هیچ کسان 5 (روح لکه دار) - پارت 14
مامان از مسعود ناامید شد و بدون ادامه دادن به بحث،ازمون فاصله گرفت و رفت پیش عمه مژگان.چند دقیقه گذشت اما نه از عمو خبری شد و نه از علیرضا.کمکم مهمونها ناامید شدن و همگی تصمیم به رفتن گرفتن.بعد از اینکه رفتن نزدیک شومینه نشستم و گفتم: «ولی عجب شبی بود!» داشتم دنبال سیگارم میگشتم که مسعود اوم...
بروزرسانی در : ۴۵۲ روز پیش
-
رمان هیچ کسان 5 (روح لکه دار) - پارت 15
سورن: «چشم.» صدای زنگ پیامک گوشیاش به گوش رسید.سه چهار تا پیام پشت سرهم براش اومد.فورا موبایلش رو از جیبش بیرون آورد و با دیدن صفحهش لبخند زد.ظاهرا باباش پول رو به حسابش واریز کرده بود.موبایلش رو روی میز گذاشت و با لبخند گفت: «آخیش راحت شدم.» «من هر وقت از دستشویی میآم همین جمله رو میگم.» خ...
بروزرسانی در : ۴۵۱ روز پیش
-
رمان هیچ کسان 5 (روح لکه دار) - پارت 16
ساعت از دوازده شب گذشته بود.مسعود جای من و سورن رو توی یکی از اتاقهای بالا انداخته بود.از وقتی قضیهی طلسم روی دستم پیش اومده بود یا خودش کنارم میخوابید یا سورن رو مجبور میکرد.البته بیشتر سورن رو مجبور میکرد چون خودش از سیگار کشیدنم کلافه میشد. هنوز لامپ رو خاموش نکرده بودیم چون سورن سرگرم...
بروزرسانی در : ۴۵۰ روز پیش
-
رمان هیچ کسان 5 (روح لکه دار) - پارت 17
تا جایی که میتونستیم بیسروصدا از خونه بیرون اومدیم.حواسم بود کلیدهای خونه رو با خودم بیارم که یه وقت پشت در نمونیم.از ساختمون که خارج شدیم میترسیدیم توی باغ حرف بزنیم و صدامون به گوش مسعود برسه برای همین سورن پیشنهاد داد که بریم توی کوچه و اونجا جزئیات عملیات ناشناخته رو برام توضیح بده.از باغ...
بروزرسانی در : ۴۴۹ روز پیش
-
رمان هیچ کسان 5 (روح لکه دار) - پارت 18
بالأخره پابرهنه قدم زدن در تاریکی شب رو شروع کردیم.اولش واقعا حس بدی داشتم.خاک سرد و مرطوب بود و پاهام اذیّت میشد.احساس ناامنی و ترس هم کلافهم کرده بود.اما با گذشت زمان به اون وضعیت عادت کردم.هر دو سکوت کرده بودیم و فقط صدای طبیعت به گوش میرسید.صدای قورباغهها و باد که برگهای درختها رو به حر...
بروزرسانی در : ۴۴۸ روز پیش
-
رمان هیچ کسان 5 (روح لکه دار) - پارت 19
صد متری با خونهی مسعود فاصله داشتم که یه پسر دوچرخه سوار رو دیدم.داشت به طرف من رکاب میزد اما همین که من رو دید سرعتش رو کم کرد و دوچرخهش رو نگه داشت.تا بهش نزدیک شدم فهمیدم برادر شوکاست.قبلا دیده بودمش.البته اگه ندیده بودمش هم میتونستم بفهمم با شوکا نسبت داره.انگار دوقلو بودن.کنجکاوانه پرسید...
بروزرسانی در : ۴۴۷ روز پیش
-
رمان هیچ کسان 5 (روح لکه دار) - پارت 20
بالأخره به دیوار باغ رسیدم.ازش بالا رفتم و پریدم توی کوچه.مسیر کوتاهی رو دویدم تا به بچهها برسم ولی هر چی جلو میرفتم نمیدیدمشون! مطمئن بودم زیاد ازشون فاصله نگرفتم.سردرنمیآوردم چرا ناپدید شدن!! دوباره استرسی شدم.وسط جاده وایسادم و با یه چرخش سیصد و شصت درجه تمام اون اطراف رو از نظر گذروندم.ب...
بروزرسانی در : ۴۴۶ روز پیش
